𝖕𝖆𝖗𝖙۱۸
𝖕𝖆𝖗𝖙۱۸
اتاق ملکه از هر چیزی که مارال دیده بود، مجللتر بود. تخت بزرگ با پردههای ابریشمی، آینههای بلند، و میزی که رویش جواهرات و عطرها چیده شده بود. اما برای مارال، شبیه قفس بود.
سوهو پشت سرش وارد شد. در را بست. مارال بیاختیار تنش را جمع کرد.
«اینجا اتاق مادرم بود.» سوهو گفت. به سمت پنجره رفت. «حالا مال توئه.»
مارال به تخت نگاه کرد. «سوهو، من...»
«هیس.» سوهو برگشت. «امشب استراحت کن. فردا مراسم رسمی اعلام نامزدی برگزار میشه.» نزدیک شد. دستش را بالا آورد و یک تار موی بلوند مارال را دور انگشتش پیچید. «و بعدش، عروسی.»
مارال نفسش را حبس کرد. سوهو خم شد. نزدیک گوشش زمزمه کرد: «میدونم که ازم متنفری. ولی مهم نیست. من صبر میکنم تا یاد بگیری منو دوست داشته باشی.»
رهایش کرد و به سمت در رفت. قبل از خروج، ایستاد. «راستی... برادر کوچیکم رو فراموش کن. چون اگه یه بار دیگه ببینمشون با هم، اینبار جیمین رو به سیاهچال میفرستم.»
در بسته شد. مارال روی تخت نشست. دستانش میلرزیدند. اما نگاهش به میز چوبی کنار تخت افتاد. کشوی کوچکی داشت. با احتیاط بازش کرد. چند نامه. و یک کلید زنگزده. کلید کتابخانهی ممنوعه.
لبخند کجی زد.
💛👑
من که همیشه به قولم عمل میکنم با ۴ تا پارت اومدم
وای نمی دونم چقدر دوستون دارممممم❤️
تازه واستون محفل گذاشتم بیایید یه ذره بحرفیم فقط لایک نکنید لطفاً
آهان یه شرط میدم اگه تا شب رسید پارت میدم بهتون 😚
شرط
لایک ۱۵
کامنت ۲۰
بازنشر ۸
اتاق ملکه از هر چیزی که مارال دیده بود، مجللتر بود. تخت بزرگ با پردههای ابریشمی، آینههای بلند، و میزی که رویش جواهرات و عطرها چیده شده بود. اما برای مارال، شبیه قفس بود.
سوهو پشت سرش وارد شد. در را بست. مارال بیاختیار تنش را جمع کرد.
«اینجا اتاق مادرم بود.» سوهو گفت. به سمت پنجره رفت. «حالا مال توئه.»
مارال به تخت نگاه کرد. «سوهو، من...»
«هیس.» سوهو برگشت. «امشب استراحت کن. فردا مراسم رسمی اعلام نامزدی برگزار میشه.» نزدیک شد. دستش را بالا آورد و یک تار موی بلوند مارال را دور انگشتش پیچید. «و بعدش، عروسی.»
مارال نفسش را حبس کرد. سوهو خم شد. نزدیک گوشش زمزمه کرد: «میدونم که ازم متنفری. ولی مهم نیست. من صبر میکنم تا یاد بگیری منو دوست داشته باشی.»
رهایش کرد و به سمت در رفت. قبل از خروج، ایستاد. «راستی... برادر کوچیکم رو فراموش کن. چون اگه یه بار دیگه ببینمشون با هم، اینبار جیمین رو به سیاهچال میفرستم.»
در بسته شد. مارال روی تخت نشست. دستانش میلرزیدند. اما نگاهش به میز چوبی کنار تخت افتاد. کشوی کوچکی داشت. با احتیاط بازش کرد. چند نامه. و یک کلید زنگزده. کلید کتابخانهی ممنوعه.
لبخند کجی زد.
💛👑
من که همیشه به قولم عمل میکنم با ۴ تا پارت اومدم
وای نمی دونم چقدر دوستون دارممممم❤️
تازه واستون محفل گذاشتم بیایید یه ذره بحرفیم فقط لایک نکنید لطفاً
آهان یه شرط میدم اگه تا شب رسید پارت میدم بهتون 😚
شرط
لایک ۱۵
کامنت ۲۰
بازنشر ۸
- ۴۷۷
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط