پارت جدید
لینو با تعجب نگاهت کرد داشت عصبی میشد هیچکس ندونه لینو خوب میدونه تو آدمی نیستی که پسر وارد زندگیش بشه
لینو: یونا...میخوای کاری کنیم؟
-:هوم؟
لینو: جمع بشیم شاید بقیه فکری داشته باشن
-:نمیخوام هق کسی چیزی بدونه هق هق
لینو سرش رو تکون داد
اونم مثل تو کلافه بود
بلند شدی اشکات رو پاک کردی
-:من میرم... شاید تو راه چیزی به ذهنم رسید
لینو: باشه رسیدی خبر بده
-:اوهوم
رفتی بیرون سمت ماشین سوار شدی سرت رو گذاشتی رو فرمون یکم آروم شی که یه نفر زد به شیشه
سرت رو بلند کردی دیدی جونگینه
اشاره کرد قفل رو باز کنی تا بشینه اما سرت رو به معنی نه تکون دادی
اخم کرد و دوباره اشاره کرد بازم رد کردی
شیشه رو دادی پایین
جونگین: باید حرف بزنیم
-:من حرفی با تو ندارم
🦊:یونا اذیت نکن درو باز کن
-:نه
و پات رو رو گاز فشار دادی و از اونجا دور شدی
رفتی سمت خونه جنگلی که داشتی
غافل از اینکه جونگین داره تعقیب میکنه
... تو خونه ...
درو باز کردی رفتی داخل تا خواستی بیندیش جونگین با زور وارد شد
-:برو بیروننننن
🦊: باید حرف بزنیم
-:من حرفی ندارم
🦊: پس گوش بده
-:بگو
🦊: میدونم دوسم نداری میدونم این ازدواج رو نمیخوای...ولی هم من هم تو مجبوریم ولی من از الان قول میدم هیچوقت تو هیچ چیز دخالت نکنم
-:قول میدی؟
🦊: قول شرف
-:هوم... ولی از الان میگم من زیر بار حرف زور نمیرم
🦊: باشه
-: کارمم ادامه میدم
🦊: باشه (دروغ)
جونگین تو ذهنش:
حتماً ناراحت میشه وقتی بشنوه برادرش کوچیکش قراره وارث شه
هعی جونگین آخه به تو چه خودش میدونه و پدرش.
جونگین خواست دستت رو بگیره که یکم رفتی عقب
-:من هنوزم ازت خوشم نمیاد
🦊: چرا؟
-: بنظر خودت چرا؟شاید چون اذیتم میکردی
🦊؛ گذشته ها گذشته همسر عزیزم
-:بهم نگو همسر عزیزم
🦊: چرا عزیزم؟
-: یانگ جونگین!
🦊: بله...یانگ یونا
وقتی اونو شنیدی خون جلو چشمات رو گرفت
-:عوضی آشغال
از یقه لباسش گرفتی میخواستی بزنی تو دهنش که نتونستی
اشک توی چشمات حلقه شد
-:برو بیرون
🦊: ی.یونا
-: گمشووو! (داد)
بیچاره ترسید و رفت بیرون
سوار ماشینش شد و حرکت کرد سمت خونه خودش
ادامه دارد
شرط
سه کامنت سه لایک دو بازنشر
لینو: یونا...میخوای کاری کنیم؟
-:هوم؟
لینو: جمع بشیم شاید بقیه فکری داشته باشن
-:نمیخوام هق کسی چیزی بدونه هق هق
لینو سرش رو تکون داد
اونم مثل تو کلافه بود
بلند شدی اشکات رو پاک کردی
-:من میرم... شاید تو راه چیزی به ذهنم رسید
لینو: باشه رسیدی خبر بده
-:اوهوم
رفتی بیرون سمت ماشین سوار شدی سرت رو گذاشتی رو فرمون یکم آروم شی که یه نفر زد به شیشه
سرت رو بلند کردی دیدی جونگینه
اشاره کرد قفل رو باز کنی تا بشینه اما سرت رو به معنی نه تکون دادی
اخم کرد و دوباره اشاره کرد بازم رد کردی
شیشه رو دادی پایین
جونگین: باید حرف بزنیم
-:من حرفی با تو ندارم
🦊:یونا اذیت نکن درو باز کن
-:نه
و پات رو رو گاز فشار دادی و از اونجا دور شدی
رفتی سمت خونه جنگلی که داشتی
غافل از اینکه جونگین داره تعقیب میکنه
... تو خونه ...
درو باز کردی رفتی داخل تا خواستی بیندیش جونگین با زور وارد شد
-:برو بیروننننن
🦊: باید حرف بزنیم
-:من حرفی ندارم
🦊: پس گوش بده
-:بگو
🦊: میدونم دوسم نداری میدونم این ازدواج رو نمیخوای...ولی هم من هم تو مجبوریم ولی من از الان قول میدم هیچوقت تو هیچ چیز دخالت نکنم
-:قول میدی؟
🦊: قول شرف
-:هوم... ولی از الان میگم من زیر بار حرف زور نمیرم
🦊: باشه
-: کارمم ادامه میدم
🦊: باشه (دروغ)
جونگین تو ذهنش:
حتماً ناراحت میشه وقتی بشنوه برادرش کوچیکش قراره وارث شه
هعی جونگین آخه به تو چه خودش میدونه و پدرش.
جونگین خواست دستت رو بگیره که یکم رفتی عقب
-:من هنوزم ازت خوشم نمیاد
🦊: چرا؟
-: بنظر خودت چرا؟شاید چون اذیتم میکردی
🦊؛ گذشته ها گذشته همسر عزیزم
-:بهم نگو همسر عزیزم
🦊: چرا عزیزم؟
-: یانگ جونگین!
🦊: بله...یانگ یونا
وقتی اونو شنیدی خون جلو چشمات رو گرفت
-:عوضی آشغال
از یقه لباسش گرفتی میخواستی بزنی تو دهنش که نتونستی
اشک توی چشمات حلقه شد
-:برو بیرون
🦊: ی.یونا
-: گمشووو! (داد)
بیچاره ترسید و رفت بیرون
سوار ماشینش شد و حرکت کرد سمت خونه خودش
ادامه دارد
شرط
سه کامنت سه لایک دو بازنشر
- ۹۹
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط