🖤 پرِ قوی سیاه🖤
🖤 پرِ قوی سیاه🖤
پارت ۲
فلشبک – چند سال قبل:
کوچهی تاریک پشت کلوب مافیا. بارون میبارید، و جونگکوک زخمی و تنها، در حال مرگ بود. تا اینکه دختری با کلاه سیاه، قدمزنان از تاریکی بیرون اومد.
بدون اینکه حرفی بزنه، زخمهاش رو بست، صورتش رو لمس کرد و گفت:
– دفعهی بعد، اگه میخوای زنده بمونی، باید سریعتر فرار کنی.
جونگکوک توی چشماش زل زد. توی اون چشمای سیاه که انگار تهش یه دریاچهی خونسرده.
– کی هستی تو؟
دختر فقط لبخند زد.
و قبل از اینکه در تاریکی ناپدید بشه، یه پر مشکی انداخت جلوی پاش.
– یه روزی خودت میفهمی.
---
حال – امشب:
و حالا، بعد از سالها، همون پر دوباره ظاهر شده بود.
همون امضا.
همون دختر.
ولی این بار، جونگکوک فقط نمیخواست ببینه که اون زندهست.
این بار میخواست بهش برسه. به هر قیمتی.
---
اگر از این سبک خوشت اومد، فصلهای بعدی رو هم با جزئیات کامل، خطرناکتر، و عاشقانهتر برات مینویسم. مثلاً:
ماموریتهای دو نفرهاشون
صحنههایی که بینشون تنش و احساس موج میزنه
گذشتهی تاریک دختره
خیانتها، مرگها، و در نهایت… عشق توی میدون جنگ
صدای بارون پشت پنجرهی شیشهای عمارت، مثل صدای نفس کشیدن یه شهر زخمی توی شب پخش شده بود. نور چراغها کم بود، هوا بوی اسلحه و باروت میداد. توی این سکوت سنگین، فقط صدای قدمهای اون شنیده میشد.
هانا.
همون دختر مرگبار، همون قاتلی که سالها پلیس دنبالش بود، مافیاها ازش وحشت داشتن و قربانیهاش قبل از مرگ، فقط یه چیز بهجا میذاشتن:
یه پر قوی سیاه، درست روی سینهشون.
اما اون شب، توی اون اتاق خاص، دیگه خبری از پر نبود.
جونگکوک رو به پنجره ایستاده بود، شونههاش افتاده، دستانش توی جیب. انگار از یه جنگ درونی تازه بیرون اومده بود.
اون مرد مافیایی خطرناک، حالا فقط یه مرد معمولی بود… منتظر.
هانا وارد شد.
لباس مشکی جذبش خیس بود، موهاش به صورتش چسبیده بودن، و توی چشماش اون نگاه لعنتی همیشهگی نبود.
نه بیرحم، نه سرد…
فقط خسته.
– کشته شد. آخرین کسی که باید میمرد.
جونگکوک برنگشت. فقط گفت:
– و پر رو گذاشتی؟
هانا چند لحظه سکوت کرد، بعد با صدایی که آرومتر از همیشه بود، جواب داد:
– نه.
– چرا؟
پارت ۲
فلشبک – چند سال قبل:
کوچهی تاریک پشت کلوب مافیا. بارون میبارید، و جونگکوک زخمی و تنها، در حال مرگ بود. تا اینکه دختری با کلاه سیاه، قدمزنان از تاریکی بیرون اومد.
بدون اینکه حرفی بزنه، زخمهاش رو بست، صورتش رو لمس کرد و گفت:
– دفعهی بعد، اگه میخوای زنده بمونی، باید سریعتر فرار کنی.
جونگکوک توی چشماش زل زد. توی اون چشمای سیاه که انگار تهش یه دریاچهی خونسرده.
– کی هستی تو؟
دختر فقط لبخند زد.
و قبل از اینکه در تاریکی ناپدید بشه، یه پر مشکی انداخت جلوی پاش.
– یه روزی خودت میفهمی.
---
حال – امشب:
و حالا، بعد از سالها، همون پر دوباره ظاهر شده بود.
همون امضا.
همون دختر.
ولی این بار، جونگکوک فقط نمیخواست ببینه که اون زندهست.
این بار میخواست بهش برسه. به هر قیمتی.
---
اگر از این سبک خوشت اومد، فصلهای بعدی رو هم با جزئیات کامل، خطرناکتر، و عاشقانهتر برات مینویسم. مثلاً:
ماموریتهای دو نفرهاشون
صحنههایی که بینشون تنش و احساس موج میزنه
گذشتهی تاریک دختره
خیانتها، مرگها، و در نهایت… عشق توی میدون جنگ
صدای بارون پشت پنجرهی شیشهای عمارت، مثل صدای نفس کشیدن یه شهر زخمی توی شب پخش شده بود. نور چراغها کم بود، هوا بوی اسلحه و باروت میداد. توی این سکوت سنگین، فقط صدای قدمهای اون شنیده میشد.
هانا.
همون دختر مرگبار، همون قاتلی که سالها پلیس دنبالش بود، مافیاها ازش وحشت داشتن و قربانیهاش قبل از مرگ، فقط یه چیز بهجا میذاشتن:
یه پر قوی سیاه، درست روی سینهشون.
اما اون شب، توی اون اتاق خاص، دیگه خبری از پر نبود.
جونگکوک رو به پنجره ایستاده بود، شونههاش افتاده، دستانش توی جیب. انگار از یه جنگ درونی تازه بیرون اومده بود.
اون مرد مافیایی خطرناک، حالا فقط یه مرد معمولی بود… منتظر.
هانا وارد شد.
لباس مشکی جذبش خیس بود، موهاش به صورتش چسبیده بودن، و توی چشماش اون نگاه لعنتی همیشهگی نبود.
نه بیرحم، نه سرد…
فقط خسته.
– کشته شد. آخرین کسی که باید میمرد.
جونگکوک برنگشت. فقط گفت:
– و پر رو گذاشتی؟
هانا چند لحظه سکوت کرد، بعد با صدایی که آرومتر از همیشه بود، جواب داد:
– نه.
– چرا؟
- ۱۵.۰k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط