#فیک عشق دو مافیا پارت ۱۰

ویو لنا
رسيديم به عمارت که یونگی اومد...خیلی عصبی بود
جونگکوک: چی شده؟
لیا: ارباب اتفاقی افتاده؟
یونگی: جونگکوک! بابای لنا و لیا اومده بود
اومده بود لنا و لیا رو ببره!
جونگکوک:خب الان کجاست
یونگی :فرستادمش رفت
جونگکوک:شما ها برین تو خونه
(ویو توی اتاق)
لیا :لنا اگه بیاد مارو ببره چی
اگه مثل قبلا مارو بزنه چی
لنا :نگران نباش اونا نمیزارن مارو ببره اگرم بزارن ما نمیریم
بعد همدیگه رو بغل کردن و خوابیدن
(صبح)
ویو لنا
(بیدار شدم دیدم صدای داد و بیداد میاد
رفتم دیدم بابامون اومده و با یونگی و جونگکوک بحثش شده)
لنا: ه...هق...هق...ه...هق..(گریه ی آروم )
باباشون :من دخترهام رو میخوام و اونارو میگیرم
یونگی:جرعت داری به اونا دست بزن تا از زندگی پشیمونت کنیم
(یهو بابای لنا و لیا اونا رو دید و رفت سمتشون)
پدر: لنا..لیا...من متاسفم باشه
باید بریم...
لنا: بریم!؟ تو تو بچگی سر ما قمار کردی...الان برا چی اومدی؟!
پدر: دهنتو ببند!!
(بعد شروع به کشیدن لنا سمت خودش کرد
انقدر دست لنا رو کشید که دست لنا زخم شد
لنا واقعا ترسیده بود و یهو بیهوش شد)
جونگکوک و لیا: لناااا!..
خمارییییی🎀🎀
با کمک سارا جونم💘💋...پیجش:#saraprof
دیدگاه ها (۰)

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

÷ پرستار چی شده پرستار : مشخص نیست احتمال مردن همسرتون خیلی ...

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

پارت ۲۷

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

Love&HateP.10"ویو رامیلا"جونگکوک پیام داد برم پایین سریع کفش...

پارت ۳۶

کوک : چه زری‌زدی کوک میخواست بره 🖕🏻 بگیره به فاک بده امه لیا...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و...p22 ویو ات وقتی ماجرا رو...

Do I love him, or do I hate him?p:¹¹توی بغلش هق هق میکردم_هع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط