تاجگذاری ادامه پارت ۲۳
جیمین ویو_________________________&___________&__
شوگا:پس مشکلی وجود نداره
جیمین:بله شما نگران نباشید اگر جاکارا جرعت حمله کرد ما سه سرزمین که متحد هستیم میتونیم شکستش بدیم
شوگا: شاهزاده کیم و جانگ هم طرف ما هستن
بویگیوم:عالیه دیگه کسی جرعت حمله به هیچ کدوم از سرزمین ها رو نمیکنه
جیمین:در صورت شکست پیمان هیچ حمایتی دیگه نسبت به اون کشور پیمان شکن انجام نمیشه
شوگا و بویگیوم: همینطوره
سورین: عالیجناب همه آماده هستن میتونیم بریم
جیمین:خوب ما دیگه میریم خداحافظ (رفتن جوناکی)
ا.ت ویو__________________________&____________&__
ا.ت 🫧: چهار روزه تو راهیم بخاطر جؤ دریا چند روزی عقب افتادیم ، عقب افتادن به کنار اون چندتا تیکه نون و شیرم هم تموم شده دارم از گشنگی میمیرم ای خداااا
ناخدا:همه پیاده شییددددددددد رسیدیم چوکوووووووووووو (داد)
ا.ت🫧:خدایا خیلی سریع شنیدی دمت گرم
اسبمو گرفتم و آوردم پایین و زینش کردم و حرکت کردم به طرف روستا تا شاید جایی برای موندن پیدا کنم رفتم توی روستا از یکی از روستایی ها که پیرزن پیرو مهربونی بود پرسیدم جایی رو میشناسه که بتونم بمونم اونم گفت که تنهاست و برم پیشش بهش گفتم ماهی چقدر پول میگیره که گفت اگه توی نانوایی که داره کمکش کنم هم بهم غذا میده هم جا، میگفت که پسرش وقتی هفت سالش بود بزور بردنش برای خدمتکار شدن توی قصر آخرین باری که کسی رو برای خدمتکار شدن بردن فرستادنشون جوناکی ،اگه زنده باشه شاید بتونم کاری کنم براش البته اگه فرصتی داشته باشم ، بگذریم قبول کردم ، من و برد خونه خودش بالا کوه بود با اسب که رفتیم تقریباً ده دقیقه ای طول کشید ولی خونه بزرگ و قشنگی بود ، یه اتاق خیلی قشنگ بهم داد وقتی داشتم به چوکو میومدم اصلا فکرشم نمیکردم همچین جایی گیرم بیاد ، من خیلی خوش سلیقم آخه چوکو خیلی روستای زیبایی هستش البته رسیدن به اینجا هم خیلی سخته ما چند باری توی توفان های خیلی بزرگ گیر کردیم اگه ناخدا نبود الان بودیم ته دریا ناخدا گفت هر سال یه بار میره منم خیلی خوش شانس بودم ، من به همه سپرده بودم که اگر کسی در مورد من پرسید چیزی نگن و بگن تا حالا ندیدن .
پیرزن:دختر جون خوشت اومد؟
ا.ت:بله ممنونم از شما ، ااا فقط شما رو چی صدا کنم ؟
پیرزن:میتونی اجوما صدام کنی
ا.ت:چشم اجوما جان (خنده)
اجوما:خواهش میکنم (خنده)بعد رفتن پسرم دیگه این خونه هیچ رنگ و رویی نداشت بعد چندسال دوباره تونستم بخندم
ا.ت:بابت پسرتون خیلی متاسفم
اجوما:راستی دخترم اسمت چیه ؟
ا.ت:ا.اسمم خوب اسمم سِها هستش
اجوما:اسم قشنگی داری
ا.ت:ممنون اجوما
اجوما:حالا بیا غذا بخور اصلا رنگ رو نداری فردا باید خیلی زود پاشیم بریم نون بپزیم
جیمین ویو_____________________&____________&_____
جیمین:بریم پیش ملکه احتمالا هنوز بخاطر اون اتفاق شکه هستن
مشاور:ا.اما ق.قربان
جیمین:زود باش
مشاور:شما تازه رسیدید بهتر نیست یکم استراحت کنید
جیمین:چه طور جرعت میکنی روی حرف من حرف بزنی؟
نویسنده 🫧: جیمین رفت طرف قصر ا.ت و درو باز کرد و با جای خالی ا.ت مواجه شد
مشاور :ق.قربان ایشون.......
.
.
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁
آدامه دارد.........
خداحافظ 😘😘😘
شوگا:پس مشکلی وجود نداره
جیمین:بله شما نگران نباشید اگر جاکارا جرعت حمله کرد ما سه سرزمین که متحد هستیم میتونیم شکستش بدیم
شوگا: شاهزاده کیم و جانگ هم طرف ما هستن
بویگیوم:عالیه دیگه کسی جرعت حمله به هیچ کدوم از سرزمین ها رو نمیکنه
جیمین:در صورت شکست پیمان هیچ حمایتی دیگه نسبت به اون کشور پیمان شکن انجام نمیشه
شوگا و بویگیوم: همینطوره
سورین: عالیجناب همه آماده هستن میتونیم بریم
جیمین:خوب ما دیگه میریم خداحافظ (رفتن جوناکی)
ا.ت ویو__________________________&____________&__
ا.ت 🫧: چهار روزه تو راهیم بخاطر جؤ دریا چند روزی عقب افتادیم ، عقب افتادن به کنار اون چندتا تیکه نون و شیرم هم تموم شده دارم از گشنگی میمیرم ای خداااا
ناخدا:همه پیاده شییددددددددد رسیدیم چوکوووووووووووو (داد)
ا.ت🫧:خدایا خیلی سریع شنیدی دمت گرم
اسبمو گرفتم و آوردم پایین و زینش کردم و حرکت کردم به طرف روستا تا شاید جایی برای موندن پیدا کنم رفتم توی روستا از یکی از روستایی ها که پیرزن پیرو مهربونی بود پرسیدم جایی رو میشناسه که بتونم بمونم اونم گفت که تنهاست و برم پیشش بهش گفتم ماهی چقدر پول میگیره که گفت اگه توی نانوایی که داره کمکش کنم هم بهم غذا میده هم جا، میگفت که پسرش وقتی هفت سالش بود بزور بردنش برای خدمتکار شدن توی قصر آخرین باری که کسی رو برای خدمتکار شدن بردن فرستادنشون جوناکی ،اگه زنده باشه شاید بتونم کاری کنم براش البته اگه فرصتی داشته باشم ، بگذریم قبول کردم ، من و برد خونه خودش بالا کوه بود با اسب که رفتیم تقریباً ده دقیقه ای طول کشید ولی خونه بزرگ و قشنگی بود ، یه اتاق خیلی قشنگ بهم داد وقتی داشتم به چوکو میومدم اصلا فکرشم نمیکردم همچین جایی گیرم بیاد ، من خیلی خوش سلیقم آخه چوکو خیلی روستای زیبایی هستش البته رسیدن به اینجا هم خیلی سخته ما چند باری توی توفان های خیلی بزرگ گیر کردیم اگه ناخدا نبود الان بودیم ته دریا ناخدا گفت هر سال یه بار میره منم خیلی خوش شانس بودم ، من به همه سپرده بودم که اگر کسی در مورد من پرسید چیزی نگن و بگن تا حالا ندیدن .
پیرزن:دختر جون خوشت اومد؟
ا.ت:بله ممنونم از شما ، ااا فقط شما رو چی صدا کنم ؟
پیرزن:میتونی اجوما صدام کنی
ا.ت:چشم اجوما جان (خنده)
اجوما:خواهش میکنم (خنده)بعد رفتن پسرم دیگه این خونه هیچ رنگ و رویی نداشت بعد چندسال دوباره تونستم بخندم
ا.ت:بابت پسرتون خیلی متاسفم
اجوما:راستی دخترم اسمت چیه ؟
ا.ت:ا.اسمم خوب اسمم سِها هستش
اجوما:اسم قشنگی داری
ا.ت:ممنون اجوما
اجوما:حالا بیا غذا بخور اصلا رنگ رو نداری فردا باید خیلی زود پاشیم بریم نون بپزیم
جیمین ویو_____________________&____________&_____
جیمین:بریم پیش ملکه احتمالا هنوز بخاطر اون اتفاق شکه هستن
مشاور:ا.اما ق.قربان
جیمین:زود باش
مشاور:شما تازه رسیدید بهتر نیست یکم استراحت کنید
جیمین:چه طور جرعت میکنی روی حرف من حرف بزنی؟
نویسنده 🫧: جیمین رفت طرف قصر ا.ت و درو باز کرد و با جای خالی ا.ت مواجه شد
مشاور :ق.قربان ایشون.......
.
.
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁
آدامه دارد.........
خداحافظ 😘😘😘
- ۸.۹k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط