ابلیس

part 1۸
ناخواسته جیغ کشید و چشماشو بست که دازای سریع سر چویا رو به سینه اش فشرد و اخم کرد
_ اینجا چخبره اکوتاگوا؟
اکوتاگوا زانو زد و گفت
" این کار من نیست دازای ساما...نمیدونم کار کیه فکر میکنم یه نفوذی بینمون داریم "
_ زود اینجا رو تمیز کن و پیگیر باش
" بله چشم "
برابد استایل چویا رو بغل کرد و دم گوشش گفت
_ بهش نگاه نکن
از کنار جنازه روی زمین رد شد و بلاخره به خوابگاه رسید و روی تخت گذاشتش
+ بخوای مسخرم کنی بکی میزنم وسط سرت...من اصلا هم نترسیدم فقط حالم بهم خورد نیازیم به کمک تو نداشتم
_ درسته ، حق با توعه من هیچ فکری نکردم
با لبخند کنارش رو تخت نشست و گفت
_ خیلی خب چیبی من باید برم فردا میام پیشت
تاره مو روی کنار صورتش رو پشت گوشش داد و گونه نرم و سفیدش رو بوسید که با سرخی چویا مواجه شد
_ تو زیادی شیرینی
لپش رو کشید که چویا اخم کرد و گفت
+ ولم کنن
_ کیوتچه خودمی
صدای در اتاق بلند شد که چوبا رو تخت نشست و دازای چویا رو محکم بغل کرد و گفت
_ بیا داخل
لویی وارد شد که دازای با پوزخند چویا روی به خودش فشرد و دم گوشش زمزمه کرد
_ مقاومت کنی کاری میکنم پشیمون بشی
" بازم این خدمتکاره...اصلا خوشم نمیاد انقدر دور ور اوساموی من میپلکی "
خطاب به چویا گفت که چویا اخم کرد و گفت
+ من دور ور پارتنر تو نمیچرخم اونه که دنبالمه
" کافیه دیگه از بغلش بیا بیرون‌...تنهامون بزار "
_ هی هی خیلی تند نرفتی؟ فرشته منو چرا بدون اجازه بیرون میکنی؟
" دازای نرو رو مخم اصلا معلوم هست این چند روزه کجایی...نمیای به دختر کوچولت سر بزنی "
جمله بعدیش رو با عشوه گفت که دازای اهمیتی نداد و گفت
_ لویی...بهتره از زندگیم گم شی بیرون دیگه نمیتونم تحملت کنم...هر کار کثیفی کردی چشم پوشی کردم ولی بسه...عکر کردی خبر ندارم هر شب رو تخت کیا در حال خوش گذرونی هستی؟
" ص..صبر کن...داری اشتباه میکنی "
_ لویی عزیزم...تاریخ مصرفت گذشته دیگه بدردم نمیخوری...واقعا فکر کردی عاشقت بودم؟ دلم برات سوخت
جمله اخرش رو با تمسخر گفت که اشک های لویی جاری شد
" انقدر از گریه های من لذت میبری؟ چرا این کارو باهام میکنی تو که میدونی...میدونی بدون تو نمیتونم "
_ واقعا فکر کردی برام مهمه؟ الان تنها چیزی که بهش اهمیت میدم چیبی کوچولوی خودمه
+ من کوچولو نیستم مرتیکه عوضی
لپش رو به لپ چویا مالید و گفت
_ چقدر تو خواستنی هستی هویجکم
+ ولم...کنن
لویی با چشمای خیس بهش نگاه میکرد و اون نگاهی که دازای روی چویا داشت رو هیچوقت رو خودش حس نکرده بود...این چه معنی ای میداد؟
" از اولم برات اسباب بازی بودم؟ "
_ اره...عقلم سر جاشه که جدیت نگرفتم
موهای چویا رو بهم ریخت که چویا عصبی بهش نگاه کرد
+ ولم کن
_ نمیکنم
+ ولم کن روانی
_ عمرا
+ چیکار کنم دست از سرم برداری؟
_ بوسم کن
چویا متعجب نگاهش کرد و بعد نگاهشو به لویی داد
+ این یکی نه
لویی نگاه بدی بهش انداخت. و گفت
" دازای تو هر چقدرم ازم دور شی و با این هر&زه ها بگردی من دست از سرت بر نمیدارم...عشق واقعی تو منم نه این خدمتکار "
دازای نگاه محبت امیزش رو از چویا گرفت و به انی نگاهش سرد شد و به لویی خیره شد
_ تو در جایگاهی نیستی که به چیبی من حرفی بزنی...جز احترام کار دیگه ای بکنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی
" نمیزارم این ادما تورو ازم بگیرن "
_ لویی
لویی با امید گفت
" جانم...جانم عشقم! "
_ گمشو بیرون میخوام با عروسم خلوت کنم
لویی با تعجب گفت
" عروس! تو گفتی هیچوقت ازدواج نمیکنی "
_ چویا همین الانم عروس منه...یه چی فراتر از عروس...چیبی مال منه
دوباره بغلش کرد که چویا یه چشمشو بست
+ بغل کردنو دوست داری ؟ ولم کنن
_ اره بغل کردن تورو دوست دارم فقط تو...و برای ول کردنت شرط گذاشتم
لویی نگاه وحشتناکی به چویا انداخت و از اتاق با عجله رفت
+ خب دیگه لویی رفت حالا ولم کن
_ شرطم رو انجام بده ولت میکنم
چوبا با گونه هایی سرخ گونه اش رو بوسید که دازای از فرصت استفاده کرد و لب هاشو روی لب های سرخ چویا گذاشت و با ولع میبوسید که چویا تقلا کرد که ولش کنه
+ اوممم...اوممم
موهاشو چنگ زد و سرشو برد عقب و بلاخره بوسه رو شکست
+ تو خیلی دیوونه ای...چطور جرعت کردی منو...
دوباره بوسیدش که چویا تقلا نکرد و توجهش به موهاش جلب شد و بیخیال فرار شد...موهاش واقعا نرم بودن...عقب کشید و گفت
_ نظرم عوض شد امشب رو میمونم اینجا...باید نازم کنی حرفی بزنی امشبو یه طور دیگه میگذرونیم
با نیشخند نگاهش کرد که چویا سرخ شد و نگاهشو دزدید
+ خ...خیلی خب باشه
_________________________________________
_________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

ابلیس

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

بهار بدون تو

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤**صحنه ۱ -...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

دریاچه خونین:فصل اول _ پارت ۲۳ویو دازای:چند ساعت بود که دازا...

«سوگند عشق»³:partصبح، آرامتر از همیشه از راه رسید. نور طلایی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط