8
پارت ۸ – فصل دوم «درون تاریکی، نام او»
---
در با صدای تیز و بلندی باز شد.
ات ناخودآگاه یک قدم عقب رفت، پشت جونگکوک.
اما چیزی که انتظارشو نداشتن… مردی بود که آروم قدم برداشت داخل، دستاش بالا، بیسلاح.
– «سلام به عشقهای در حال فرار…»
جونگکوک سریع اسلحهاش رو سمتش گرفت.
– «یونهو؟! تو اینجا چه غلطی میکنی؟»
یونهو خندید.
– «بیا اینو ازم نپرس، چون اون موقع مجبور میشی باور کنی که اطلاعاتت داره از داخل درز میکنه، رئیس.»
ات با چشمای گشاد شده بینشون نگاه کرد.
– «یعنی… اون لو داده؟»
جونگکوک فکش رو روی هم فشار داد.
– «چرا باید منو بفروشی یونهو؟ چند بار جون تو رو نجات دادم؟»
یونهو نزدیکتر اومد.
– «من نفروختم. من فقط... تصمیم گرفتم دیگه بردهی دستورهای تو نباشم.»
ناگهان اسلحهاش رو از پشت شلوارش کشید، سریعتر از اونکه ات حتی نفس بکشه.
جونگکوک اما آماده بود. همون لحظه شلیک کرد، تیرش رفت به بازوی یونهو.
ات جیغ زد.
یونهو روی زمین افتاد، تفنگ از دستش پرت شد.
خون روی زمین پخش شد و اون با صدای خفهای نالید:
– «تو… همیشه… جلوتر بودی.»
جونگکوک کنار ات برگشت و با صدای گرفتهای گفت:
– «این جنگ هنوز تموم نشده. یونهو فقط یه پیاده بود.»
ات با صدای لرزونی گفت:
– «باید فرار کنیم؟»
– «نه… این بار فرار نمیکنیم. این بار، ما حمله میکنیم.»
---
در با صدای تیز و بلندی باز شد.
ات ناخودآگاه یک قدم عقب رفت، پشت جونگکوک.
اما چیزی که انتظارشو نداشتن… مردی بود که آروم قدم برداشت داخل، دستاش بالا، بیسلاح.
– «سلام به عشقهای در حال فرار…»
جونگکوک سریع اسلحهاش رو سمتش گرفت.
– «یونهو؟! تو اینجا چه غلطی میکنی؟»
یونهو خندید.
– «بیا اینو ازم نپرس، چون اون موقع مجبور میشی باور کنی که اطلاعاتت داره از داخل درز میکنه، رئیس.»
ات با چشمای گشاد شده بینشون نگاه کرد.
– «یعنی… اون لو داده؟»
جونگکوک فکش رو روی هم فشار داد.
– «چرا باید منو بفروشی یونهو؟ چند بار جون تو رو نجات دادم؟»
یونهو نزدیکتر اومد.
– «من نفروختم. من فقط... تصمیم گرفتم دیگه بردهی دستورهای تو نباشم.»
ناگهان اسلحهاش رو از پشت شلوارش کشید، سریعتر از اونکه ات حتی نفس بکشه.
جونگکوک اما آماده بود. همون لحظه شلیک کرد، تیرش رفت به بازوی یونهو.
ات جیغ زد.
یونهو روی زمین افتاد، تفنگ از دستش پرت شد.
خون روی زمین پخش شد و اون با صدای خفهای نالید:
– «تو… همیشه… جلوتر بودی.»
جونگکوک کنار ات برگشت و با صدای گرفتهای گفت:
– «این جنگ هنوز تموم نشده. یونهو فقط یه پیاده بود.»
ات با صدای لرزونی گفت:
– «باید فرار کنیم؟»
– «نه… این بار فرار نمیکنیم. این بار، ما حمله میکنیم.»
- ۶.۳k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط