part 2
Fall section:(پارتای پسره (گائول) رو با این بشناسید! )
از پنجره دیدم که از هتل بیرون رفت .نمیخواستم بره فقط ... فقط...
اهههههه اصلا نمیدونم چرا اینکارو کردم!
اون دختر آخرش منو به کشتن میده. برم دنبالش؟ نه! الان خیالات برش میداره .
کاش هیچوقت اون حرفو نزده بودم ؛ با اون حرفم راهمو ازش جدا کردم. یاد اون شب و سیلی ای که بهم زد افتادم :
"ولی من هیچوقت به تو به عنوان یه خارجی نگاه نکردم ؛ حتی هیچوقت کارآموزم هم نبودی ... من ... من از اول ...
یه سیلی بهم زد که هنوزم بهش فکر میکنم میلرزم ! واقعا خیلی قویتر از چیزیه که فکر میکردم ...
بدون اینکه برگرده راهشو کشید و رفت . همونجا نشستم و به همه ی لحظاتی فکر میکردم که باهم گذروندیم ؛ از اون روزی که توی کلاس فهمیدم که ایرانیه تا همون شب از جلوی چشمم رد شد ؛ حس خفگی بهم دست داد و اگر حرفای جین آئه نبود حتما خودمو از بالای پل مینداختم. یادمه وقتی همه چیز شکست خورد ازش پرسیدم:
- تو ناامید نشدی؟ به فکر خوکشی نیوفتادی؟
+من یه باوری دارم که شما ندارین . همه چیز بر علیه منه و ممکنه فردا با یه تیر خلاصم کنن ؛ ولی من تمام زندگیم روی همین مرز باریک بین مرز و زندگی گذشته . الان جایی مایسادم که وقتی نوجوون بودم حتی فکر کردن بهشم برام خیلی رویایی بود ؛ ولی به اون رویا رسیدم و الان اینجا وایسادم .
- ولی تو هیچکسو اینجا نداری. ناراحت نیستی؟
+ناراحتی بخش جدایی ناپذیر زندگیه . دوستمو از دست دادم ... درسته . ولی من هنوزم دلم میخواد از این هدیه ای که بهم داده شده استفاده کنم . دلم نمیخواد ناامید بشم چون مطمئنم اگر زنده بود هیچوقت اینو ازم نمیخواست ..."
Spring section:
شماره ی صندلی رو گرفتم و نشستم . لپ تاپو دراوردم و مشغول تکمیل پایان نامه ام شدم .
اوه شت ! خدایاااا من چه گناهی کردم که باید این بشر کنارم بشینه؟
_ببخشید بابت اتاق ؛ فکر نمی ...
+فعلا سرم شلوغه
-ولی من نمیخواستم تورو بیرون بندازم؛فکر میکردم یه اتاق دیگه ...
+گفتم سرم شلوغه!
دیگه حرفی نزد . نگاه خیره اش رو روی خودم حس میکردم . به تمام معانی ازش فرار میکردم .
یاد حرفای اون روزش افتادم ...
از پنجره دیدم که از هتل بیرون رفت .نمیخواستم بره فقط ... فقط...
اهههههه اصلا نمیدونم چرا اینکارو کردم!
اون دختر آخرش منو به کشتن میده. برم دنبالش؟ نه! الان خیالات برش میداره .
کاش هیچوقت اون حرفو نزده بودم ؛ با اون حرفم راهمو ازش جدا کردم. یاد اون شب و سیلی ای که بهم زد افتادم :
"ولی من هیچوقت به تو به عنوان یه خارجی نگاه نکردم ؛ حتی هیچوقت کارآموزم هم نبودی ... من ... من از اول ...
یه سیلی بهم زد که هنوزم بهش فکر میکنم میلرزم ! واقعا خیلی قویتر از چیزیه که فکر میکردم ...
بدون اینکه برگرده راهشو کشید و رفت . همونجا نشستم و به همه ی لحظاتی فکر میکردم که باهم گذروندیم ؛ از اون روزی که توی کلاس فهمیدم که ایرانیه تا همون شب از جلوی چشمم رد شد ؛ حس خفگی بهم دست داد و اگر حرفای جین آئه نبود حتما خودمو از بالای پل مینداختم. یادمه وقتی همه چیز شکست خورد ازش پرسیدم:
- تو ناامید نشدی؟ به فکر خوکشی نیوفتادی؟
+من یه باوری دارم که شما ندارین . همه چیز بر علیه منه و ممکنه فردا با یه تیر خلاصم کنن ؛ ولی من تمام زندگیم روی همین مرز باریک بین مرز و زندگی گذشته . الان جایی مایسادم که وقتی نوجوون بودم حتی فکر کردن بهشم برام خیلی رویایی بود ؛ ولی به اون رویا رسیدم و الان اینجا وایسادم .
- ولی تو هیچکسو اینجا نداری. ناراحت نیستی؟
+ناراحتی بخش جدایی ناپذیر زندگیه . دوستمو از دست دادم ... درسته . ولی من هنوزم دلم میخواد از این هدیه ای که بهم داده شده استفاده کنم . دلم نمیخواد ناامید بشم چون مطمئنم اگر زنده بود هیچوقت اینو ازم نمیخواست ..."
Spring section:
شماره ی صندلی رو گرفتم و نشستم . لپ تاپو دراوردم و مشغول تکمیل پایان نامه ام شدم .
اوه شت ! خدایاااا من چه گناهی کردم که باید این بشر کنارم بشینه؟
_ببخشید بابت اتاق ؛ فکر نمی ...
+فعلا سرم شلوغه
-ولی من نمیخواستم تورو بیرون بندازم؛فکر میکردم یه اتاق دیگه ...
+گفتم سرم شلوغه!
دیگه حرفی نزد . نگاه خیره اش رو روی خودم حس میکردم . به تمام معانی ازش فرار میکردم .
یاد حرفای اون روزش افتادم ...
- ۲.۶k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط