(وقتی دوست صمیمیت بود اما...)
P2
دستشو گرفتی...
ا.ت: میدونم... منم میخواستم همینو بگم...
مینهو: صبر کن ولی من که هنوز نگفتم
ا.ت: میدونم میخوای بگی مدتیه که دوستت دارم و بهت حس دارم مگه اینطور نیست؟
مینهو: درسته ا.ت من عاشقت شدم. دیگه نمیخوام فقط دوست صمیمیم باشی، میخوام دوست دخترم باشی...
چند دقیقه بعد:
در رو باز کردید با عجله رفتید تو اتاق دیگه هیچکدومتون تحمل نداشتید، در اتاق رو بستید، پرده هارو کشیدید، اون گرفتت و لباتو بوسید، وسطش بهت گفت: میدونی چند وقت بود دلم میخواست همچین کاری باهات بکنم؟ میدونی چند وقت بود داشتی دیوونهم میکردی؟ میدونی چقدر طول کشید تا شجاعتش رو پیدا کنم که بهت اعتراف کنم ا.ت؟
گریهش گرفته بود، نه از ناراحتی، نه از عصبانیت، از عشقی که بهت داشت.
خوشحال شدی از اینکه بخاطر تو هم شده تونست به خوبی احساساتش رو بهت ابراز کنه، واقعا درونت خوشحالی عمیقی رو حس میکردی...
شروع کردید به درآوردن لباسای همدیگه، نپرسیدید که میخواید واقعا همین الان اینکارو بکنید یا نه! میدونستید که دیگه تحمل جفتتون تموم شده، از خیلی وقت پیشه که اینو میخواید.
دوتاتون الان لخت بودید، توی چشمات نگاه کرد، میتونستی سوال "مطمئنی؟" رو توی چشماش ببینی سرت رو تکون دادی "آره" و اون دیکشو واردت کرد، هردوتون ناله کردید، شروع کرد به تلمبه زدن، تند تند نفس نفس میزدی و اسمشو صدا میکردی، باورت نمیشد، صبح که بیدار شده بودی حتی فکرشم نمیکردی که امروزت اینطوری تموم شه و زندگیت کلا عوض شه... توی چند ساعت...
انقدر محکم تلمبه میزد که توی حدود ۱۰ تا ۱۵ تای اول یه دور ارضا شدی، اما اون هنوز نشده بود... تا اینکه بعد از چند دقیقه تلاش شد...
ازت کشید بیرون و اومد کنارت دراز کشید، بغلت کرد و گفت: آه ا.ت ممنون... ممنونم که دوست دخترم شدی، راستش خیلی وقته عاشقتم، شاید نزدیک ۲ سال، اما هیچوقت نتونستم توی این دوسال عشقمو بهت ابراز کنم، همیشه رابطمون، رابطه ی سطحی بین دوتا دوست بود، من... میدونی که واقعا نیاز به ارتباط عمیق دارم، نمیتونم فقط مثل بقیه باهات رابطه ای برقرار کنم که توش فقط س.کس میکنن، بی دلیل به هم میگن عاشقتم و دوستت دارم، انگار گذاشتیشون روی تکرار که فقط اون حرفو تکرار کنن و دقیقا همون آدما وقتی مشکلی واست پیش میاد، یا ازت خسته میشن یا ولت میکنن و یا سرد میشن، نمیخوام اینطور باشه... میفهمی؟
ا.ت: مینهو من کاملا درکت میکنم، منم همینو میخوام، هیچوقت نمیخوام باعث شم احساس کنی دارم باهات سرد میشم یا ازت دور میشم، نمیخوام و نمیزارم!
اون چیزی نمیگه، سرشو میکنه توی گردنت و دستشو میزاره روی شکمت، آروم، گرم...
صبح بلند میشی و کنارته دقیقا همونطوری که دیشب خوابش برد حتی ذره ای هم از کنارت تکون نخورده بود... با خودت فکر کردی که چقدر خوشبختی که مینهو رو داری، چقدر حس جالبی داره که فصل جدیدی از زندگیتو در کنار اون شروع کردی... چقدر عاشقشی.
The end
این درخواستی هم تموم شد، لطفا نظر هاتون رو بگین و واسه درخواستی هاتون یکم بیشتر صبر کنین...
منتظر درخواستی بعدی باشید...
دستشو گرفتی...
ا.ت: میدونم... منم میخواستم همینو بگم...
مینهو: صبر کن ولی من که هنوز نگفتم
ا.ت: میدونم میخوای بگی مدتیه که دوستت دارم و بهت حس دارم مگه اینطور نیست؟
مینهو: درسته ا.ت من عاشقت شدم. دیگه نمیخوام فقط دوست صمیمیم باشی، میخوام دوست دخترم باشی...
چند دقیقه بعد:
در رو باز کردید با عجله رفتید تو اتاق دیگه هیچکدومتون تحمل نداشتید، در اتاق رو بستید، پرده هارو کشیدید، اون گرفتت و لباتو بوسید، وسطش بهت گفت: میدونی چند وقت بود دلم میخواست همچین کاری باهات بکنم؟ میدونی چند وقت بود داشتی دیوونهم میکردی؟ میدونی چقدر طول کشید تا شجاعتش رو پیدا کنم که بهت اعتراف کنم ا.ت؟
گریهش گرفته بود، نه از ناراحتی، نه از عصبانیت، از عشقی که بهت داشت.
خوشحال شدی از اینکه بخاطر تو هم شده تونست به خوبی احساساتش رو بهت ابراز کنه، واقعا درونت خوشحالی عمیقی رو حس میکردی...
شروع کردید به درآوردن لباسای همدیگه، نپرسیدید که میخواید واقعا همین الان اینکارو بکنید یا نه! میدونستید که دیگه تحمل جفتتون تموم شده، از خیلی وقت پیشه که اینو میخواید.
دوتاتون الان لخت بودید، توی چشمات نگاه کرد، میتونستی سوال "مطمئنی؟" رو توی چشماش ببینی سرت رو تکون دادی "آره" و اون دیکشو واردت کرد، هردوتون ناله کردید، شروع کرد به تلمبه زدن، تند تند نفس نفس میزدی و اسمشو صدا میکردی، باورت نمیشد، صبح که بیدار شده بودی حتی فکرشم نمیکردی که امروزت اینطوری تموم شه و زندگیت کلا عوض شه... توی چند ساعت...
انقدر محکم تلمبه میزد که توی حدود ۱۰ تا ۱۵ تای اول یه دور ارضا شدی، اما اون هنوز نشده بود... تا اینکه بعد از چند دقیقه تلاش شد...
ازت کشید بیرون و اومد کنارت دراز کشید، بغلت کرد و گفت: آه ا.ت ممنون... ممنونم که دوست دخترم شدی، راستش خیلی وقته عاشقتم، شاید نزدیک ۲ سال، اما هیچوقت نتونستم توی این دوسال عشقمو بهت ابراز کنم، همیشه رابطمون، رابطه ی سطحی بین دوتا دوست بود، من... میدونی که واقعا نیاز به ارتباط عمیق دارم، نمیتونم فقط مثل بقیه باهات رابطه ای برقرار کنم که توش فقط س.کس میکنن، بی دلیل به هم میگن عاشقتم و دوستت دارم، انگار گذاشتیشون روی تکرار که فقط اون حرفو تکرار کنن و دقیقا همون آدما وقتی مشکلی واست پیش میاد، یا ازت خسته میشن یا ولت میکنن و یا سرد میشن، نمیخوام اینطور باشه... میفهمی؟
ا.ت: مینهو من کاملا درکت میکنم، منم همینو میخوام، هیچوقت نمیخوام باعث شم احساس کنی دارم باهات سرد میشم یا ازت دور میشم، نمیخوام و نمیزارم!
اون چیزی نمیگه، سرشو میکنه توی گردنت و دستشو میزاره روی شکمت، آروم، گرم...
صبح بلند میشی و کنارته دقیقا همونطوری که دیشب خوابش برد حتی ذره ای هم از کنارت تکون نخورده بود... با خودت فکر کردی که چقدر خوشبختی که مینهو رو داری، چقدر حس جالبی داره که فصل جدیدی از زندگیتو در کنار اون شروع کردی... چقدر عاشقشی.
The end
این درخواستی هم تموم شد، لطفا نظر هاتون رو بگین و واسه درخواستی هاتون یکم بیشتر صبر کنین...
منتظر درخواستی بعدی باشید...
- ۱۳.۴k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط