{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"""""""""""""""""

"""""""""""""""""
!!!!!!!........خواندنی ......!!!!!!!

"""""""""""""""""

وصیت نامه وخاطره ای زیبا از یک شهیدناشنوا......
________________________________
                        
« پنچ دقیقه قبل از اینکه برم یک نفر اومد کنارم نشست و گفت: آقا یه خاطره برات تعریف کنم؟

گفتم: بفرمائید!

عکسی به من نشون داد، یه پسر نوزده - بیست ساله‌ای بود، گفت: اسمش «عبدالمطلب اکبری» ست، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود و در ضمن ناشنوا هم بود.

عبدالمطلب یک پسر عمو هم به نام «غلامرضا اکبری» داشت که شهید شده.‌ غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون کر و لالی خودش با ما حرف می‌زد، ما هم گفتیم: چی می‌گی بابا؟! محلش نذاشتیم، هرچی سر و صدا کرد هیچ کس محلش نذاشت.

وقتی دید ما نمی‌فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید و رویش نوشت: شهید عبدالمطلب اکبری. بعد به ما نگاه کرد و گفت: ‌نگاه کنید! خندید، ما هم خندیدیم. گفتیم حتما شوخیش گرفته، دید همه ما داریم می‌خندیم، طفلک هیچی نگفت؛ یه نگاهی به سنگ قبر کرد و با دست، نوشته‌اش را پاک کرد. سپس سرش را پائین انداخت و آروم رفت...

فردایش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه‌ عبدالمطلب رو آوردند و دقیقاً توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.»
==============================
*آنچه در ادامه خواهید خواند وصیت نامه کوتاه شهید عبدالمطلب اکبری است که نوشته:

" بسم الله الرحمن الرحیم"
یک عمر هرچی گفتم به من می‌خندیدند، یک عمر هرچی می‌خواستم به مردم محبت کنم فکر کردند من آدم نیستم و مسخره‌ام کردند، یک عمر هرچی جدی گفتم شوخی گرفتند، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم.
اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می‌زدم و آقا بهم گفت: "تو شهید می‌شی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد. این را هم گفتم اما باور نکردید!
دیدگاه ها (۵)

''' ایت الله بهجت (ره) '''استادم سید علی قاضی(اسوه العارفین)...

امام رضا(ع)فرمود:درروزهای پایانی ماه شعبان این ذکر رازیادتکر...

نگاهی کوتاه.... """""""""...

****************** آرام آرام به مهمانى خدانزديك ميشويمخوشاب...

علامت ا/ت:○ علامت دیگران:_ #سکوت_سرخ_پارت_دوازدهم بعد از ا...

مرا جایی دفن کنید که مردم اذیت نشوندخام فاطمه دیانتی، همسر س...

📸 عکس آخرپارت چهارم: «نامه‌ای که دیر رسید»هفت سال گذشته بود....

#چندخاطره🔸شهادت خانوادگی قشنگتره...روایتی از شهادت زوج شهید ...

p20صبح روز بعد، تهیونگ زودتر از همیشه به بیمارستان رسید.تمام...

📖 آکادمی آستریاپارت سوم | «اولین هشدار»بعد از آزمون...همه در...

P¹²هاری به عکس قدیمی خیره شده بود.«اون شب... ما اینجا نیومده...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓خانه بدون هانا ساکت بود.خیل...

آیا تفاهم‌نامه سند پیروزی بود؟!پاسخ به توییت:۱. رهبر شهید گف...

پارت ۵۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط