فیک : همسر قراردادی آقای جئون
پارت ۴۰
هانا هنوز همونجا ایستاده بود.
حرف سئورا مدام توی ذهنش تکرار میشد.
«فکر میکنم بهزودی همه خبردار میشن...»
سعی کرد خودش رو قانع کنه.
«حتماً حقیقت داره... وگرنه همچین حرفی نمیزد.»
یه نفس عمیق کشید و به سمت آسانسور رفت.
...
از اون طرف...
سئورا هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که صدای جونگ کوک پشت سرش اومد.
ـ خانم سئورا.
سئورا برگشت و لبخند زد.
ـ بله؟
جونگ کوک به اتاقش اشاره کرد.
ـ لطفاً تشریف بیارین.
لحنش آروم بود...
اما اونقدر جدی که حتی آقای چوی هم فهمید اتفاقی افتاده.
...
داخل اتاق...
در که بسته شد، جونگ کوک مستقیم سر اصل مطلب رفت.
ـ چند دقیقه پیش به هانا چی گفتین؟
سئورا لحظهای مکث کرد.
بعد با خونسردی گفت:
ـ فقط یه شوخی کوچیک.
ـ من شوخی نکردم.
سئورا لبخندش کمرنگ شد.
ـ مگه چی گفتم؟
ـ گفتین بهزودی خبر ازدواج ما منتشر میشه.
ـ خب... شاید هم بشه.
جونگ کوک نگاه سردش رو از روی اون برنداشت.
ـ از طرف من، هیچ "شایدی" وجود نداره.
سئورا برای اولین بار کمی عصبی شد.
ـ یعنی انقدر از من بدت میاد؟
ـ بحث دوست داشتن یا نداشتن نیست.
ـ پس چیه؟
جونگ کوک با صدایی محکم گفت:
ـ من از کسی خوشم نمیاد که با دروغ، دیگران رو تحت فشار بذاره.
چند ثانیه سکوت...
بعد ادامه داد:
ـ و یه چیز دیگه...
اسم هانا رو دوباره وارد این موضوع نکنین.
اون هیچ ارتباطی به این مسائل نداره.
سئورا مات نگاهش کرد.
بعد آروم خندید.
ـ جالبه...
ـ چی؟
ـ داری ازش دفاع میکنی.
ـ دارم از یکی از کارمندهای شرکت دفاع میکنم.
ـ مطمئنی فقط یه کارمنده؟
جونگ کوک هیچ جوابی نداد.
سئورا با همون لبخند از اتاق بیرون رفت.
اما وقتی در بسته شد...
لبخندش کاملاً محو شد.
زیر لب گفت:
ـ پس واقعاً... هانا نقطهضعفته.
...
چند دقیقه بعد...
هانا و مینهو داشتن پروندههای جدید رو بررسی میکردن.
مینهو متوجه شد هانا از صبح چند بار اشتباه تایپی کرده.
ـ هانا...
ـ جانم؟
ـ حالت خوبه؟
ـ آره.
ـ نه، خوب نیستی.
هانا خواست چیزی بگه که تلفنش زنگ خورد.
شمارهی ناشناس.
ـ الو؟
چند ثانیه گوش داد.
رنگ صورتش پرید.
ـ چی...؟
مینهو با نگرانی از جاش بلند شد.
ـ هانا، چی شده؟
هانا آروم گوشی رو پایین آورد.
صداش میلرزید.
ـ گفتن...
یه نفر دربارهی پدرم سؤال میپرسه.
مینهو اخم کرد.
ـ کی؟
ـ نمیدونم...
گفتن چند روزه دنبال پروندههای قدیمی اونه.
همون لحظه...
طبقهی بالا...
جونگ کوک از پشت پنجره به حیاط شرکت نگاه میکرد.
روی میزش همون پروندهی محرمانه باز بود.
بیخبر از اینکه...
تحقیقی که مخفیانه شروع کرده بود...
زودتر از چیزی که فکر میکرد، به گوش هانا رسیده است.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
هانا هنوز همونجا ایستاده بود.
حرف سئورا مدام توی ذهنش تکرار میشد.
«فکر میکنم بهزودی همه خبردار میشن...»
سعی کرد خودش رو قانع کنه.
«حتماً حقیقت داره... وگرنه همچین حرفی نمیزد.»
یه نفس عمیق کشید و به سمت آسانسور رفت.
...
از اون طرف...
سئورا هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که صدای جونگ کوک پشت سرش اومد.
ـ خانم سئورا.
سئورا برگشت و لبخند زد.
ـ بله؟
جونگ کوک به اتاقش اشاره کرد.
ـ لطفاً تشریف بیارین.
لحنش آروم بود...
اما اونقدر جدی که حتی آقای چوی هم فهمید اتفاقی افتاده.
...
داخل اتاق...
در که بسته شد، جونگ کوک مستقیم سر اصل مطلب رفت.
ـ چند دقیقه پیش به هانا چی گفتین؟
سئورا لحظهای مکث کرد.
بعد با خونسردی گفت:
ـ فقط یه شوخی کوچیک.
ـ من شوخی نکردم.
سئورا لبخندش کمرنگ شد.
ـ مگه چی گفتم؟
ـ گفتین بهزودی خبر ازدواج ما منتشر میشه.
ـ خب... شاید هم بشه.
جونگ کوک نگاه سردش رو از روی اون برنداشت.
ـ از طرف من، هیچ "شایدی" وجود نداره.
سئورا برای اولین بار کمی عصبی شد.
ـ یعنی انقدر از من بدت میاد؟
ـ بحث دوست داشتن یا نداشتن نیست.
ـ پس چیه؟
جونگ کوک با صدایی محکم گفت:
ـ من از کسی خوشم نمیاد که با دروغ، دیگران رو تحت فشار بذاره.
چند ثانیه سکوت...
بعد ادامه داد:
ـ و یه چیز دیگه...
اسم هانا رو دوباره وارد این موضوع نکنین.
اون هیچ ارتباطی به این مسائل نداره.
سئورا مات نگاهش کرد.
بعد آروم خندید.
ـ جالبه...
ـ چی؟
ـ داری ازش دفاع میکنی.
ـ دارم از یکی از کارمندهای شرکت دفاع میکنم.
ـ مطمئنی فقط یه کارمنده؟
جونگ کوک هیچ جوابی نداد.
سئورا با همون لبخند از اتاق بیرون رفت.
اما وقتی در بسته شد...
لبخندش کاملاً محو شد.
زیر لب گفت:
ـ پس واقعاً... هانا نقطهضعفته.
...
چند دقیقه بعد...
هانا و مینهو داشتن پروندههای جدید رو بررسی میکردن.
مینهو متوجه شد هانا از صبح چند بار اشتباه تایپی کرده.
ـ هانا...
ـ جانم؟
ـ حالت خوبه؟
ـ آره.
ـ نه، خوب نیستی.
هانا خواست چیزی بگه که تلفنش زنگ خورد.
شمارهی ناشناس.
ـ الو؟
چند ثانیه گوش داد.
رنگ صورتش پرید.
ـ چی...؟
مینهو با نگرانی از جاش بلند شد.
ـ هانا، چی شده؟
هانا آروم گوشی رو پایین آورد.
صداش میلرزید.
ـ گفتن...
یه نفر دربارهی پدرم سؤال میپرسه.
مینهو اخم کرد.
ـ کی؟
ـ نمیدونم...
گفتن چند روزه دنبال پروندههای قدیمی اونه.
همون لحظه...
طبقهی بالا...
جونگ کوک از پشت پنجره به حیاط شرکت نگاه میکرد.
روی میزش همون پروندهی محرمانه باز بود.
بیخبر از اینکه...
تحقیقی که مخفیانه شروع کرده بود...
زودتر از چیزی که فکر میکرد، به گوش هانا رسیده است.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۶.۸k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط