شرطا: 150 لایک 90 کامنت 40 بازنشر

#disguise
#دیسگایز

#Part_13

#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina



صدایِ خفه‌ی برخوردِ مشت‌هایِ ضعیفِ بورا به در، مثلِ نبضِ تپنده‌ی یک قلبِ در حالِ ایستادن، توی دالان‌های نمورِ زیرزمین می‌پیچید. بورا روی زمینِ سنگیِ سرد خزیده بود، زانوهاش رو توی بغلش گرفته بود و لرزشِ بدنِ نحیفش توی اون تاریکیِ مطلق، تنها حرکتی بود که دیده می‌شد. اشک‌هاش دیگه تموم شده بودن، چشماش می‌سوخت و گلوش از بس جیغ کشیده بود، زخمی و گرفته بود.

پشتِ اون در، جونگکوک مثلِ یه مجسمه‌ی سنگی ایستاده بود. اون فقط یه در نبود؛ اون مرزِ بینِ انسانیتِ باقی‌مونده‌اش و اون هیولایی بود که داشت از درون می‌بلعیدش. صدایِ هق‌هق‌های بورا، مثلِ مته داشت مغزش رو سوراخ می‌کرد. جونگکوک دستش رو روی پیشونی‌اش گذاشت و با فشار به در تکیه داد. اون می‌خواست بره داخل، می‌خواست اون دختر رو در آغوش بگیره، زخم‌هاش رو ببوسه و بگه «ببخشید»، اما غرورش، ترسِ از دست دادنِ کنترل، و اون نقابِ سردِ «رئیسِ مار سبز» بودن، مانعش می‌شد.

**(ویو بورا)**

«الان دقیقاً دو هفته‌ست... یا شاید دو سال؟ نمی‌دونم. گذرِ زمان اینجا بی‌معنیه. تنها چیزی که می‌فهمم، سردیِ این دیواره که وقتی بهشون تکیه می‌دم، انگار دارن روحم رو یخ می‌زنن. احساس می‌کنم دارم مثل یه سگِ ولگرد توی این دخمه زندگی می‌کنم... توی کثیفی، تو بویِ نم و پوسیدگی. صبحا که اون صدایِ چرخشِ کلید رو می‌شنوم، بدنم ناخودآگاه می‌لرزه. نه از ترسِ مرگ، بلکه از شدتِ تنفر.

جونگکوک میاد تو. با اون ظاهرِ آراسته و سردش که هیچ شباهتی به این زیرزمینِ کثیف نداره. سینیِ غذا رو با دستایِ کشیده‌اش می‌ذاره روی زمین، انگار که داره به یه حیوونِ دست‌آموز غذا میده. نگاش نمی‌کنم، ولی سنگینیِ نگاهش رو روی صورتم حس می‌کنم. با اون صدایِ بم و دورگه‌اش، اون حرفایِ احمقانه‌ی «آرامش‌بخش» رو می‌زنه. می‌گه: «بورا، چت شده؟ چرا نمی‌خوای بفهمی؟ من فقط می‌خوام تو در امان باشی. اینا همه‌اش واسه حفاظت از خودته.»

حفاظت؟ این اسمش حفاظته؟ منو اینجا زندانی کرده، ارتباطم رو با دنیا قطع کرده و می‌خواد بهم بقبولونه که دنیایِ من فقط توی این اتاقِ چهاردرچهار خلاصه میشه. انگار من سگِ خونگی‌شم که باید وقتی اون دلش خواست، بهش نگاه کنم و وقتی اون دستور داد، ساکت بشم. توی دلم، یه آشوبِ به پاست. یا باید همین‌جا، بینِ این دیوارایِ سنگیِ نمور، دست به خودک/*#شی بزنم و از این بازیِ کثیف خلاص بشم، یا باید انقدر دوام بیارم که اگه یه روز در باز شد، با تمامِ توانی که برام مونده، تلافی کنم.

دیشب، وقتی اومد، نورِ ضعیفِ چراغِ راهرو روی چشماش افتاد. دیدم که اون هم داغونه. زیرِ چشماش گود افتاده بود و لرزشِ دستاش رو موقعِ گذاشتنِ سینی دیدم. اون هم زندانیِ خودشه؛ زندانیِ کینه‌ای که سال‌هاست داره مثلِ خوره می‌خورتش. وقتی چونه‌ام رو گرفت و اون جملاتِ سمی رو گفت، انگار داشت از من التماس می‌کرد که بهش حق بدم، که بهش بگم «آره، تو درست میگی». اما من فقط با تمامِ وجودم نگاهش کردم و گفتم:

«تو فکر کردی منو اسیر کردی؟ تو داری روحِ خودت رو توی این دخمه دفن می‌کنی، جونگکوک. این سکوت، این تاریکی، همه‌اش بازتابِ قلبِ تاریکِ خودته. تو داری منو می‌کشی، اما در واقع داری خودت رو نابود می‌کنی.»

وقتی اون نگاهِ سرخ و عصبی رو دیدم، فهمیدم که تیرم به هدف خورده. دستش رو عقب کشید، انگار از واقعیتِ کلماتِ من ترسیده باشه. برگشت و رفت. صدایِ قفل شدنِ در، آخرین صدایی بود که شنیدم. حالا دارم اینجا، توی تنهاییِ خودم، نقشه می‌کشم. اونا فکر می‌کنن من ضعیفم، فکر می‌کنن بورا دیگه تموم شده، ولی نمی‌دونن توی این سیاهی، یه بوراِ جدید داره شکل می‌گیره. یه بورا که قراره مثل یه طوفانِ سهمگین، تمامِ ساختمونِ «مار سبز» رو روی سرشون آوار کنه. دیگه اشکی نمونده... حالا فقط خشمِ محض مونده.»
دیدگاه ها (۱۲۰)

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

اهنگ پست دوم جانگ کوکترجمه اهنگترجمه متن آهنگ بیا توی خیابون...

Cold melody part 9سه هفته از اون روزِ فاجعه گذشت. رابطه‌یِ م...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

پارت شانزدهم چند روز بعد توی این چند روز تهیونگ خیلی بهتر از...

مافیای من

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط