فیک : همسر قراردادی آقای جئون
پارت ۱۴
شنبه...
ساعت از شش عصر گذشته بود.
یکییکی کارمندها شرکت رو ترک میکردن.
هانا آخرین فایل رو ذخیره کرد و خسته خودش رو روی صندلی رها کرد.
ـ «فقط این گزارش مونده... بعدش میرم خونه.»
همون موقع تلفن میزش زنگ خورد.
ـ خانم هانا، آقای جئون گفتن لطفاً تشریف بیارین دفترشون.
هانا آهی کشید.
ـ «خدایا... امیدوارم دوباره خرابکاری نکرده باشم.»
---
تق تق...
ـ بفرمایید.
هانا وارد دفتر شد.
جونگ کوک پشت میزش نشسته بود و چند پرونده باز روی میز بود.
ـ خواستین منو ببینین؟
جونگ کوک یکی از پروندهها رو به سمتش گرفت.
ـ این گزارش رو تا فردا صبح بررسی کن.
هانا با تعجب به ساعت نگاه کرد.
ـ فردا صبح؟
ـ مشکلی هست؟
ـ نه... فقط فکر نمیکنم تا این موقع تموم بشه.
ـ اگه لازم بود، اضافهکاری ثبت میشه.
هانا پرونده رو گرفت.
ـ باشه.
...
حدود یک ساعت بعد...
کل طبقه تقریباً خالی شده بود.
هانا هنوز مشغول بررسی گزارش بود.
چند بار اعداد رو چک کرد، اما یه بخش از گزارش با بقیه هماهنگ نبود.
بلند شد و به سمت دفتر جونگ کوک رفت.
---
ـ آقای جئون...
جونگ کوک سرش رو از روی لپتاپ بلند کرد.
ـ بله؟
هانا پرونده رو باز کرد.
ـ این قسمت رو متوجه نمیشم.
به نظر میاد تعداد سفارشها با مقدار تولید یکی نیست.
جونگ کوک پرونده رو گرفت.
چند دقیقه بررسی کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ حق با توئه.
یه برگهی دیگه از کشوی میزش بیرون آورد.
ـ نسخهی اصلاحشده امروز برام ارسال شده بود، ولی هنوز جایگزین نشده.
هانا نفس راحتی کشید.
ـ فکر کردم من اشتباه فهمیدم.
ـ اگه مطمئن نیستی، سؤال بپرس.
حدس زدن بدترین کار ممکنه.
هانا لبخند زد.
ـ باشه.
...
وقتی از دفتر بیرون اومد، به ساعت نگاه کرد.
هشت و ربع شب.
ـ «امشب هم دیر رسیدم خونه...»
همون لحظه آسانسور باز شد.
مینهو که انگار چیزی یادش رفته بود، دوباره به شرکت برگشته بود.
تا هانا رو دید، متعجب گفت:
ـ هنوز اینجایی؟
ـ آره... گزارش داشتم.
ـ من اومدم کیفم رو بردارم، جا گذاشته بودم.
هانا خندید.
ـ پس فقط من بدشانس نیستم.
مینهو کیفش رو برداشت و گفت:
ـ بیا، تا پایین با هم بریم.
ـ باشه.
هر دو سوار آسانسور شدن.
چند متر دورتر...
جونگ کوک از داخل دفترش، از پشت شیشه، بیاختیار نگاهش به آسانسور افتاد.
هانا و مینهو در حال حرف زدن بودن و صدای خندهی کوتاهشون تا راهرو رسید.
جونگ کوک چند ثانیه نگاه کرد...
بعد پردهی اتاق رو کشید و دوباره پشت میزش نشست.
با خودش گفت:
ـ «تمرکزت روی کارت باشه، جئون.»
اما برای اولین بار...
متوجه شد این جمله را بیشتر برای خودش گفته تا برای دیگران.
شنبه...
ساعت از شش عصر گذشته بود.
یکییکی کارمندها شرکت رو ترک میکردن.
هانا آخرین فایل رو ذخیره کرد و خسته خودش رو روی صندلی رها کرد.
ـ «فقط این گزارش مونده... بعدش میرم خونه.»
همون موقع تلفن میزش زنگ خورد.
ـ خانم هانا، آقای جئون گفتن لطفاً تشریف بیارین دفترشون.
هانا آهی کشید.
ـ «خدایا... امیدوارم دوباره خرابکاری نکرده باشم.»
---
تق تق...
ـ بفرمایید.
هانا وارد دفتر شد.
جونگ کوک پشت میزش نشسته بود و چند پرونده باز روی میز بود.
ـ خواستین منو ببینین؟
جونگ کوک یکی از پروندهها رو به سمتش گرفت.
ـ این گزارش رو تا فردا صبح بررسی کن.
هانا با تعجب به ساعت نگاه کرد.
ـ فردا صبح؟
ـ مشکلی هست؟
ـ نه... فقط فکر نمیکنم تا این موقع تموم بشه.
ـ اگه لازم بود، اضافهکاری ثبت میشه.
هانا پرونده رو گرفت.
ـ باشه.
...
حدود یک ساعت بعد...
کل طبقه تقریباً خالی شده بود.
هانا هنوز مشغول بررسی گزارش بود.
چند بار اعداد رو چک کرد، اما یه بخش از گزارش با بقیه هماهنگ نبود.
بلند شد و به سمت دفتر جونگ کوک رفت.
---
ـ آقای جئون...
جونگ کوک سرش رو از روی لپتاپ بلند کرد.
ـ بله؟
هانا پرونده رو باز کرد.
ـ این قسمت رو متوجه نمیشم.
به نظر میاد تعداد سفارشها با مقدار تولید یکی نیست.
جونگ کوک پرونده رو گرفت.
چند دقیقه بررسی کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ حق با توئه.
یه برگهی دیگه از کشوی میزش بیرون آورد.
ـ نسخهی اصلاحشده امروز برام ارسال شده بود، ولی هنوز جایگزین نشده.
هانا نفس راحتی کشید.
ـ فکر کردم من اشتباه فهمیدم.
ـ اگه مطمئن نیستی، سؤال بپرس.
حدس زدن بدترین کار ممکنه.
هانا لبخند زد.
ـ باشه.
...
وقتی از دفتر بیرون اومد، به ساعت نگاه کرد.
هشت و ربع شب.
ـ «امشب هم دیر رسیدم خونه...»
همون لحظه آسانسور باز شد.
مینهو که انگار چیزی یادش رفته بود، دوباره به شرکت برگشته بود.
تا هانا رو دید، متعجب گفت:
ـ هنوز اینجایی؟
ـ آره... گزارش داشتم.
ـ من اومدم کیفم رو بردارم، جا گذاشته بودم.
هانا خندید.
ـ پس فقط من بدشانس نیستم.
مینهو کیفش رو برداشت و گفت:
ـ بیا، تا پایین با هم بریم.
ـ باشه.
هر دو سوار آسانسور شدن.
چند متر دورتر...
جونگ کوک از داخل دفترش، از پشت شیشه، بیاختیار نگاهش به آسانسور افتاد.
هانا و مینهو در حال حرف زدن بودن و صدای خندهی کوتاهشون تا راهرو رسید.
جونگ کوک چند ثانیه نگاه کرد...
بعد پردهی اتاق رو کشید و دوباره پشت میزش نشست.
با خودش گفت:
ـ «تمرکزت روی کارت باشه، جئون.»
اما برای اولین بار...
متوجه شد این جمله را بیشتر برای خودش گفته تا برای دیگران.
- ۱۹.۸k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط