پارت 6

ویو لیرین

رفتم توی اتاق خودمو پرت کردم روی تخت... سرمو توی بالشت فرو بردم و بلند بلند گریه میکردم...

دستامو دور سرم گذاشتم و خودمو خالی کردم جوری که هق هق هام یواش تر میشد..

که صدای باز شدن در اومد... با فکر اینکه دوباره اون زنیکس سرمو یواش از بالشت فاصله دادم...

ویو جیمین

وقتی وارد اتاق شدم دیدم لیرین به شکم افتاده رو تخت و سرش تو بالشته... با صدای در سرشو گرفت بالا و وقتی دید منم دوباره نگاهشو گرفت...

_ لیرین؟

جوابمو نداد...

رفتم لبه تخت نشستم... دستمو روی پشتش کشیدم...

_ چرا جوابمو نمیدی؟ بیا بریم پایین... شامه هاا..

---

دختر یواش دماغشو کشید..

+ م... میل ندارم..

_ یعنی چی میل ندارم شام خانوادگیه هاا... پاشو بیا ببینم!

+ بهت گفتم گشنم نیست! (نیمه داد)

_ لیرین!

+ برو پیش مامان عزیزت!

جیمین وقتی صدای گرفته همسرش رو دید به زور چرخوندش و باهاش چشم تو چشم شد...

چشمای الماسیش قرمز شده بودم و موهای مشکی و براقش ریخته بودن توی صورتش..

_ گریه کردی؟

+ نه...

و پشتشو کرد..

پسر بیشتر بهش نزدیک شد... دستشو روی شونه دختر گذاشت و سعی کرد سمت خودش بچرخونه..

سرشو بالای سر دختر برد.. موهای صورتش رو جمع کرد و پشت گوشش زد...

_ بگو چیشده؟

+ مگه برات مهمه؟

_ این چه سوالیه؟ تو زنمی مثلاً !

+ این مسئله هم حتی برات اهمیت نداره!

_ لیرین بس کن!!

+ پاشو برو نمیخوام ببینمت! (داد)

_ مگه بچه ای که قهر میکنی؟

+ منو پوست کلفتی چیزی تصور کردی؟ منم دل دارم... منم غرور دارم... ممکنه بشکنن... از بتن هم ساخته نشدن...(بغض)

پسر وقتی بغض و ناراحتی دختر رو دید آرنجش رو برداشت و پشتش دراز کشید... دستشو دور کمر دختر حلقه کرد..

_ نبینم خانومیم بغض کرده باشه هااا... پاشو صورتتو بشور بریم پایین... پاشو عزیزم..

+ من دیگه نمیام آبروم رفت.... هق..... خودت برو..

_ منم بدون خانومیم نمیرم پاشو دیگه..

+ نرو من چیکار کنم؟

_ عععع.. مهمون داریم عزیزم! همه رو مامان تنهایی بگردونه؟ پس عروس قشنگش چی؟

دختر وقتی اسم زن رو شنید از جاش بلند شد..

+ تو این شرایط هم باز هم نگران مادرتی؟

پسر هم بلند شد... یه پاشو جمع کرد و آرنجش رو روش گذاشت..

_ لیرین... تو نمیدونی مادرم با چه سختی منو بزرگ کرد.. به خاطر همین نمیتونم چیزی بهش بگم... به خاطر همینه که مدیونشم.. درسته یکم بد عنقه ولی... به خاطر سختی هایی هستش که کشیده.. پدرم ما رو ترک کرد و مادرم مجبور شد تنهایی من و برادرم رو بزرگ کنه... همیشه کلفتی خونه بقیه رو میکرد تا شرمنده من و برادرم نشه... میدونی بهش چقد فشار اومد تا من به اینجا برسم؟ من فقط سعی دارم جبران کنم همین..

+ خب... چه ربطی به اخلاقش داره؟ جیمین تو گفتی به هم دیگه عادت میکنیم و کم کم باهام نرم میشه پس چرا هی داره بدتر و بدتر میشه مگه.... مگه من چیکارش کردم؟ مگه من اون شوهری بودم که ترکش کرد؟ مگه من اون صاحبخونه ای بودم که کلفتیش رو کرد؟ چرا... چرا داره عقده هاش رو سر من خالی میکنه؟ جیمین من به خاطر تو سعی کردم با مادرت کنار بیام... سعی کردم چیزی بهش نگم که ازم نا امید نشی... ولی... ولی وقتی دید من بدجنس نیستم و چیزی نمیگم با خودش گفت من که هرچی بهش بگم که بهش بر نمیخوره! پس ادامه میدم! تو این همه شرط گذاشتی..... باید با خانوادم زندگی کنی!.. باید با مادرم خوب رفتار کنی!... باید به حرفاش گوش کنی!.... ولی... ولی من فقط یه چیز ازت خواستم... دوسم داشته باش... و... پشتم باش... کسی که به قولش عمل نکرد تو بودی..

پسر دستشو روی صورت دختر گذاشت... شصتش رو زیر چشم دختر کشید...

_ عزیزم... گریه نکن... من طاقت دیدن اشکات رو ندارم!

+ آره... بازم دروغ بگو... اشکای مادرت از اشکای من مهم تره...

دست پسر رو پس زد و از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت...

next part:

Like: 13
Coment: 15

#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #جیمین #اسمات
دیدگاه ها (۳۳)

ادامهدامیان از ترسش سریع درو باز کرد بدو بدو رفت سمت اتاق در...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_93وارد اتاق که شدیم درو قفل ...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

پارت ۴ زنگ خورد داشتم وسایل رو مرتب میکردم و داخل کیفم میزاش...

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

رمان عشق ممنوع

در آغوش تو. پارت سوم+اوه البته اگر منم زنم ترکم میکرد و میرف...

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and SnowPART:2ـــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط