پارت جدید زندگی شیرین

سلام
اومدم دوباره پارت بدم
بریم...
شروع
.
.
.
ویو رینا :
داشتم قدم میزدم و به گل ها نگاه میکردم که...
رینا : امکان نداره....اون تتو...
رینا : کازوتورا !
پسری که به اسم کازوتورا خطاب شده بود به سمت صدا برگشت و وقتی چشمش به دختر افتاد چشماش گرد شد
رینا به سمت کازوتورا دوید
رینا : کجا بودی ؟ ( هرچند خودش میدونه )
کازوتورا : اینو نباید من می‌پرسیدم؟
رینا :.....
کازوتورا : چرا یک دفعه ناپدید شدی ؟
رینا چهرش کمی درهم رفت و گفت : یتیم خونه
کازوتورا : یتیم خونه ؟
رینا : دلم نمیخواد راجبش حرف بزنم
کازوتورا: ام..باشه
رینا : حالا بگو خودت کجا بودی
کازوتورا : زندان
رینا : زندان ! ( خوب بلده نقش بازی کنه 😎 )
کازوتورا : همش تقصیر اونه
رینا : آخه به مایکی چه ربطی داره ( سوتی داد )
کازوتورا : تو از کجا میدونی ؟
رینا : خب......خود مایکی بهم گفت
کازوتورا سرش رو کج کرد و با لحن ناراحت و یکم عصبانی گفت : پس تو دوباره برگشتی تومن آره ؟
رینا : آره ولی اون کت
رینا : وایسا تو عضو والهالا هستی !
کازوتورا نگاهش رو از رینا دزدید و گفت : آره
رینا با لحنی ناراحت : اما چرا ؟
کازوتورا : تو دخالت نکن
رینا : اما...
کازوتورا : مگه نشنیدی چی گفتم
رینا : سعی کردم نشنیده بگیرم
کازوتورا با تیک عصبی : فکر کردی من با تو شوخی دارم ؟
رینا : اما چرا توی والهالایی ؟
کازوتورا با داد : گفتم دخالت نکن !
رینا : آخه...
کازوتورا خیلی عصبانی شد از یکطرف برای اینکه رینا هی میخواست دخالت کنه از یکطرف هم برای اینکه رینا باز هم رفته توی تومن
( کازوتورا فکر کرده رینا هم داره بهش خیانت میکنه هرچند رینا اصلا با کازوتورا همکاری نکرده چه برسه بخواد خیانت کنه )
کازوتورا بخاطر عصبانیتش چون دیگه نمی‌خواست صدای رینا رو بشنوه به رگ گردن رینا ضربه میزنه و رینا رو بیهوش میکنه و بعد رینا رو میندازه روی کولش و میبره انبار دوچرخه
( اگر یادتون باشه کازوتورا و دراکن توی انبار دوچرخه البته یادم نمیاد دوچرخه بود یا موتور همدیگه رو ملاقات میکنن )
ویو کازوتورا :
رینا داشت خیلی رو نروم راه می‌رفت دیگه طاقت نیاوردم نمیخواستم صداش رو بشنوم پس بیهوشش کردم و بردمش زیر پل انبار (موتور ، دوچرخه ) و بعد به دراکن زنگ زدم
و دراکن جواب داد
دراکن : الو ؟
کازوتورا با لحن کاملا جدی : دراکن من کازوتورا ام رینا پیش منه اگر میخوای به عنوان گروگان والهالا ازش استفاده نشه تا پنج دقیقه دیگه اینجا باش چون اگر هانما برسه و دیگه نمیتونی رینا رو نجات بدی و الان هم چون دلم برای رینا میسوزه دارم به مثلا دوستاش فرصت میدم بیان نجاتش بدن پس الکی فکر نکن من طرف شما هام
دراکن با لحن جدی : آدرس ؟
کازوتورا آدرس رو میگه
و بعد دراکن قطع میکنه
ویو دراکن :
لعنتی باید زود برسم و گرنه اتفاق های خوبی نمی‌افته
سریع سوار موتورم شدم و با تمام سرعت رفتم به سمت انبار قدیمی و خوشبختانه انگار هانما هنوز نیومده بود
کازوتورا رینا رو بغل کرد و بدون هیچ حرفی رینا رو بهم داد ( انگار دارن اسباب بازی رد و بدل میکنن 😓 )
من یادم نمیاد اون روز بهم چی میگن ولی حالا هر حرفی توی اون قسمت بود بین اینا گفته شد ولی رینا بهوش نیومده بود
دراکن رینا رو گذاشت رو موتور و خودش هم سوار شد و راه افتاد
وسط ها راه رینا بیدار شد
رینا : اینجا چه خبره
دراکن با لحن عصبانی : رینا معلوم هست چه غلطی میکنی پیش کازوتورا چیکار میکردی میدونی مایکی بفهمه چی میشه
رینا : شرمنده تو رو خدا به مایک نگو اگر بهش بگی من رو از تومن میندازه بیرون
دراکن : ولی اگر از تومن بری به نفعته
رینا : اصلا تو رو خدا بهش نگو قول میدم بیشتر حواسم رو جمع کنم لطفا
دراکن آهی کشید و گفت : باشه ولی دیگه بیشتر حواست رو جمع کن ولی اگر یک بار دیگه توی خطر بیوفتی دیگه رحم نمیکنم و به مایکی میگم
رینا : اوکی ولی حالا مگه کازوتورا میخواست باهام چیکار کنه ؟
دراکن : به عنوان گروگان ازت استفاده کنه
رینا : کازوتورا ی پدر گربه ی .......... ( بیشترش رو مجبور بودم سانسور کنم 😅 )
دراکن : بسه دیگه کل خاندانش رو رسوا کردی
رینا : نمیشه که من اومدم باهاش مهربون باشم ولی ببین میخواست باهام چیکار کنه
دراکن : خب حالا اتفاقی که افتاده بس کن
رینا : هعیی باشه
. مایل به پارت بعد ؟
.
.
پایان •
امیدوارم خوشتون بیاد ♡
تا بعد جانه ☆
دیدگاه ها (۲۰)

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۱

داستان

🖤🏍️ Tokyo Revengers — دختر رئیسقسمت اول: ورود به تومانساعت ۹...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 8رینا هنوز نامه رو توی دستش نگه داشته بود و ن...

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

سناریو تک پارتی از باجی و مایکی : ویو باجی: صبح که بیدار شدم...

پارت ۴ ام تئوری : راز دراکن

ترسیده بود. سرش درد میکرد. حالش خوش نبود. ل درد وحشتناکی تو ...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۰ — آخرین رازدرِ انبار کاملاً باز شد.رینا ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط