خودکشی با اکانت فیک . مرتضی متقیان

من هم کنجکاو  او را تشویق میکردم و  فیلم و عکس هایی سکسی را  دانلود میکردم و برایش ارسال  می کردم . و هر روز کنحکاوتر که او کیست
از اوضاع خوب اقتصادیش میگفت و پست و سمتی که داشت . چون من ویس تمیدادم او هم ویس نمیداد و چون من عکس صورتم را نمیدادم او هم نداد
مدتی گذشت و از عشق و عادت و وابستگیش به من گفت
یادم نمیرود دو روز بخاطر نداشتن نت گوشیم خاموش بود وقتی وصل کردم صدای گریه فرستاده بود در حال گوش دادن به اهنگ های شکست عشقی  چقدر التماس که بیا و حوابم را بده که بدون تو نمی توانم ادامه دهم
همه وجودم غرور بود و تفاخر  از زنانگی خودم  از هنرم در جذب دل یک مرد لذت بردم
خوش حال بودم که هنوز قدرت عشوه گری دارم . هنوز هم جوانم . التماس هایش برایم لذت بخش بود
انقدر اصرار کرد تا روزی برایش اواز خواندم و فرستادم
این اولین ویس بود . او هم  برایم اواز می خواند .. می فرستادم . تمام ساعاتی که همسرم بیرون از خانه بود تفریح من شد سروکله زدن با این اقا . چند سوره قران و دعا را دانلود کردم و شوهرم که می امدم انها را می گذاشتم و در دلبری از شوهرم کم نمیگذاشتم.  سعی میکرذم قدر دان زحمت هایش باشم .
بگذار به چیزی اعتراف کنم
هیچ وقت احساس خیانت به همسرم‌نداشتم . تا زمانی که اواز خواندم و برایش ارسال کردم
خودم را اینگونه توجیه میکردم که نه عکس از خودم  دادم نه صحبت کرده ام  پس خیانت نکرده ام .
بعد از چند روز که گذشت اصرار کرد تا در کلاس اواز شرکت کنم . خیلی از صدایم تعریف میکرد و مرا تشویق به خواندن میکرد ....
ولی من مذهبی بودن همسرم را بهانه کردم و به دوروغ گفتم که اجازه خروج از خانه نمیدهد ....
استیکر خنده می فرستاد و میگفت
شوخی بس است نه شوهر داری نه بارداری
نترس خیال سکس ندارم  من عاشق تو هستم . اینقدر  از شوهر و بارداری نگو .  در پس هر کلامش عزیزم و عشقم بود ......
سرم به گوشی گرم بود تا اینکه . برادرم که مجردی با سگش در تهران زندگی میکرد چند روزی امد خانه ما .
برادرم به هیچ چیزی اعتقاد نداشت . همسرم هم مذهبی
اختلاف و دعوا از نجس و پاکی سگ شروع شد و من  از برادرم جانبداری کردم ... همسرم عذاب میکشید و سکوت کرد . گفت تو بارداری و عصبانیت تو بر روی ریخانه تاپیر منفی دارد فقط عصبانی نشو هر چه تو بگویی ...
برادرم براحتی به شوهرم بی احترامی میکرد و اوضاع ضعیف اقتصادی ما را به خاطر اعتقادات مزخرف شوهرم میدانست و میگفت تمام  این ها حرف مفت است . و من کاملا تحت تاثیر برادرم بودم . شوهرم نبود و یرادرم با سگش در خانه ازاد بودند  از حمام لخت بیرون می امد و مرا به ازادی بیشتر تشویق میکرد .
و مدام میگفت چند دوست پسر داری ؟ و شوهرم و غیرتش را مسخره میکرد .
پایان قسمت سوم
دیدگاه ها (۰)

#تجربه_من ۱۳۷۰#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری_بهنگام#تحصیل #د...

برده عمارت جئون

ادامه پارت (۱۴)

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓+مامان لطفاً تو یچیزی بگو هق من نمیخوام ازدواج کنم لطفا...

Sixteen

Custom bride part : 9

#تجربه_من ۱۳۶۵#فرزندآوری #جنسیت_فرزند #حق_حیات #سقط_جنین سلا...

#تکپارتیموضوع:(وقتی سر یک موضوعی قهر کردیم ولی اون طاقت دعوا...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:8 "همان شب،نیویورک"هوای تازه شهر به پوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط