پارت یازدهم...
***Part11***
«ادامه مذاکره»
لویی:حتما خانم تاکاهارا
(یومه بی میل لب زد)
یومه: یا اگه مثل قبل حرفی برای گفتن ندارید همین الان بریم
(نماینده اون دونفر به ناچار بلند شد و با پاهای لرزون به سمت صفحه نمایش بزرگ وسط اتاق رفت تا ارائه رو در مورد کشتی ها،محموله ها و بارهاشون بده)
یومه:انتظار آدم شجاع تری داشتم از دو شرکت به این بزرگی
(دوباره برای چند ثانیه سکوت بدی حاکم شد اما خیلی زود با حرف یومه شکسته شد)
یومه: ادامه بده
(مرد در حالی که از ترس میلرزید ادامه داد؛ بعد از ارائه)
یومه:آقای دوال و دالویچ چه تضمینی برای من دارید
لویی:قرارداد اون قوی ترین تضمین ماست
(یومه لبخندی از مسخرگی حرف مرد زد)
یومه:قراردادی که تنظیم شماست پس به راحتی توسط شما هم شکسته میشه پس اصلا تضمین محکمی نیست، دیگه چه چیزی برای تضمین دارید
«اینبار آندره شروع به صحبت کرد»
آندره:شما چه چیزی رو به عنوان تضمین میخواین
یومه: سوال خوبی بود آقای دالویچ و جواب خوب و ساده ای هم داره؛تنها چیزی که من به عنوان تضمین میخوام سرمایهی شما توی بندر و شرکت منه
«هر دو مرد توی شک فرو رفتن»
لویی:یعنی...«یومه حرفش رو قطع کرد»
یومه: درسته یعنی سرمایهگذاری شما توی شرکت و بندر
آندره:یعنی هیچ اعتمادی به ما ندارین خانم تاکاهارا
یومه:تجربه ثابت کرده اعتماد چیزه به شدت بیخودیه آقای دالویچ درضمن مشکل الان اعتماد نیست
لویی:پس چیه
یومه: تضمین.
اگه قبول میکنید که خوشحال میشم اما اگه رد میکنید بهتره همه ما دعا کنیم هرگز دوباره روبه رو نشیم چون به وضوح دشمن همدیگه ایم و روبه رویی بدون جنگ یعنی بی آبرویی هرسهما. حرف دیگه ای نیست تا شب جوابتون رو اعلام کنید
(و بدون حرف یا حرکت اضافهای از اتاق خارج شد واینویی دنبالش کرد )
«ویو داخل ماشین»
اینویی:راستش منم تعجب کردم یومه سان
یومه: ازچی؟
اینویی:مشکل چیه قرارداد به نظر تضمین خوبی می اومد..
(یومه خنده ای از سادگی پسر زد)
یومه:مشکل اینه که اون قرارداد رو اونا فیکس کرده بودن و اگه بخوان با یه اراده اون رو باطل میکنن
و مشکل بعدی اینه که اگه سرمایه ای ازشون گرو نباشه فقط منم که موقع مشکل سقوط میکنم اما اگه خودشون اسم و رسمی توی شرکت و بندر داشته باشن مجبورن همه جوره از من حمایت کنن حالا فهمیدی
(اینویی که تازه دوزاریش افتاده بود گفت)
اینویی: واقعا فک نمیکنم کوکو جلو تو شانسی داشته باشه
«یومه لبخند آرومی زد»
یومه:البته که نداره هرچی نباشه شاگردمه ...
(حرف دیگه ای بینشون رد و بدل نشد و طبق انتظار یومه اون دونفر قرارداد رو امظا کردن و با درخواست یومه موافقت کردن حالا ۵۰٪ سحام شرکت مال اونها بود
یوما به راحتی و بدون هیچ زحمتی اون هارو شریک اجباریه خودش کرده بود و مهم تر از همه اینکه دو شرکت به اون قدرتمندی توی شرکت اون سحام داشته باشند به معنای واقعی یعنی بمب پیشرفت یعنی ورود اون به بازار جهانی و شناخته شدنش حالا کاملا برای خودش اسم در کرده بود)
(چند روز بعد)
«یوکی درحالی که براش چایی میریخت ایده ای به زبون آورد»
یوکی:یومه سان نظرتون در مورد یه جشن چیه
یومه:فکر بدی نیست یوکی واقعا کارمون احتیاج به جشن گرفتن داره
یوکی:پس با اینویی سان راجبش حرف میزنم
یوما:خوبه به خودت میسپارمش.....
«ادامه مذاکره»
لویی:حتما خانم تاکاهارا
(یومه بی میل لب زد)
یومه: یا اگه مثل قبل حرفی برای گفتن ندارید همین الان بریم
(نماینده اون دونفر به ناچار بلند شد و با پاهای لرزون به سمت صفحه نمایش بزرگ وسط اتاق رفت تا ارائه رو در مورد کشتی ها،محموله ها و بارهاشون بده)
یومه:انتظار آدم شجاع تری داشتم از دو شرکت به این بزرگی
(دوباره برای چند ثانیه سکوت بدی حاکم شد اما خیلی زود با حرف یومه شکسته شد)
یومه: ادامه بده
(مرد در حالی که از ترس میلرزید ادامه داد؛ بعد از ارائه)
یومه:آقای دوال و دالویچ چه تضمینی برای من دارید
لویی:قرارداد اون قوی ترین تضمین ماست
(یومه لبخندی از مسخرگی حرف مرد زد)
یومه:قراردادی که تنظیم شماست پس به راحتی توسط شما هم شکسته میشه پس اصلا تضمین محکمی نیست، دیگه چه چیزی برای تضمین دارید
«اینبار آندره شروع به صحبت کرد»
آندره:شما چه چیزی رو به عنوان تضمین میخواین
یومه: سوال خوبی بود آقای دالویچ و جواب خوب و ساده ای هم داره؛تنها چیزی که من به عنوان تضمین میخوام سرمایهی شما توی بندر و شرکت منه
«هر دو مرد توی شک فرو رفتن»
لویی:یعنی...«یومه حرفش رو قطع کرد»
یومه: درسته یعنی سرمایهگذاری شما توی شرکت و بندر
آندره:یعنی هیچ اعتمادی به ما ندارین خانم تاکاهارا
یومه:تجربه ثابت کرده اعتماد چیزه به شدت بیخودیه آقای دالویچ درضمن مشکل الان اعتماد نیست
لویی:پس چیه
یومه: تضمین.
اگه قبول میکنید که خوشحال میشم اما اگه رد میکنید بهتره همه ما دعا کنیم هرگز دوباره روبه رو نشیم چون به وضوح دشمن همدیگه ایم و روبه رویی بدون جنگ یعنی بی آبرویی هرسهما. حرف دیگه ای نیست تا شب جوابتون رو اعلام کنید
(و بدون حرف یا حرکت اضافهای از اتاق خارج شد واینویی دنبالش کرد )
«ویو داخل ماشین»
اینویی:راستش منم تعجب کردم یومه سان
یومه: ازچی؟
اینویی:مشکل چیه قرارداد به نظر تضمین خوبی می اومد..
(یومه خنده ای از سادگی پسر زد)
یومه:مشکل اینه که اون قرارداد رو اونا فیکس کرده بودن و اگه بخوان با یه اراده اون رو باطل میکنن
و مشکل بعدی اینه که اگه سرمایه ای ازشون گرو نباشه فقط منم که موقع مشکل سقوط میکنم اما اگه خودشون اسم و رسمی توی شرکت و بندر داشته باشن مجبورن همه جوره از من حمایت کنن حالا فهمیدی
(اینویی که تازه دوزاریش افتاده بود گفت)
اینویی: واقعا فک نمیکنم کوکو جلو تو شانسی داشته باشه
«یومه لبخند آرومی زد»
یومه:البته که نداره هرچی نباشه شاگردمه ...
(حرف دیگه ای بینشون رد و بدل نشد و طبق انتظار یومه اون دونفر قرارداد رو امظا کردن و با درخواست یومه موافقت کردن حالا ۵۰٪ سحام شرکت مال اونها بود
یوما به راحتی و بدون هیچ زحمتی اون هارو شریک اجباریه خودش کرده بود و مهم تر از همه اینکه دو شرکت به اون قدرتمندی توی شرکت اون سحام داشته باشند به معنای واقعی یعنی بمب پیشرفت یعنی ورود اون به بازار جهانی و شناخته شدنش حالا کاملا برای خودش اسم در کرده بود)
(چند روز بعد)
«یوکی درحالی که براش چایی میریخت ایده ای به زبون آورد»
یوکی:یومه سان نظرتون در مورد یه جشن چیه
یومه:فکر بدی نیست یوکی واقعا کارمون احتیاج به جشن گرفتن داره
یوکی:پس با اینویی سان راجبش حرف میزنم
یوما:خوبه به خودت میسپارمش.....
- ۲۷۸
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط