بورام کمی سرش را پایین انداخت و آرام پرسید:
بورام کمی سرش را پایین انداخت و آرام پرسید:
– میشه از گلهای رز استفاده کنم؟ یا آفتابگردان باشه؟
کوک لبخند محوی زد و کوتاه جواب داد:
– فقط گل رز، لطفاً.
بورام بدون حرف اضافه سر تکان داد. شاخههای رز سرخ را یکییکی برداشت، برگهای اضافهشان را گرفت و با دقت کنار هم قرار داد. حرکاتش آرام و حسابشده بود، انگار با هر شاخه راز کوچکی را در دست میگرفت.
سکوت مغازه تنها با صدای قیچی کوچک و خشخش برگها پر شده بود. نور ملایم صبح از شیشهی ویترین میتابید و گلبرگهای مخملی رز را براقتر میکرد.
چند دقیقه بعد، روبان سادهای دور دسته بست و دستهگل رز را آرام به سمت کوک گرفت.
– تموم شد… امیدوارم دوست داشته باشید.
کوک دستهگل را گرفت، نگاه کوتاهی به آن انداخت و با صدایی نرم گفت:
– عالیه. دقیقاً همونی که میخواستم.
بورام مثل همیشه فقط کمی لبخند زد و سرش را پایین انداخت.
کوک دستهگل رز را در دست گرفت، اما نگاهش روی بورام ماند. چشمهایش، همان تضاد عجیب آبی و سبز، او را بیشتر از گلها مجذوب کرده بود. لحظهای سکوت کرد، سپس پرسید:
– میتونم یه چیزی بپرسم؟
بورام دستهایش را روی میز گذاشت، کمی جا خورد اما چیزی نگفت.
کوک آرام ادامه داد:
– چشمهات… همیشه این شکلی بودن؟
بورام لحظهای مردد ماند، بعد آهسته گفت:
– آره… از وقتی به دنیا اومدم.
کوک سر تکان داد، لبخند محوی روی لبش نشست.
– خیلی خاصن… شبیه هیچکسی نیستن.
بورام سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. نمیدانست باید چه جوابی بدهد.
کوک دوباره پرسید:
– مردم… خیلی دربارهشون حرف میزنن؟
بورام پلک زد، انگشتانش روی میز کمی لرزید. بعد از چند ثانیه فقط گفت:
– همیشه.
این بار دیگر توضیحی نداد. سکوت، دیوار نازکی بینشان کشید.
کوک با دقت به او نگاه کرد، اما بیشتر اصرار نکرد. به آرامی گفت:
– خب… من فکر میکنم خیلی قشنگن.
بورام سرش را بلند نکرد، فقط گونههایش کمی سرخ شد.
– میشه از گلهای رز استفاده کنم؟ یا آفتابگردان باشه؟
کوک لبخند محوی زد و کوتاه جواب داد:
– فقط گل رز، لطفاً.
بورام بدون حرف اضافه سر تکان داد. شاخههای رز سرخ را یکییکی برداشت، برگهای اضافهشان را گرفت و با دقت کنار هم قرار داد. حرکاتش آرام و حسابشده بود، انگار با هر شاخه راز کوچکی را در دست میگرفت.
سکوت مغازه تنها با صدای قیچی کوچک و خشخش برگها پر شده بود. نور ملایم صبح از شیشهی ویترین میتابید و گلبرگهای مخملی رز را براقتر میکرد.
چند دقیقه بعد، روبان سادهای دور دسته بست و دستهگل رز را آرام به سمت کوک گرفت.
– تموم شد… امیدوارم دوست داشته باشید.
کوک دستهگل را گرفت، نگاه کوتاهی به آن انداخت و با صدایی نرم گفت:
– عالیه. دقیقاً همونی که میخواستم.
بورام مثل همیشه فقط کمی لبخند زد و سرش را پایین انداخت.
کوک دستهگل رز را در دست گرفت، اما نگاهش روی بورام ماند. چشمهایش، همان تضاد عجیب آبی و سبز، او را بیشتر از گلها مجذوب کرده بود. لحظهای سکوت کرد، سپس پرسید:
– میتونم یه چیزی بپرسم؟
بورام دستهایش را روی میز گذاشت، کمی جا خورد اما چیزی نگفت.
کوک آرام ادامه داد:
– چشمهات… همیشه این شکلی بودن؟
بورام لحظهای مردد ماند، بعد آهسته گفت:
– آره… از وقتی به دنیا اومدم.
کوک سر تکان داد، لبخند محوی روی لبش نشست.
– خیلی خاصن… شبیه هیچکسی نیستن.
بورام سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. نمیدانست باید چه جوابی بدهد.
کوک دوباره پرسید:
– مردم… خیلی دربارهشون حرف میزنن؟
بورام پلک زد، انگشتانش روی میز کمی لرزید. بعد از چند ثانیه فقط گفت:
– همیشه.
این بار دیگر توضیحی نداد. سکوت، دیوار نازکی بینشان کشید.
کوک با دقت به او نگاه کرد، اما بیشتر اصرار نکرد. به آرامی گفت:
– خب… من فکر میکنم خیلی قشنگن.
بورام سرش را بلند نکرد، فقط گونههایش کمی سرخ شد.
- ۲۳.۵k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط