صـــدای قــلبــم مـی پــیچـــد در اتـــاق ،

صـــدای قــلبــم مـی پــیچـــد در اتـــاق ،
هــیــچ کــس بــاور نــخــواهـــد کــرد،،..
رگــــ هــای مـــن بــه جـــای نــبــض ، . .
بــغـض دارنـد . .
رگــــم را بــزنــم اشــک مــــی آیــد .
کــجـــای دلــــم دســت گـــذاشـتـه ای لعنتی !!? . . .
کــه هــر چــه آه مـی کشــم ،شـکل انـگـشـتـان تـــو میشـــود !!!
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳۹

برده عمارت جئون

فیک تهکوک وارث زار

پارت: 32 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» ماما...

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

p1

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 25شوگا هنوز پشت شیشه اتاق ایستاده بود و نمی‌ت...

p36

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط