دانشگاه مرگ پارت چهارم

چیه؟ خب چیکار کنم؟! نه میدونم اینارو از کجا میدونه نه میتونم اینجا وایسم..من باید دستور بدم چیکار کنیم
:«بریم »
از پله ها رفتیم بالا به ستون عظیم سمت راست راه پله رسیدیم
به مین سو نگاه کردیم استین های هودیش رو زد بالا
تمام ساعد های دستش رد زخم های ریز و درشته. رگ های دست هاش خیلی برجسته ان
دور و بر رو نگاه کرد با اخم غلیظی که اونو بامزه میکرد.. قلبم رو به لرزه میاورد .
یه میله ی ورقه ای شکل پیدا کرد
پرسیدم:«میخوای چیکار کنی؟ »
«باید بازش کنم»
انگشت های کشیده اش رو روی دیوار حرکت داد دستش رو روی وسط ستون نگه داشت میله رو گذاشت رو همون نقطه و بعد از چند بار زور زدن دیوار تکون خورد
اون از کجا درمورد این راه مخفی میدونه؟
دستم رو گذاشتم روی شونه اش
«بذار من انجامش بدم »
میله رو بعد داد و بعد از کمی زور زدن دیوار عین یه در کنار رفت و یه عالمه گرد و خاک بلند شد همه به سرفه افتادیم بعد از بین رفتن دود، گفتم:«زود باشین برین بالا جونگ هیون .. اول برو » برادرم سر تکون داد و از نردبون بالا رفت سه تا پسر دیگه هم رفتن بالا
رو به مین سو کردم و گفتم:«تو اول برو، من دیوار رو میبندم»
«منم وایمیستم تا تو بیای»
سر تکون دادم و صبر کردم مین سو وارد محفضه ی کوچیک پایین نرده بون بشه وقتی رفت روی اولین پله کان نردبون وارد شدم
از تمام قدرتم استفاده کردم ودر رو بستم برگشتم دیدم مین سو حدودا ده تا پله کان رفته بالا با یه دست میله رو نگه داشته و به سمتم برگشته
💚ویو مین سو عطرش توی این اتاقک تنگ پخش شده، رفتار مردونه ای داره و برعکس تمام عمرم نمیخوام از این مرد فرار کنم دست و پاهام میگن:«براش صبر کن»
برمیگردم سمتش و دست راستم رو از روی میله ی سیاه رنگ برداشتم و برگشتم سمت پسرک. رگ های دست سفیدش زده بیرون. پوستم درمقایسه یا اون چند درجه روشن تر بود. کاش ماسک داشتم.میخواستم به عنوان یه غربیه بهش نگاه کنم نه به عنوان یه ادمی که..
وقتی برگشت سمتم خسته بود کلافه بود سردرگم بود چهره ای که توی عمق غم ها دست و پا میزد رو داشت
بهم اجازه بده ازش بپرسم حالش خوبه یا نه مغز..
نه! تو نباید حرف اضافی بزنی قلب
خودم رو جمع کردم :«زود تر بیا بالا وقت نداریم»
سر تکون داد و پشت سرم از نردبون بالا رفت
از این میله ها بالا برو تا زنده بمونی
اخه تو هم زر زیادی میزنی چطور توی این لوله ی سیاه رنگ زنده بمونم حتی نمیتونم نفس بکشم
به نفس نفس افتادم بازو هام درد گرفته حدودا شاید پنج متر امدیم بالا ولی خسته ام وایسادم دیگه نمیتونم دست و پام رو تکون بدم صدای مردونه اش اومد :«میدونم خسته ای ولی برو بالا.. نمیدونم خانواده ای داری یا نه وای حتما به نفر هست که منتظرت باشه اون بیرون.. نه؟ »
اره شاید کسی مثل، یه مرد مست که میخواد بهم تجاوز کنه یا مادرم که منو فروخته و حتی ازم خبر نگرفت با شاید پدری که فقط منو به وجود اورده و بعد غیبش زده و فقط چشم های سبزش رو بهم ارث داده شاید اینا منتظرم باشم.. ولی نه یه چیز دیگه هست :اینده ام:)
خسته ای؟ به درک! نخوابیدی؟ به درک! برو جلو مثل همیشه.. این دفعه یکم دلت رو به پسرک پشت سرت گرم کن
به ریه هام التماس کردم هوا جذب کنید
بالاخره رسیدیم بالا پشت بوم پسرک پشت سرم عرق کرده بود بقیه پسر ها هم همین طور
اگر جونگ هیون عینک نزنه نمیتونم تشخیصشون بدم
جونگ هیون:《گفتن کی میرسن؟ مهمات و این جور چیز ها که گفتن》
جونگ کوک پیشونی عرق کرده اش رو پاک کرد و گفت :«گفتن به محض اینکه ما برسیم بالا »
سوالی ذهنم رو مشغول کرده بود :«شما.. بلدین با اسلحه کار کنید؟»
جونگ کوک :«منو برادرم بلدیم.. تورو نمید.. »
حرفش رو قطع کردم :«بلدم »
جونگ هیون:«چطوری؟..»
صدای هلیکوپتری که بهمون نزدیک میشد مکالمه رو قطع کرد جونگ کوک دستم رو گرفت و گفت:«بیاین بریم پشت اتاقک وگرنه باد پره هاش مارو پرت میکنه پایین »
هر شش تامون به پشت اتاقک کوچیک بالا پشت بوم رفتیم هلیکوپتر نشست. اروم و با احتیاط نزدیک شدیم
چند نفر با لباس های نظامی پیاده شدن جونگ کوک رفت جلو ومنو جونگ هیون و بقیه پشتش وایسادیم
فرد نظامی گفت:«ما میخوایم سه نفر نماینده ی دانشجو ها باشن، ما هر دفعه وسایل رو به اونا تحویل میدیدم»
جونگ کوک نگاهی کرد و گفت:«من و برادرم جونگ هیون و این خانم.. یعنی خانم مین سو. نماینده ایم»
من؟ چرا.. دلیل این اعتمادش چیه؟ این مسئله ی مرگ و زندگیشه
فرد نظامی گفت:«شما سه نفر کار با اسلحه رو بلدین؟»
سرتکون دادیم. یه سری بسته ی بزرگ رو گذاشتن جلو مون یکی از جعبه هارو وا کردن
کلت های ریز و درشت درکنار فشنگ ها
دیدگاه ها (۲)

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت پنجم ا.ت پوشه‌ی خاک‌گرفته رو از ر...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

پارت ۲۱

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

پارت ۴۲

سناریو

پارت ۱۹۸

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۹: فض...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

قاب احساس. پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط