{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکننديوسف ل

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکننديوسف لـبـخـنـدي زد!
يهودا پرسيد: چرا خنديدي؟ اين جا که جاي خنده نيست!
يوسف گفت: روزي در اين فکر بودم که چگونه کسي مي‌تواند به من اظهار دشمني کندبا وجود اينکه برادران نيرومندي چون شما دارم!
اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کردتا بدانم که غير از خــدا تکيه گاهي نيست!
و اين چاه نشيني امروز من تاوان تکيه دادن به خلق‌ خداست!

سلام صبح بخير اميدوارم روزای خوب و پربركتي رو در پناه خداوند و با ياد و فكر و ذكر خداوند داشته باشيد.
دیدگاه ها (۲۶)

" آقای" من .. قرار نیست که فقط غروبهای " پنجشنبه " تا غروب "...

قلمت را بردار!!!ﺑﻨﻮﯾﺲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯿﻬﺎﺯﻧﺪﮔﯽ، ﻋﺸﻖ، ﺍﻣﯿﺪ ﻭ ﻫﺮ ﺁﻥ ...

http://parsico.net/pages/imamreza/اينم واسه تولد امام رضاباز...

تو را با نام آهو می شناسند / رضای حضرت هو می شناسند تمام رعی...

برادران يوسف وقتي مي‌خواستنديوسف را به چاه بيفکننديوسف لـبـخ...

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف لـب...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند، یوسف لـ...

وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لـبـخـنـدی زد!یه...

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف لبخ...

برادران يوسف وقتی می‌خواستنديوسف را به چاه بيفکنند يوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخ...

برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند، يوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط