فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐚𝐫𝐭: ❷❸




صدای آژیر هنوز در تمام بخش امنیتی می‌پیچید.

نگهبان‌ها با عجله از کنارم رد می‌شدند.

همه دنبال یک نفر بودند...

مین یونگی.

اما تنها کسی که آرامش عجیبی داشت، تهیونگ بود.

به سلولش نزدیک شدم.

«از قبل می‌دونستی، نه؟»

بدون اینکه نگاهم کند، گفت:

«می‌دونستم امروز دیگه اینجا نمی‌مونه.»

«فراریش دادی؟»

لبخند کم‌رنگی زد.

«نه... یونگی هیچ‌وقت برای نجات خودش فرار نمی‌کنه.»

حرفش تمام نشده بود که رئیس بیمارستان وارد راهرو شد.

چهره‌اش رنگ پریده بود.

«دکتر... باید بیاین.»


---

همه‌ی کارکنان در اتاق کنترل جمع شده بودند.

یکی از مانیتورها تصویر پارکینگ بیمارستان را نشان می‌داد.

مین یونگی آرام از ساختمان خارج شده بود.

نه دویده بود...

نه عجله کرده بود.

چند قدم جلو رفت.

ناگهان یک خودروی مشکی کنار او توقف کرد.

در عقب باز شد.

اما قبل از اینکه یونگی سوار شود، سرش را بالا آورد و مستقیم به دوربین نگاه کرد.

انگار می‌دانست ما داریم تماشایش می‌کنیم.

بعد دستش را داخل جیبش برد و پاکت کوچکی را روی زمین گذاشت.

سوار خودرو شد.

ماشین در چند ثانیه از قاب دوربین خارج شد.

یکی از مأموران امنیتی گفت:

«پلیس توی راهه.»

بدون اینکه منتظر کسی بمانم، به سمت پارکینگ دویدم.

پاکت هنوز همان‌جا بود.

دستم می‌لرزید.

آن را باز کردم.

داخلش فقط یک کلید فلزی کوچک بود...

و یک تکه کاغذ.

روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:

«اون هیچ‌وقت از تیمارستان فرار نکرد... اون از اول هم زندانی نبود.»

نفسم بند آمد.

به سمت ساختمان برگشتم.

یعنی تمام این مدت...

تهیونگ عمداً اجازه داده بود همه فکر کنند یونگی فقط یک نیروی خدماتی است؟

همان لحظه صدای بی‌سیم یکی از نگهبان‌ها بلند شد.

«همه‌ی نیروها به سلول شماره‌ی هفت!»

قلبم فرو ریخت.

کلید را محکم در مشت فشردم و به سمت بخش امنیتی دویدم.

وقتی رسیدم، نگهبان‌ها پشت در سلول خشکشان زده بود.

از بین شانه‌هایشان داخل را نگاه کردم.

تهیونگ هنوز روی تخت نشسته بود...

با همان لباس بیمارستان.

اما روی دیوار پشت سرش، جمله‌ای تازه با خطی درشت نوشته شده بود:

«حالا نوبت توئه، دکتر.»

من با ناباوری به نوشته خیره ماندم.

هیچ‌کس ندیده بود چه کسی آن را نوشته است.

اما همه می‌دانستند...

این فقط آغاز بازی واقعی بود.




---
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

پارت ۳۶

روی آن نوشته شده بود:«اگر می‌خواهی برادرت زنده به خانه برگرد...

پارت ۳۷ — «مدرکی که ناپدید شد»صبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع...

🖤 پشت نیمکت آخر ادامه پارت از ۱۰: «پدری که برگشت...»ناگهان ص...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۸۹* پرش زمانی به فر...

𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ² 🥀━━━━━━━━━━━━━━━━━━[عما...

فاصله یک لبخند تا جنون

.....پارت چهارم.....

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط