فیک : بین راندها
پارت ۳۲
آن شب...
خانهی خانوادهی آنا.
همه دور میز شام نشسته بودند.
پدر آنا رو به او گفت:
ـ «تمرین امروز چطور بود؟»
آنا لقمهاش را خورد و گفت:
ـ «مثل همیشه... نردبون داشت جونمونو میگرفت.»
مادرش خندید.
ـ «بیچاره کوک.»
ـ «بیچاره؟! مامان، اون منو بیچاره میکنه!»
همه خندیدند.
...
چند دقیقه بعد، آنا یاد حرف مینجائه افتاد.
لیوان آبش را روی میز گذاشت.
ـ «بابا... یه چیزی بپرسم؟»
ـ «بپرس دخترم.»
ـ «جمعه یه جشن خیریه توی دانشگاه مینجائه برگزار میشه... دعوتم کرده.»
پدر و مادرش نگاهی به هم انداختند.
پدرش پرسید:
ـ «چند نفر میرن؟»
ـ «فکر کنم کلی دانشجو و بچههای باشگاه.»
ـ «پس مشکلی نداره.»
آنا با تعجب گفت:
ـ «یعنی اجازه میدین؟»
مادرش لبخند زد.
ـ «البته که میدیم...»
بعد با خنده ادامه داد:
ـ «به شرطی که کوک برسونتت.»
آنا همان لحظه اخم کرد.
ـ «بازم کوک؟!»
پدرش خندید.
ـ «خب خیالمون باهاش راحته.»
آنا زیر لب غر زد.
ـ «انگار گواهینامهی محافظ شخصی داره...»
...
فردای آن روز...
باشگاه...
آنا با ذوق وارد شد.
تهیونگ از دور دست تکان داد.
ـ «سلام فسقلی!»
ـ «سلام قدبلند!»
کوک که مشغول مرتب کردن وسایل بود، بدون اینکه نگاهشان کند گفت:
ـ «دو دقیقه نشده شروع کردین.»
آنا خندید.
ـ «ما ذاتاً پر سر و صداییم.»
...
وسط تمرین...
همه در حال استراحت بودند.
درِ باشگاه باز شد.
لیانا وارد شد.
این بار یک جعبهی بزرگ شیرینی در دستش بود.
ـ «سلام همگی.»
استاد کانگ با لبخند گفت:
ـ «خوش اومدی.»
ـ «گفتم برای بچهها شیرینی بیارم.»
همه تشکر کردند.
لیانا مستقیم سمت کوک رفت.
ـ «اینم شیرینی موردعلاقهت.»
کوک یک شیرینی برداشت.
ـ «ممنون.»
ـ «خواهش میکنم.»
بعد از چند دقیقه، لیانا کنار او ایستاد و دربارهی مسابقات سؤال میپرسید.
...
آنا از آن طرف سالن نگاهشان کرد.
نمیدانست چرا...
ولی دلش نمیخواست لیانا اینقدر کنار کوک بایستد.
زیر لب گفت:
ـ «باز شروع کرد...»
تهیونگ که کنارش بود، شنید.
ـ «کی؟»
ـ «لیانا دیگه...»
ـ «خب؟»
آنا شانه بالا انداخت.
ـ «هیچی... فقط خیلی میچسبه.»
تهیونگ لبخند خیلی ریزی زد.
ـ «آهان...»
ـ «چی آهان؟»
ـ «هیچی.»
...
چند دقیقه بعد...
لیانا با لبخند گفت:
ـ «کوک، میشه یه لحظه کمکم کنی این جعبه رو ببرم توی دفتر؟»
کوک مودبانه جواب داد:
ـ «حتماً.»
هر دو به سمت دفتر رفتند.
آنا ناخودآگاه نگاهشان کرد.
چند ثانیه...
ده ثانیه...
بیست ثانیه...
بعد با خودش گفت:
«چرا اینقدر طول کشید؟»
همان موقع...
مینجائه کنارش آمد.
ـ «آنا.»
اما آنا حواسش جای دیگری بود.
ـ «هان؟»
ـ «حالت خوبه؟»
ـ «آره... چرا؟»
ـ «سه بار صدات کردم.»
آنا خجالت کشید.
ـ «ببخشید، حواسم پرت بود.»
تهیونگ همهی این صحنه را دید.
و این بار...
تقریباً مطمئن شد که حسادت، آرامآرام دارد به دل هر دو نفر راه پیدا میکند؛
یکی بدون اینکه خودش بداند...
و یکی بدون اینکه حاضر باشد به زبان بیاورد.
...
آخر تمرین...
کوک از دفتر بیرون آمد.
لیانا هم پشت سرش بود.
آنا همان لحظه بیاختیار گفت:
ـ «بالاخره برگشتین!»
همه برای لحظهای ساکت شدند.
خود آنا هم تازه فهمید چه گفته است.
با دستپاچگی ادامه داد:
ـ «منظورم... تمرین داشت شروع میشد.»
کوک فقط لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ «آره، دیر شد.»
اما تهیونگ سرش را پایین انداخت تا کسی لبخندش را نبیند.
«فسقلی... خودتم نمیدونی چرا ناراحت شدی...»
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
آن شب...
خانهی خانوادهی آنا.
همه دور میز شام نشسته بودند.
پدر آنا رو به او گفت:
ـ «تمرین امروز چطور بود؟»
آنا لقمهاش را خورد و گفت:
ـ «مثل همیشه... نردبون داشت جونمونو میگرفت.»
مادرش خندید.
ـ «بیچاره کوک.»
ـ «بیچاره؟! مامان، اون منو بیچاره میکنه!»
همه خندیدند.
...
چند دقیقه بعد، آنا یاد حرف مینجائه افتاد.
لیوان آبش را روی میز گذاشت.
ـ «بابا... یه چیزی بپرسم؟»
ـ «بپرس دخترم.»
ـ «جمعه یه جشن خیریه توی دانشگاه مینجائه برگزار میشه... دعوتم کرده.»
پدر و مادرش نگاهی به هم انداختند.
پدرش پرسید:
ـ «چند نفر میرن؟»
ـ «فکر کنم کلی دانشجو و بچههای باشگاه.»
ـ «پس مشکلی نداره.»
آنا با تعجب گفت:
ـ «یعنی اجازه میدین؟»
مادرش لبخند زد.
ـ «البته که میدیم...»
بعد با خنده ادامه داد:
ـ «به شرطی که کوک برسونتت.»
آنا همان لحظه اخم کرد.
ـ «بازم کوک؟!»
پدرش خندید.
ـ «خب خیالمون باهاش راحته.»
آنا زیر لب غر زد.
ـ «انگار گواهینامهی محافظ شخصی داره...»
...
فردای آن روز...
باشگاه...
آنا با ذوق وارد شد.
تهیونگ از دور دست تکان داد.
ـ «سلام فسقلی!»
ـ «سلام قدبلند!»
کوک که مشغول مرتب کردن وسایل بود، بدون اینکه نگاهشان کند گفت:
ـ «دو دقیقه نشده شروع کردین.»
آنا خندید.
ـ «ما ذاتاً پر سر و صداییم.»
...
وسط تمرین...
همه در حال استراحت بودند.
درِ باشگاه باز شد.
لیانا وارد شد.
این بار یک جعبهی بزرگ شیرینی در دستش بود.
ـ «سلام همگی.»
استاد کانگ با لبخند گفت:
ـ «خوش اومدی.»
ـ «گفتم برای بچهها شیرینی بیارم.»
همه تشکر کردند.
لیانا مستقیم سمت کوک رفت.
ـ «اینم شیرینی موردعلاقهت.»
کوک یک شیرینی برداشت.
ـ «ممنون.»
ـ «خواهش میکنم.»
بعد از چند دقیقه، لیانا کنار او ایستاد و دربارهی مسابقات سؤال میپرسید.
...
آنا از آن طرف سالن نگاهشان کرد.
نمیدانست چرا...
ولی دلش نمیخواست لیانا اینقدر کنار کوک بایستد.
زیر لب گفت:
ـ «باز شروع کرد...»
تهیونگ که کنارش بود، شنید.
ـ «کی؟»
ـ «لیانا دیگه...»
ـ «خب؟»
آنا شانه بالا انداخت.
ـ «هیچی... فقط خیلی میچسبه.»
تهیونگ لبخند خیلی ریزی زد.
ـ «آهان...»
ـ «چی آهان؟»
ـ «هیچی.»
...
چند دقیقه بعد...
لیانا با لبخند گفت:
ـ «کوک، میشه یه لحظه کمکم کنی این جعبه رو ببرم توی دفتر؟»
کوک مودبانه جواب داد:
ـ «حتماً.»
هر دو به سمت دفتر رفتند.
آنا ناخودآگاه نگاهشان کرد.
چند ثانیه...
ده ثانیه...
بیست ثانیه...
بعد با خودش گفت:
«چرا اینقدر طول کشید؟»
همان موقع...
مینجائه کنارش آمد.
ـ «آنا.»
اما آنا حواسش جای دیگری بود.
ـ «هان؟»
ـ «حالت خوبه؟»
ـ «آره... چرا؟»
ـ «سه بار صدات کردم.»
آنا خجالت کشید.
ـ «ببخشید، حواسم پرت بود.»
تهیونگ همهی این صحنه را دید.
و این بار...
تقریباً مطمئن شد که حسادت، آرامآرام دارد به دل هر دو نفر راه پیدا میکند؛
یکی بدون اینکه خودش بداند...
و یکی بدون اینکه حاضر باشد به زبان بیاورد.
...
آخر تمرین...
کوک از دفتر بیرون آمد.
لیانا هم پشت سرش بود.
آنا همان لحظه بیاختیار گفت:
ـ «بالاخره برگشتین!»
همه برای لحظهای ساکت شدند.
خود آنا هم تازه فهمید چه گفته است.
با دستپاچگی ادامه داد:
ـ «منظورم... تمرین داشت شروع میشد.»
کوک فقط لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ «آره، دیر شد.»
اما تهیونگ سرش را پایین انداخت تا کسی لبخندش را نبیند.
«فسقلی... خودتم نمیدونی چرا ناراحت شدی...»
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۸.۰k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط