Like Swan 🦢
Like Swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇14
ویو نامجون:
صبح مثل همیشه وارد کلاس شدم و کیفم رو روی میز گذاشتم.
_خب کتاباتون رو باز کنید فصل جدید رو اغاز میکنیم.
چند نفر شروع کردن به غر زدن و یکی هم از ته کلاس گفت:
+ استاد تازه امتحان دادیم!
_خب؟
+ یکم استراحت نمیدین؟
_نه تو که دوست نداری اخر سال بهت فشار بیاد؟
صدای ناله چند نفر بلند شد و من بیتفاوت شروع کردم به نوشتن تمرین روی تخته.
ولی چند دقیقه بعد، چشمم ناخودآگاه رفت سمت ات.
ساکتتر از همیشه نشسته بود یه جوری بود انگار.
نه با اومی حرف میزد، نه حتی مثل همیشه حواسش به اطراف بود.
یه دستش رو روی شکمش گذاشته بود و کمی خودش رو جمع کرده بود. حالش خوب نیست؟پریود شده؟
ادامه درس رو دادم، اما هر چند دقیقه یکبار نگاهم سمتش میرفت.تا اینکه بالاخره ماژیک رو روی میز گذاشتم.
_همه این سؤالها رو حل کنید.
کلاس مشغول شد.
آروم بین میزها راه افتادم و وقتی به میز ات رسیدم، بدون اینکه توجه بقیه رو جلب کنم، خیلی معمولی گفتم:
_خانم نام ، حالت خوبه؟
سرش رو بلند کرد.
= آره استاد.
به صورتش نگاه کردم، نه. این «آره» از اون آرههایی بود که دحترا استفاده میکنن یعنی «اصلاً خوب نیستم ولی نمیخوام کسی بفهمه».(نامجون جان عسیسم مطمئنی فقط یه بار قرار گذاشتی؟)
_مطمئنی؟
چند لحظه مکث کرد.
= فقط یکم درد دارم.
نگاهم برای لحظهای روی دستش که روی شکمش بود موند،مطمئن شدم که پریوده.
_برو درمانگاه.
سریع سرش رو تکون داد.
= نه ممنون خوب میشم.
_ات...
همین که اسمش رو گفتم، خودم مکث کردم.
نباید جلوی بقیه اینقدر صمیمی به نظر میرسید.
گلومو صاف کردم.
_اگر درد داری، بهتره دارو بگیری.
= خودم بعداً میرم.
_اشکال مداره منتظر باش. من میرم درمانگاه.
قبل از اینکه بزارم اعتراضی کنه، از کنارش رد شدم.
در حالی که از کلاس بیرون میرفتم، با خودم فکر کردم:واقعاً چرا خودم دارم میرم؟
جوابش ساده بود. چون حالش خوب نبود.همین(زارت😔)
برگشتم، دارو رو بدون اینکه جلب توجه کنم، گذاشتم روی میز ات.
_طبق دستور مصرفش کن و زباده روی نکن.
با چشمهای گرد شده نگاهم کرد.
= شما... خودتون رفتین؟
_آره.
= ولی استاد...
_گفتم که لازم نیست خودت بری.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
= ممنون.
وای. همین. همین یه لبخند کوچیک کافی بود که برای چند ثانیه یادم بره وسط کلاس هستم و برای کیثتیش ضعف کنم.
نگاهم رو با خجالت ازش گرفتم و برگشتم سمت تخته.
جمع کن خودتو، نامجون.
ویو ات:
به دارویی که روی میزم بود نگاه کردم. واقعاً خودش رفته بود درمانگاه؟ برای من؟
سرم رو پایین انداختم و لبخند کوچیکی زدم.
صدای استاد از جلوی کلاس اومد:
_سؤال سوم رو کسی حل نکرده؟
دستم رو بالا بردم.
= من.
_بله؟
جواب رو گفتم و نامجون سرش رو تکون داد.
_درسته.
یه حس عجیبی داشتم انگار یه چیزی داشت توی شکممو قلقلک میداد. چند دقیقه پیش حالم خیلی بد بود، ولی حالا انگار یکم بهتر شده بود. نه فقط به خاطر دارو. به خاطر اون.
زنگ خورد.
همه شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.
اومی از کنارم رد شد و فقط برای یک لحظه به دارویی که روی میزم بود نگاه کرد.
بعد سرش رو بالا آورد. نگاه کوتاهی به نامجون انداخت. نامجون هم همون لحظه نگاهش کرد.
اومی خیلی ریز پوزخند زد. نامجون فقط با نگاه بهش فهموند که هیچی نگو وگرنه جرت میدم.
اومی لبخندش رو پنهان کرد و خیلی عادی گفت:
~ ات، بریم؟
= آره.
بلند شدم. وقتی از کنار میز استاد رد شدم، خیلی آروم گفتم:
= ممنون استاد.
_خواهش میکنم.
از کلاس بیرون اومدیم.
همین که در بسته شد، اومی دستم رو گرفت و منو کشید سمت خودش.
~ خب.
= خب چی؟
~ هیچی.
= پس چرا اونجوری نگام میکنی؟
پوزخند زد.
~ فقط داشتم فکر میکردم...
= به چی؟
~ اینکه استاد نامجون امروز خیلی بیشتر از حد معمول حواسش بهت بود.
= اومی!
~ چیه؟! فقط حقیقتو گفتم!
= جلوی بقیه چیزی نگو.
~ خیالت راحت، من که دیوونه نیستم.
چند قدم رفتیم. بعد با لبخند زیرلب گفت:
~ ولی یه چیز رو نمیفهمم.
= دیگه چیو؟
~ چرا وقتی برگشت، اول به تو نگاه کرد؟
خشکم زد. اومی همونطور که راه میرفت، پوزخندش رو عمیقتر کرد.
~ جالبه، نه؟
= اومی...
~ باشه بابا، هیچی نمیگم.
اما از قیافهاش معلوم بود که توی ذهنش هزار تا سؤال جدید ساخته.
=الکی سناریو نساز، میمون.
~سعیمو میکنم!
ــــــ
بعد هزار سال سیلام🤦🏻♀️
سعی میکنم جبران کنممممم
حمایت یادتون نره وگرنه قهر میکنم🥕
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#like_swan
𝑃𝑇14
ویو نامجون:
صبح مثل همیشه وارد کلاس شدم و کیفم رو روی میز گذاشتم.
_خب کتاباتون رو باز کنید فصل جدید رو اغاز میکنیم.
چند نفر شروع کردن به غر زدن و یکی هم از ته کلاس گفت:
+ استاد تازه امتحان دادیم!
_خب؟
+ یکم استراحت نمیدین؟
_نه تو که دوست نداری اخر سال بهت فشار بیاد؟
صدای ناله چند نفر بلند شد و من بیتفاوت شروع کردم به نوشتن تمرین روی تخته.
ولی چند دقیقه بعد، چشمم ناخودآگاه رفت سمت ات.
ساکتتر از همیشه نشسته بود یه جوری بود انگار.
نه با اومی حرف میزد، نه حتی مثل همیشه حواسش به اطراف بود.
یه دستش رو روی شکمش گذاشته بود و کمی خودش رو جمع کرده بود. حالش خوب نیست؟پریود شده؟
ادامه درس رو دادم، اما هر چند دقیقه یکبار نگاهم سمتش میرفت.تا اینکه بالاخره ماژیک رو روی میز گذاشتم.
_همه این سؤالها رو حل کنید.
کلاس مشغول شد.
آروم بین میزها راه افتادم و وقتی به میز ات رسیدم، بدون اینکه توجه بقیه رو جلب کنم، خیلی معمولی گفتم:
_خانم نام ، حالت خوبه؟
سرش رو بلند کرد.
= آره استاد.
به صورتش نگاه کردم، نه. این «آره» از اون آرههایی بود که دحترا استفاده میکنن یعنی «اصلاً خوب نیستم ولی نمیخوام کسی بفهمه».(نامجون جان عسیسم مطمئنی فقط یه بار قرار گذاشتی؟)
_مطمئنی؟
چند لحظه مکث کرد.
= فقط یکم درد دارم.
نگاهم برای لحظهای روی دستش که روی شکمش بود موند،مطمئن شدم که پریوده.
_برو درمانگاه.
سریع سرش رو تکون داد.
= نه ممنون خوب میشم.
_ات...
همین که اسمش رو گفتم، خودم مکث کردم.
نباید جلوی بقیه اینقدر صمیمی به نظر میرسید.
گلومو صاف کردم.
_اگر درد داری، بهتره دارو بگیری.
= خودم بعداً میرم.
_اشکال مداره منتظر باش. من میرم درمانگاه.
قبل از اینکه بزارم اعتراضی کنه، از کنارش رد شدم.
در حالی که از کلاس بیرون میرفتم، با خودم فکر کردم:واقعاً چرا خودم دارم میرم؟
جوابش ساده بود. چون حالش خوب نبود.همین(زارت😔)
برگشتم، دارو رو بدون اینکه جلب توجه کنم، گذاشتم روی میز ات.
_طبق دستور مصرفش کن و زباده روی نکن.
با چشمهای گرد شده نگاهم کرد.
= شما... خودتون رفتین؟
_آره.
= ولی استاد...
_گفتم که لازم نیست خودت بری.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
= ممنون.
وای. همین. همین یه لبخند کوچیک کافی بود که برای چند ثانیه یادم بره وسط کلاس هستم و برای کیثتیش ضعف کنم.
نگاهم رو با خجالت ازش گرفتم و برگشتم سمت تخته.
جمع کن خودتو، نامجون.
ویو ات:
به دارویی که روی میزم بود نگاه کردم. واقعاً خودش رفته بود درمانگاه؟ برای من؟
سرم رو پایین انداختم و لبخند کوچیکی زدم.
صدای استاد از جلوی کلاس اومد:
_سؤال سوم رو کسی حل نکرده؟
دستم رو بالا بردم.
= من.
_بله؟
جواب رو گفتم و نامجون سرش رو تکون داد.
_درسته.
یه حس عجیبی داشتم انگار یه چیزی داشت توی شکممو قلقلک میداد. چند دقیقه پیش حالم خیلی بد بود، ولی حالا انگار یکم بهتر شده بود. نه فقط به خاطر دارو. به خاطر اون.
زنگ خورد.
همه شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.
اومی از کنارم رد شد و فقط برای یک لحظه به دارویی که روی میزم بود نگاه کرد.
بعد سرش رو بالا آورد. نگاه کوتاهی به نامجون انداخت. نامجون هم همون لحظه نگاهش کرد.
اومی خیلی ریز پوزخند زد. نامجون فقط با نگاه بهش فهموند که هیچی نگو وگرنه جرت میدم.
اومی لبخندش رو پنهان کرد و خیلی عادی گفت:
~ ات، بریم؟
= آره.
بلند شدم. وقتی از کنار میز استاد رد شدم، خیلی آروم گفتم:
= ممنون استاد.
_خواهش میکنم.
از کلاس بیرون اومدیم.
همین که در بسته شد، اومی دستم رو گرفت و منو کشید سمت خودش.
~ خب.
= خب چی؟
~ هیچی.
= پس چرا اونجوری نگام میکنی؟
پوزخند زد.
~ فقط داشتم فکر میکردم...
= به چی؟
~ اینکه استاد نامجون امروز خیلی بیشتر از حد معمول حواسش بهت بود.
= اومی!
~ چیه؟! فقط حقیقتو گفتم!
= جلوی بقیه چیزی نگو.
~ خیالت راحت، من که دیوونه نیستم.
چند قدم رفتیم. بعد با لبخند زیرلب گفت:
~ ولی یه چیز رو نمیفهمم.
= دیگه چیو؟
~ چرا وقتی برگشت، اول به تو نگاه کرد؟
خشکم زد. اومی همونطور که راه میرفت، پوزخندش رو عمیقتر کرد.
~ جالبه، نه؟
= اومی...
~ باشه بابا، هیچی نمیگم.
اما از قیافهاش معلوم بود که توی ذهنش هزار تا سؤال جدید ساخته.
=الکی سناریو نساز، میمون.
~سعیمو میکنم!
ــــــ
بعد هزار سال سیلام🤦🏻♀️
سعی میکنم جبران کنممممم
حمایت یادتون نره وگرنه قهر میکنم🥕
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
- ۵.۹k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط