رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی
پارت بیست و نه منیم گوزل سِئوگیلیم
کایان بیتوجه به بقیه دستانش را باز کرد و گفت:
- Bebeğim
(عزیزم)
دنیز به سرعت به سمتش دویده و او را بغل کرده و گفت:
- Ne oldu, iyi misin?
(چی شده حالت خوبه!)
کایان موهای دنیز را نوازشگرانه تکان داده و او را به خود فشرد و گفت:
- iyim janim iyim!
(خوبم عزیزم خوبم)
سپس قبل از اینکه دهانش باز شود به سرعت دنیز را بغل گرفته و از پلهها بالا رفت، عمه هاریکا اخم کرده و یکتای ابرویش بالا بود.
رو به بکتاش و قدیر سری تکان داده و از جایش برخاست.
میخواست برای استراحت به اتاقش برود به آرامی و مثل ملکهها قدم برمیداشت، اول پلهها بود که با تحکم گفت:
- شب همه جمع بشین، بویوک هم قراره بیاد، با همتون کار دارم.
بکتاش گفت:
- بله عمه خانوم به روی چشم.
پشتبند حرفش قدیر نیز به سخن آمد:
- حتما عمه هاریکا!
عمه هاریکا با صدای بلند افرا را صدا زده و گفت:
- افرا بیا کمکم کن.
مدتها بود که بکتاش عمه را برای آمدن به طبقه پایین تشویق میکرد چراکه با عصا برایش سخت بود هر روز چند بار پلهها را بالا پایین برود اما اتاق مجلل و زیبایش بالا بوده و او به هیچ عنوان نمیخواست به طبقه پایین برود.
پلهها را بالا رفته و نگاهی به اطراف انداخت، در اتاق کایان باز بود و کایان طاقباز روی تخت دراز کشیده و چشمانش بسته بود، دنیز داشت با گوشی او بازی میکرد.
هاریکا با دیدن بیمسئولیتی و بیپروایی کایان با تکان دادن سر وارد اتاقش شد.
همان موقع سوگل درحال بالا آمدن از پلهها درحال خواندن آهنگی بود که داخل ماشین درحال پخش بود:
- Endi manga gittara gitara
Shuncha bergan
و با ریتم آهنگ کمرش را تکان میداد، آسیه به سرعت بالا آمد و پس از گذشتن از کنار سوگل وارد اتاق کایان شده و با دیدن کایان که روی تختش دراز کشیده بود به سمتش رفت.
با دیدن چشمهای بسته کایان دستی روی لبش که زخمی بود کشید و گفت:
- Uyumadığını biliyorum kayan , ne oldu?
کایان میدونم خواب نیستی، چی شده؟
کایان گوشه چشمش را باز کرد و با یک تکصرفه گلویش را صاف کرده و گفت:
- Merak etme anne
(نگران نباش مامان!)
سپس کمی خود را بالا کشید و روی تخت نشست و اتفاق افتاده شده را برای مادرش توضیح داد، بماند که آسیه درحال سوال پیچ کردن او بود که چرا با سوگل رفتی، اما این برای کایان عادی بود، چراکه فقط میخواست سوگل را به کتابخانه رسانده و خود به بیمارستان برود.
همان موقع امل و سوزان نیز وارد اتاق کایان شدند، کایان با دیدنشان لبخندی زده و گفت:
- Merhaba arkadaşlarım
(سلام آبجیهای خودم.)
کایان بیتوجه به بقیه دستانش را باز کرد و گفت:
- Bebeğim
(عزیزم)
دنیز به سرعت به سمتش دویده و او را بغل کرده و گفت:
- Ne oldu, iyi misin?
(چی شده حالت خوبه!)
کایان موهای دنیز را نوازشگرانه تکان داده و او را به خود فشرد و گفت:
- iyim janim iyim!
(خوبم عزیزم خوبم)
سپس قبل از اینکه دهانش باز شود به سرعت دنیز را بغل گرفته و از پلهها بالا رفت، عمه هاریکا اخم کرده و یکتای ابرویش بالا بود.
رو به بکتاش و قدیر سری تکان داده و از جایش برخاست.
میخواست برای استراحت به اتاقش برود به آرامی و مثل ملکهها قدم برمیداشت، اول پلهها بود که با تحکم گفت:
- شب همه جمع بشین، بویوک هم قراره بیاد، با همتون کار دارم.
بکتاش گفت:
- بله عمه خانوم به روی چشم.
پشتبند حرفش قدیر نیز به سخن آمد:
- حتما عمه هاریکا!
عمه هاریکا با صدای بلند افرا را صدا زده و گفت:
- افرا بیا کمکم کن.
مدتها بود که بکتاش عمه را برای آمدن به طبقه پایین تشویق میکرد چراکه با عصا برایش سخت بود هر روز چند بار پلهها را بالا پایین برود اما اتاق مجلل و زیبایش بالا بوده و او به هیچ عنوان نمیخواست به طبقه پایین برود.
پلهها را بالا رفته و نگاهی به اطراف انداخت، در اتاق کایان باز بود و کایان طاقباز روی تخت دراز کشیده و چشمانش بسته بود، دنیز داشت با گوشی او بازی میکرد.
هاریکا با دیدن بیمسئولیتی و بیپروایی کایان با تکان دادن سر وارد اتاقش شد.
همان موقع سوگل درحال بالا آمدن از پلهها درحال خواندن آهنگی بود که داخل ماشین درحال پخش بود:
- Endi manga gittara gitara
Shuncha bergan
و با ریتم آهنگ کمرش را تکان میداد، آسیه به سرعت بالا آمد و پس از گذشتن از کنار سوگل وارد اتاق کایان شده و با دیدن کایان که روی تختش دراز کشیده بود به سمتش رفت.
با دیدن چشمهای بسته کایان دستی روی لبش که زخمی بود کشید و گفت:
- Uyumadığını biliyorum kayan , ne oldu?
کایان میدونم خواب نیستی، چی شده؟
کایان گوشه چشمش را باز کرد و با یک تکصرفه گلویش را صاف کرده و گفت:
- Merak etme anne
(نگران نباش مامان!)
سپس کمی خود را بالا کشید و روی تخت نشست و اتفاق افتاده شده را برای مادرش توضیح داد، بماند که آسیه درحال سوال پیچ کردن او بود که چرا با سوگل رفتی، اما این برای کایان عادی بود، چراکه فقط میخواست سوگل را به کتابخانه رسانده و خود به بیمارستان برود.
همان موقع امل و سوزان نیز وارد اتاق کایان شدند، کایان با دیدنشان لبخندی زده و گفت:
- Merhaba arkadaşlarım
(سلام آبجیهای خودم.)
- ۲.۹k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط