🔮🎀 بازگشت عشق 🎀🔮
🔮🎀 بازگشت عشق 🎀🔮
Part3
یاعیز :استاد صالح اومد
صالح:سلام بچه ها😔
لیا :استاد چی شده ناراحتین
صالح :میگم دخترم بشینید
چاعان:بشیند منو بابا میخوایم یه چیزی بگیم
همه نشستن
صالح :بچه ها یه راه پیدا کردیم که بتونیم با قدرت هاتون اورهان رو شکست بدیم
اورهان دشمن این گروه هستش
توانا:این که خوبه
صالح :اما براش باید یکی فدا بشه
آردا:منظورتون چیه استاد
صالح شما باید یه جادو انجام بدید که یه طناب های ظاهر میشن یکی از شما باید دستای خودشو به اون طناب ها ببنده بعد اون فرد کم کم ناپدید میشه و حافظ شو از دست میده حتی شاید دیگه زنده نمونه😞
لیا:چی
چاعان:من و بابا تصمیم گرفتیم که من برم🙂
لیا:چی😳 نه نه تو این کارو نمی کنی کلی راه هست استاد
توانا:لیا راست میگه استاد
یاعیز :میتونیم به راه جدید پیدا کنیم
آردا:اره تازه همه مون به شما کمک میکنیم
چاعان :اما راه دیگه ای نیست
لیا :نه استاد ببینید هیچکی راضی نیست
چاعان:ولی من هستم🤣
لیا :تو ساکت اگه اینجوری من راضی نیستم پس همکاری هم نمی کنم بلاخره بدون من که نمی تونید طناب رو احضار کنید
لیا با ناراحتی اونجا رو ترک کرد
صالح:خوب وقتی لیا نباشه نمیشه
چاعان:بابا تو نگران نباش تو این سن نفر رو راضی کن منم لیا رو راضی میکنم
چاعان افتاد دنبال لیا
چاعان :لیا ...لیا وایسا
لیا:چیه گفتم نه من نیستم
چاعان:بابا وایسا نفسم بند اومد استاد گفت که فقط حافظه رو ازدست میدم
لیا:آها منم کر نشنیدم گفت شاید بمیری
چاعان:خوب خوبه خودت هم میگی شاید
لیا :خفه
چاعان:ببین ،قول میدم نمیرم خوبه😂
لیا:اره توم خیلی خوب رو قولات میمونی😒
چاعان:مگه تا الان زیر قول هام زدم😂
لیا :اره اون کتابا چی قول دادی همه به کتاب های فانتزی که دوست دارم رو برام بخری😒
چاعان:خوب بیا بریم بخرم راضی شود لطفا🥺
لیا:یعنی واقعا زنده میمونی
چاعان معلومه😂 راضی شدی
لیا:باشه
چاعان:خدارو شکر بریم
چند روز بعد
لیا :چاعان میشه اون کتاب که استاد صالح داد که بخونی که چطور از اون وسیله استفاده کنید رو بهم زدی🥺
چاعان:چشم حالا واسه چیته😏😉🤨
لیا:به توچه😂
چاعان :خوب کتاب منه🤣
لیا :خفه من کتاب خواندن رو دوست دارم😂 به توم ربطی نداره واسه چیمه😜
چاعان:پس نمیدم
لیا:میدی یا خودم خفت کنم😡
چاعان:چشم بیا اعصبانی نشو🤣
چند روز بعد
استاد صالح:خوب حاضر هستید
همه بله
دروازه ها رو باز کردن با قدرت هاشو دیگه وقت خدافظی بود
چاعان همه رو نوبت نوبت بغل کرد بعد داشت لیا رو بغل می کرد لیا گفت
لیا :همتون بیان
همه همو بغل کردن
لیا:خیلی دوستون دارم خیلیییی🥹
چاعان :منم دوستون دارم
لیا:و اینکه معذرت میخوام
چاعان:برای چی🤨
لیا یهو وسیله که قدرت چاعانو زیاد میکرد رو برداشت و همه رو بست
چاعان :لیا چی کار میکنی بازم کن😡
توانا:لیا میخوای چی کار کنی
لیا:ببخشید همتون رو خیلی دوست دارم
لیا پستاشون به طناب بست طناب کم کم شروع به کار کرد که یهو لیا خون بالا اورد🩸
همه داشتن با گریه لیا رو صدا میزدن
چاعان:لیا نه لطفاً باهام این کارو نکن
لیا:ب..بخشید..خیلی..دوستون.....دارم... مواظب...خودتون ...باشید😭
لیا لحظه آخری با یه لبخنده زیبا و چشمای سبز بر از اشک ناپدید شد
چاعان :نههههههه لیا😭😭😭
توانا :لیاااااا😭😭😭
همه داشتن گریه میکردم
از اون به بعد چاعان خودشو مقصر میدونست پس خودشو تو اتاقش حبس کرد
Part3
یاعیز :استاد صالح اومد
صالح:سلام بچه ها😔
لیا :استاد چی شده ناراحتین
صالح :میگم دخترم بشینید
چاعان:بشیند منو بابا میخوایم یه چیزی بگیم
همه نشستن
صالح :بچه ها یه راه پیدا کردیم که بتونیم با قدرت هاتون اورهان رو شکست بدیم
اورهان دشمن این گروه هستش
توانا:این که خوبه
صالح :اما براش باید یکی فدا بشه
آردا:منظورتون چیه استاد
صالح شما باید یه جادو انجام بدید که یه طناب های ظاهر میشن یکی از شما باید دستای خودشو به اون طناب ها ببنده بعد اون فرد کم کم ناپدید میشه و حافظ شو از دست میده حتی شاید دیگه زنده نمونه😞
لیا:چی
چاعان:من و بابا تصمیم گرفتیم که من برم🙂
لیا:چی😳 نه نه تو این کارو نمی کنی کلی راه هست استاد
توانا:لیا راست میگه استاد
یاعیز :میتونیم به راه جدید پیدا کنیم
آردا:اره تازه همه مون به شما کمک میکنیم
چاعان :اما راه دیگه ای نیست
لیا :نه استاد ببینید هیچکی راضی نیست
چاعان:ولی من هستم🤣
لیا :تو ساکت اگه اینجوری من راضی نیستم پس همکاری هم نمی کنم بلاخره بدون من که نمی تونید طناب رو احضار کنید
لیا با ناراحتی اونجا رو ترک کرد
صالح:خوب وقتی لیا نباشه نمیشه
چاعان:بابا تو نگران نباش تو این سن نفر رو راضی کن منم لیا رو راضی میکنم
چاعان افتاد دنبال لیا
چاعان :لیا ...لیا وایسا
لیا:چیه گفتم نه من نیستم
چاعان:بابا وایسا نفسم بند اومد استاد گفت که فقط حافظه رو ازدست میدم
لیا:آها منم کر نشنیدم گفت شاید بمیری
چاعان:خوب خوبه خودت هم میگی شاید
لیا :خفه
چاعان:ببین ،قول میدم نمیرم خوبه😂
لیا:اره توم خیلی خوب رو قولات میمونی😒
چاعان:مگه تا الان زیر قول هام زدم😂
لیا :اره اون کتابا چی قول دادی همه به کتاب های فانتزی که دوست دارم رو برام بخری😒
چاعان:خوب بیا بریم بخرم راضی شود لطفا🥺
لیا:یعنی واقعا زنده میمونی
چاعان معلومه😂 راضی شدی
لیا:باشه
چاعان:خدارو شکر بریم
چند روز بعد
لیا :چاعان میشه اون کتاب که استاد صالح داد که بخونی که چطور از اون وسیله استفاده کنید رو بهم زدی🥺
چاعان:چشم حالا واسه چیته😏😉🤨
لیا:به توچه😂
چاعان :خوب کتاب منه🤣
لیا :خفه من کتاب خواندن رو دوست دارم😂 به توم ربطی نداره واسه چیمه😜
چاعان:پس نمیدم
لیا:میدی یا خودم خفت کنم😡
چاعان:چشم بیا اعصبانی نشو🤣
چند روز بعد
استاد صالح:خوب حاضر هستید
همه بله
دروازه ها رو باز کردن با قدرت هاشو دیگه وقت خدافظی بود
چاعان همه رو نوبت نوبت بغل کرد بعد داشت لیا رو بغل می کرد لیا گفت
لیا :همتون بیان
همه همو بغل کردن
لیا:خیلی دوستون دارم خیلیییی🥹
چاعان :منم دوستون دارم
لیا:و اینکه معذرت میخوام
چاعان:برای چی🤨
لیا یهو وسیله که قدرت چاعانو زیاد میکرد رو برداشت و همه رو بست
چاعان :لیا چی کار میکنی بازم کن😡
توانا:لیا میخوای چی کار کنی
لیا:ببخشید همتون رو خیلی دوست دارم
لیا پستاشون به طناب بست طناب کم کم شروع به کار کرد که یهو لیا خون بالا اورد🩸
همه داشتن با گریه لیا رو صدا میزدن
چاعان:لیا نه لطفاً باهام این کارو نکن
لیا:ب..بخشید..خیلی..دوستون.....دارم... مواظب...خودتون ...باشید😭
لیا لحظه آخری با یه لبخنده زیبا و چشمای سبز بر از اشک ناپدید شد
چاعان :نههههههه لیا😭😭😭
توانا :لیاااااا😭😭😭
همه داشتن گریه میکردم
از اون به بعد چاعان خودشو مقصر میدونست پس خودشو تو اتاقش حبس کرد
- ۳.۴k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط