مرد سایه ها 5

ویو ا/ت
من از عمد روی استین معلم خودکاری کردم و جلوی خندمو گرفتم ولی بعد چند دقیقه میخندیدم و معلم از عمارت جونگ کوک رفت بیرون جونگ کوک عصبی شد و اومد جای معلم نشست و خواست خودش بهم درس یاد بده اگه بعدش سوالی پرسید بلد نبودم تنبیهم میکنه
نقشه‌ات گرفت! وقتی معلم با تعجب به لکه‌ی بزرگ جوهر روی آستین پیراهن سفید و اتوکشیده‌اش نگاه کرد، قیافه‌اش چنان مضحک شد که دیگر نتوانستی جلوی خودت را بگیری. ابتدا شانه‌هایت لرزید و بعد صدای خنده‌ات فضای سنگین کتابخانه را پر کرد. معلم که هم ترسیده بود و هم تحقیر شده، کیفش را برداشت و با عذرخواهی سریعی از عمارت فرار کرد.

خنده‌ات با صدای بسته شدن درِ اصلی عمارت خشک شد. جونگ‌کوک کتابش را بست، از جایش بلند شد و با قدم‌هایی آرام و شمرده به سمت تو آمد. فضای اتاق ناگهان سنگین شد. او صندلی معلم را عقب کشید و درست روبروی تو نشست.

جونگ‌کوک (با لحنی که آرامشش از فریاد ترسناک‌تر بود):
«فکر کردی خیلی باهوشی، نه؟ فراری دادن اون پیرمرد فقط کار خودت رو سخت‌تر کرد، ا/ت.»

او کتاب ریاضی را جلوی خودش کشید و ورق زد تا به یک مبحث پیچیده رسید. خودکار را لای انگشتانش چرخاند و با نگاهی نافذ به چشم‌هایت خیره شد.

جونگ‌کوک:
«حالا من معلمتم. و برخلاف اون، من اصلاً صبور نیستم. این فرمول رو برات توضیح می‌دم، فقط یک‌بار. اگه وقتی ازت سوال پرسیدم بلد نبودی...»

او کمی به سمتت خم شد و با لحنی جدی ادامه داد:

«به ازای هر جواب غلط، یه تنبیه جدید برات در نظر می‌گیرم که آرزو کنی کاش همون معلم پیر اینجا بود. متوجه شدی؟»

او شروع کرد به توضیح دادن مبحث......... لحنش سریع و دقیق بود و اصلاً منتظر نمی‌ماند تا ببیند تو متوجه می‌شوی یا نه. بعد از چند دقیقه، کتاب را به سمت تو چرخاند و یک مسئله سخت را نشان داد.

جونگ‌کوک:
«حالا این رو حل کن. ده ثانیه وقت داری تا راه حل اول رو بنویسی. شروع کن.»
هنوز نوک مداد را روی کاغذ نگذاشته بودی که صدای سرد و قاطع جونگ‌کوک در اتاق پیچید:

«ده ثانیه تموم شد.»

او بدون معطلی مداد را از دستت کشید و روی میز پرت کرد. چشمانش از شدت عصبانیت تیره شده بود و رگ گردنش کمی برجسته به نظر می‌رسید. او انتظار داشت حداقل تلاشی از خودت نشان بدهی، اما این تعلل تو برایش به معنای دهن‌کجی بود.

جونگ‌کوک (با صدایی بم و تهدیدآمیز):
«انگار هنوز متوجه نشدی که من وقتی حرف می‌زنم، شوخی نمی‌کنم. بهت گفتم اگه بلد نباشی یا وقت تلف کنی، تنبیه می‌شی. ظاهراً تو دومی رو انتخاب کردی.»

او از جایش بلند شد و به سمت تو آمد. بازوی صندلی‌ات را گرفت و آن را به سمت خودش چرخاند تا مستقیم روبروی او باشی.

جونگ‌کوک:
«دستات رو بیار بالا.»

وقتی با تردید به او نگاه کردی، با تحکم تکرار کرد:

«گفتم دستات رو بیار بالا و بذار روی میز! چون وقت من رو با لجبازی تلف کردی، به ازای هر ثانیه‌ای که هدر دادی، باید تنبیه بشی. فعلاً از گوشی و خروج از این اتاق خبری نیست. اما برای اینکه یادت بمونه اینجا کی رئیسه...»

او خط‌کش فلزی را که روی میز بود برداشت و با آن به کف دستش ضربه زد؛ صدای برخورد فلز با دستش لرزه به تنت انداخت.

جونگ‌کوک:
«کف دستت رو باز کن. پنج ضربه برای شروع، تا تمرکزت برگرده روی درس. اگه گریه کنی یا دستت رو بکشی، از اول شروع می‌کنم. فهمیدی؟»
دیدگاه ها (۵)

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

پارت ۱۹۵

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁸ویو: اتهنری هنوز داشت آماده می‌ش...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

چندپارتی جونگ کوک

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت بیست‌ودوم: خانه‌ای که نباید وجود می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط