𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗𝟔


[ویو ا.ت]

ا.ت: ولم کن..میخوام برم..

جونگکوک: آخه کجااا..جایی رو نداری..از خونه تهیونگ خیلی دوریم..عمرا بتونی به اونجا بری..

ا.ت: حاظرم تو خیابون بخوابم اما یه دقیقه هم اینجا نمونم..

جونگکوک: می‌دونی تو خیابون چه ادم هایی پیدا میشن که بخوان اذیتت کنن..

ا.ت: برام مهم نیست..

جونگکوک: برای تو مهم نیستتتت..ولی برای من مهمه....اگه..اگه..کسی دستش به بدنت بخوره..هیچوقت خودم رو نمیبخشم..

بغض کردم و گفتم..
ا.ت:کدوم بدن؟! بدنی که زیر همه مردا بوده بدن نیست..یه وسیله ست..وسیله‌ی سرگرمی..

[ویو جونگکوک]

از تعجب ابروهام بالا رفت و گفتم..
جونگکوک: چ..چی داری میگی..

ا.ت: طوری تظاهر نکن که هیچی نمیدونییی..

جونگکوک: چه اتفاقی برات افتاده ا.ت؟!

همونطور که مرواریدهاش از رو گونه هاش پایین میرفت گفت..

ا.ت: شب‌ها نمیتونم بخوابم جونگکوک... لحظه ای که چشمام رو می‌بندم..کابوس‌هام شروع میشن..اما کابوس شکنجه‌های تو منظورم نیست..

از شدت گریه نفسش بالا نمیومد و به زور حرف می‌زد..

ا.ت: صداش هنوز تو گوشمه...لمس های چندش‌آورش روی پوستم موندگاره...
با اینکه خیلی سال ها گذشته اما لحظه به لحظه اش رو یادمه و من هیچوقت....هیچوقت نمی‌تونم از اون خاطره ها فرار کنم....

با هر حرف هایی که میزد قلبم تیر می‌کشید...زبونم بند اومده بود و نمیتونستم چیزی بگم....دستش هنوز تو دستم بود....
دستش برخلاف چند دقیقه پیش سردِ سرد بود.....

دیگه طاقت نیاوردم....
دستش رو رها کردم و دستام رو دور کمر باریکش حلقه کردم و محکم تو بغلم گرفتمش....
شونه هاش میلرزید و صدای هق‌هق های بلندش باعث می‌شد که قلبم درد بگیره....

محکم تر به خودم فشردمش....یه دستم رو سمت موهای نرمش بردم و اروم نوازشش کردم....

سرش رو توی گردنم فرو برد که باعث شد صدای هق‌هق هاش کمتر شه....

میخواستم ساکت بمونم و چیزی نگم اما نتونستم.....

سرم رو سمت گوشش بردم ...و طوری که لبم به لاله‌ی گوشش بخوره با قاطعیت گفتم...

جونگکوک : هر کسی که به تو دست درازی کرده، سایه مرگ رو دنبال خودش دیده....
کاری میکنم...که آرزو بکنه که هرگز به دنیا نیومده بود....این رو بهت قول میدم....

صدای بلند تپش قلبش به گوشم رسید و باعث شد که ابروهام بالا بره....
اشک هاش لباسم رو خیس کرده بود...ولی هنوز گریه هاش تموم نشده بود....

چند دقیقه گذشت...
اروم اروم لرزش شونه هاش کمتر شد....حس کردم نفساش منظم‌ شده...
یه جور آرامش غریبی تمام وجودم رو فرا گرفت ....از اینکه تونستم پناهش باشم، از اینکه تونستم ذره‌ای آرومش کنم، یه حس رضایت عمیقی بهم دست داد....
یه حس عشق خالص و بی‌قید و شرط.....


باورم نمیشه که بعد از ۹۶ پارت هنوز دارید فیک رو میخونید....
دیدگاه ها (۴۵۳)

ادامه سناریو

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

Forbidden love⑥کوک: بیا یه لحظها/ت: باید برمبی‌اغتنا به حرفش...

تکپارتی (درخواستی)هوا سنگین بود.ا/ت کنار پنجره ایستاده بود و...

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

ریاکشن پارت ۲

عشق بی پایان

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط