{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮
✦ پارت ۵۱ | نقشه‌ی دریا ✦
╰─────────────── 🌷 ───────────────╯

🌤️ ویو آت

صبح با صدای دایی از خواب بیدار شدم.

دایی:
ـ آت! بیداری؟

آت:
ـ دایییی... پنج دقیقه دیگه! 😭

دایی:
ـ نه، پاشو بیا پایین.

با غرغر از جام بلند شدم، آماده شدم و رفتم پایین. 🥱🌷

دایی تا منو دید گفت:
ـ بشین، چندتا سوال ازت دارم.

آت:
ـ یا خدا... باز شروع شد؟ 😂

دایی:
ـ اولاً چرا دیروز این‌قدر از جیا حرف می‌زدی؟

آت:
ـ چون خودت عاشقشی! 😂

دایی:
ـ دوماً... تو خودت از ته خوشت میاد؟

آت:
ـ دایییی! 😭

دایی:
ـ جواب بده.

آت:
ـ نه!

دایی:
ـ مطمئنی؟

آت:
ـ آره!

دایی:
ـ پس چرا وقتی اسمشو میارم سرخ می‌شی؟ 👀

آت:
ـ من؟! سرخ؟! هوا گرمه! 😂

دایی خندید.

دایی:
ـ خیلی خب، سؤال بعدی...

آت:
ـ نه دیگه! من صبحونه می‌خوام، بازجویی نمی‌خوام! 😭😂

همون لحظه صدای زنگ در اومد.

جیا وارد شد.

جیا:
ـ سلاممم! 🌷

آت:
ـ سلام جیا.

جیا مستقیم رفت سمت دایی


جیا:
ـ هیون ... میشه باهات حرف بزنم؟

دایی:
ـ آره، بیا.

دوتایی رفتن سمت اتاق.

آت:
ـ اِ؟! 🤨

چند لحظه نگاشون کردم.

آت:
ـ خب به من چه...

رفتم اتاق خودم و روی تخت افتادم.

پنج دقیقه نگذشته بود که حوصله‌م سر رفت. 😑

آت:
ـ وای خدا... اینا اون تو چی کار می‌کنن؟ 👀

کنجکاوی بالاخره کار خودش رو کرد.


رفتم پشت در صدای آه ناله جیا میومد
خدایا اینا دارن می‌کنن ..
وای
آروم درو باز کردم که کامل جفتشونو دیدم
عکس گرفتم
دایی:
آت تو اینجایی

سریع برگشتم و فرار کردم سمت اتاقم. 😂🏃🏻‍♀️

---

📱 ویو ته

توی اتاقم بودم که گوشیم زنگ خورد.

ته:
ـ الو؟

آت نبود... یکی از بچه‌ها بود.

بعد از چند دقیقه قرار شد من، جیا، هیون‌وو، لیام، هانا و چند نفر از بچه‌ها با هم بریم دریا. 🌊☀️

وقتی تماس تموم شد، آماده شدم.

---

🌷 ویو آت

وقتی فهمیدم قراره بریم دریا، سریع رفتم پایین.

آت:
ـ من هنوز یادم چیکار میکردید دایییی! بریم دریا! 😭🌊

دایی:
ـ نه.

آت:
ـ چرااا؟!

جیا:
ـ دایییی، خواهش می‌کنم! 🥺

دایی:
ـ شما دوتا با هم دردسر می‌شید.

آت:
ـ ما؟! اصلاً! 😇

جیا:
ـ دقیقاً! ما خیلی آرومیم. 😂

دایی:
ـ آت، همین الان هم داشتی فضولی می‌کردی!

آت:
ـ اون یه مورد استثنا بود. 😭😂

هیون‌وو هم رسید و گفت:
ـ خب، اگه قراره بریم، زودتر راه بیفتیم.

دایی:
ـ باشه، ولی منم میام.

آت:
ـ چرا همه‌جا باید باشی؟! 😂

دایی:
ـ چون می‌شناسمت.

جیا:
ـ منم میام، پس دعوا نکنید. 😂

بعد از کلی بحث و کل‌کل بالاخره راه افتادیم. 🚗🌷

---

🌊 ویو آت

بالاخره رسیدیم.

همین که پیاده شدم، صدای موج‌ها رو شنیدم و یه نفس عمیق کشیدم.

آت:
ـ وای... بالاخره رسیدیم! 🥹🌊💜

اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره بحث شروع شد.

دایی:
ـ آت، مواظب باش کجا می‌ری.

آت:
ـ باشه دایی.

جیا:
ـ دایی، بذار یکم خوش بگذرونه!

دایی:
ـ تو هم کمتر تشویقش کن!

هیون‌وو:
ـ شما دوتا از الان شروع کردید؟ 😂

لیام:
ـ من فقط اومدم دریا، چرا اینجا جلسه خانوادگی تشکیل شده؟ 😂

هانا:
ـ من که هنوز حتی لباسامو عوض نکردم! 😭

آت:
ـ من گرسنمه! یکی اول منو نجات بده! 😂

همه با خنده نگام کردن.

دایی آخرش دستاشو بالا برد و گفت:
ـ باشه بابا! برید لباس‌هاتون رو عوض کنید، بعد بیاید.

جیا:
ـ بالاخره! 😭💗

آت:
ـ زود برمی‌گردیم! 🦋

هرکدوممون رفتیم سمت اتاقمون تا برای ساحل آماده بشیم...

ادامه دارد... 🦋💜
حمایتت یادتون نرههه❤️
دیدگاه ها (۹)

«قفل رمان » 🔐╭────────────── 🦋 ──────────────╮🔐 قفل رمان 🔐╰─...

رمانش عالیه از دست ندید https://wisgoon.com/asas.w

𐙚🦋 پارت ۳۷ — «پیست» 🦋𐙚𐙚 ویو ته 🦋وقتی رسیدم خونه، تمام فکرم ...

پارت 48,🌷 ویو آترفتم سمت داییم و گفتم:آت:ـ داییییی! 🥺💜دایی:ـ...

پارت 43🎀 ویو آت 🎀رسیدیم خونه.آت: وای... خونه‌ی خودمون! 🥹🏠💜هی...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

پارت 46🌲 ویو آتآت با خنده گفت:ـ باشه دایی 😂🌿 ویو تهنمی‌دونم ...

پارت 45╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌲 کلبه‌ی جنگلی 🌲╚═══.·:·.💜.·:·.═══...

پارت 44╭─ 🎀🦋 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑯𝒚𝒖𝒏 𝑾𝒐𝒐 🦋🎀 ─╮دایی: آهان... فهمیدم! 😏آت: چ...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

╭─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╮💜 پارت 47 💜╰─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╯📚 ویو آت | کلاسجیا آر...

پارت 32🎀🦋 ویو آت 🦋🎀آت: بیا دیگه!ته: باشه. 😐🚗 توی ماشین...هیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط