{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غروب خیره ماند بر دریچه های روبه رو

غروب خیره ماند بر دریچه های روبه رو

و جاده های بی سوار و بی غبار و های و هو !

مرا به آسمان ببر، ببر به اوج بی کسی

که بگذرم ز بودنم به حرمت نگاه او

ستاره ای نمانده در شب سیاه و تلخ من

به آفتاب اگر رسیدی از طلوع من بگو

بگو که من هنوز هم به یاد صبح زنده ام

نفس نفس کنار شب دویده ام به جستجو

شکست ،پشت طاقتم دروغ صادقانه ای ست

نگاه کن به چشم من که دارد از تو رنگ و بو

همیشه آرزوی من تو بوده ای هنوز هم

تو برگ و بار میدهی به ریشه های آرزو

نشسته خیره مانده ام در امتداد مبهمی

و سایه ای رسیده تا دریچه های روبه رو
دیدگاه ها (۳)

اللهم عجل لولیک الفرج

ای بار هرچه درد جهان روی شانه ات جانـــم فــــدای راز ونیــ...

دیشب سه غزل نذر تو کردم که بیاییچشمم به ره عاطفه خشکید،کجایی...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به یون خیره بود.ـ «...

سناریو و وانشات توکیو ریونجرز ا/ت و مایکیشب کریسمس در توکیو ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ آن فاصله، تو نمی‌ت...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p36همین که خواست از روی یه ریشه‌ی بزرگ رد...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

ای عزیزترین غم من، @agustin نشاید وقتی دیگر باران نمی‌بارد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط