فیک عشق یا نفرت ( ۸۰ تا لایک و ۳ تا فالور )
پارت ۱۰
کوک رفت سمت اتاقش که یهو وایساد و برخورد یک جسم کوچیک پشتش حس کرد
برگشت و ا.ت رو دید
ا.ت : ببخ.....
کوک : قانون اول ، اشتباه زیاد و دست پاچلفتگی توی این خونه ممنوعه ( سرد )
ا.ت : ( به جوری میگه انگار قراره یه عمر اینجا باشم ) « تو دلش»
ا.ت : باشه
کوک : قانون دوم ، با من گرم نمیگیری و صمیمی نمیشی هرچی گفتم چه به میل تو باشه چه نباشه میگی چشم ارباب ( سرد )
ا.ت : باشه....نه .... چشم ارباب
کوک : الان هم جات اینجا نیست ما قرار داد رو امضا کردیم و دیگه کاری باهات ندارم فعلا برو چیزی که تو قرار داد زده بود عملی کن و کارت رو انجام بده ( سرد )
ا.ت خواست راهش رو کج کنه ولی قبل از اینکه بره برگشت که ازش یه سوال بپرسه
ا.ت : ااااا ......
کوک : پایین یه کسی هست که بهت میگه وظیفه تو چیه ،اسمش آجوما هست ( سرد )
و بعد از این حرف جونگ کوک در همون حالت پشت به ا.ت و رو به در اتاقش در رو باز کرد و رفت داخل
ا.ت هم در شک بود ، یه آدم چه جوری میتونه ذهن آدم رو بخونه ، پشتش چشم داره ، نکنه خوناشامه ، نکنهههههه
ا.ت از این فکرا اومد بیرون و رفت تا کارش رو زود شروع کنه تا بتونه پولش رو زود تر بگیره
ا.ت رفت پایین کلی خدمت کار اونجا بودن نمیدونست کدومشون رو باید پیدا کنه برای همین از یکی از دختر ها پرسید گفت
ا.ت : ببخشید ، شما میدونید آجوما کجاست
دختر : بله ، داخل آشپز خونه مخفی هستن
ا.ت : او خیلی ممنونم ( لبخند )
ا.ت رفت سمت آشپز خونه که دید که در ریلی مخفی هست اون رو کنار داد و رسید که آشپز خونه مخفی واردش شد خیلی ها درحال کار بودن و انگار مهمون قرار بود بیاد چون کلی کار داشتن میکردن
داشتم نگاشون میکردم که یک نفر صدام زد
آجوما : دخترم
ا.ت برگشت اون آجوما رو دید یه خانم مهربون یا صورت ملیح و پر مهر و محبت بود ، ا.ت یاد مادر بزرگ خودش افتاد
ا.ت با یک خنده سرش رو تکون داد و گفت
ا.ت : سلام ، سئو ا.ت هستم از دیدنتون خوشبختم
دستش رو دراز کرد تا دست بده
آجوما : سلام عزیزم منم کیم بینا هستم ، ولی اینجا من رو آجوما صدا میزنند
ا.ت : چشم ، لباس خاصی باید تن کنم چون همه این دخترا یه لباس مشترک تنشون هست
آجوما : بیا دخترم اینم لباس برو بپوش بعد بیا همین جا تا بگم چی کار کنی
ا.ت : چشم ، من برم دیگه
ا.ت رفت از آشپز خونه بیرون و سرگرم لباسش بود و با لبخند نگاش میکرد که یهو .....
کوک رفت سمت اتاقش که یهو وایساد و برخورد یک جسم کوچیک پشتش حس کرد
برگشت و ا.ت رو دید
ا.ت : ببخ.....
کوک : قانون اول ، اشتباه زیاد و دست پاچلفتگی توی این خونه ممنوعه ( سرد )
ا.ت : ( به جوری میگه انگار قراره یه عمر اینجا باشم ) « تو دلش»
ا.ت : باشه
کوک : قانون دوم ، با من گرم نمیگیری و صمیمی نمیشی هرچی گفتم چه به میل تو باشه چه نباشه میگی چشم ارباب ( سرد )
ا.ت : باشه....نه .... چشم ارباب
کوک : الان هم جات اینجا نیست ما قرار داد رو امضا کردیم و دیگه کاری باهات ندارم فعلا برو چیزی که تو قرار داد زده بود عملی کن و کارت رو انجام بده ( سرد )
ا.ت خواست راهش رو کج کنه ولی قبل از اینکه بره برگشت که ازش یه سوال بپرسه
ا.ت : ااااا ......
کوک : پایین یه کسی هست که بهت میگه وظیفه تو چیه ،اسمش آجوما هست ( سرد )
و بعد از این حرف جونگ کوک در همون حالت پشت به ا.ت و رو به در اتاقش در رو باز کرد و رفت داخل
ا.ت هم در شک بود ، یه آدم چه جوری میتونه ذهن آدم رو بخونه ، پشتش چشم داره ، نکنه خوناشامه ، نکنهههههه
ا.ت از این فکرا اومد بیرون و رفت تا کارش رو زود شروع کنه تا بتونه پولش رو زود تر بگیره
ا.ت رفت پایین کلی خدمت کار اونجا بودن نمیدونست کدومشون رو باید پیدا کنه برای همین از یکی از دختر ها پرسید گفت
ا.ت : ببخشید ، شما میدونید آجوما کجاست
دختر : بله ، داخل آشپز خونه مخفی هستن
ا.ت : او خیلی ممنونم ( لبخند )
ا.ت رفت سمت آشپز خونه که دید که در ریلی مخفی هست اون رو کنار داد و رسید که آشپز خونه مخفی واردش شد خیلی ها درحال کار بودن و انگار مهمون قرار بود بیاد چون کلی کار داشتن میکردن
داشتم نگاشون میکردم که یک نفر صدام زد
آجوما : دخترم
ا.ت برگشت اون آجوما رو دید یه خانم مهربون یا صورت ملیح و پر مهر و محبت بود ، ا.ت یاد مادر بزرگ خودش افتاد
ا.ت با یک خنده سرش رو تکون داد و گفت
ا.ت : سلام ، سئو ا.ت هستم از دیدنتون خوشبختم
دستش رو دراز کرد تا دست بده
آجوما : سلام عزیزم منم کیم بینا هستم ، ولی اینجا من رو آجوما صدا میزنند
ا.ت : چشم ، لباس خاصی باید تن کنم چون همه این دخترا یه لباس مشترک تنشون هست
آجوما : بیا دخترم اینم لباس برو بپوش بعد بیا همین جا تا بگم چی کار کنی
ا.ت : چشم ، من برم دیگه
ا.ت رفت از آشپز خونه بیرون و سرگرم لباسش بود و با لبخند نگاش میکرد که یهو .....
- ۵۸.۶k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط