پارت ۹ برف قبل از خون

صبح روز بعد، هنوز بوی قهوه ای که یرین طبق عادت هر روز ساعت ۵ صبح واسه خودش دم می کنه ، تو اتاق می پیچید . نگاهی به یرین انداختم که جلوی آینه کنار در داشت موهایش را شونه می کرد . ناگهان صدای در زدن در اتاق پیچید . یرین در را باز کرد . خانم لی که مسئول خوابگاه دخترانه ، پشت در بود . بدون هیچ حرفی پاکتی با مهر قرمز به معنای محرمانه تحویل یرین داد و رفت . یرین شوک شده در را بست و به سمت من برگشت .

یرین پاکت را باز کرد، برگه را نگاهی انداخت و با لحن خشک گفت:
– جلسه فوری.

سالن جلسات، همیشه بوی سیگار کهنه و چرم خیس خورده می‌داد. پرده‌ها نیمه‌کشیده و نور کم‌رنگ روز به سختی وارد می‌شد. هوانگ پشت میز ایستاده بود، دست‌هایش را روی نقشه‌ی بزرگ پهن کرده بود و نگاهش با آرامشی خطرناک بین ما می‌چرخید. کت مشکی‌اش بی‌چین و چروک و کراواتش به‌طرز وسواس‌گونه‌ای صاف بود.

– امشب کار داریم.
سیگارش را آرام چرخاند، آتش فندک لحظه‌ای صورتش را روشن کرد.
– محموله‌ی کوکائین باند «جیسون لی» ساعت ده شب تو یک انبار توی اینچئون تخلیه می‌شه.
کلماتش را شمرده گفت، طوری که هر هجا مثل ضربه‌ی چاقو در هوا می‌نشست.
– این بازار، بازار ماست. نمی‌خوام کسی فکر کنه می‌تونه توش کاسبی کنه. میرید، محموله رو جمع می‌کنید، هرکی جلو اومد… (دود را بیرون داد) حذف می‌کنید.

چشم‌هایش لحظه‌ای روی من مکث کرد.
– اولین کار بزرگت، هانا. نذار پشیمونم کنی.

وقتی جلسه تمام شد، برگشتیم اتاق تا آماده شویم. صدای بسته شدن خشاب اسلحه با صدای کشیده شدن زیپ کیفم قاطی می‌شد. یرین روی تخت نشسته بود و با آرامش عجیب بند کفش‌های مشکی‌اش را می‌بست.
– آماده‌ای؟ – پرسیدم.
– آماده بودن توی این کار یعنی یا می‌کشی یا کشته می‌شی. وسطش وجود نداره.
لبخند زدم، سعی کردم شوخی کنم:
– خوش‌بین شدی، خواهر کوچیکه.
نگاه کوتاهی به من انداخت، بی‌احساس:
– تو بزرگتری، ولی اینجا سن معنی نداره.

هوای اینچئون آن شب مثل تیغ سردی روی پوست می‌کشید. آسمان سنگین و پر از ابر، چراغ‌های زرد خیابان را کدر کرده بود. بوی نم و دود کامیون‌ها در هوا می‌پیچید. ما پشت یک کامیون قدیمی و زنگ‌زده، در سایه‌ی ساختمان نیمه‌متروکه‌ای پناه گرفته بودیم. از شکاف باریک میان کانتینر و دیوار، نور زرد انبار و سایه‌ی چند مرد که جعبه‌ها را جابه‌جا می‌کردند، پیدا بود.

بی‌سیم در گوشم خش‌خش کرد:
– تیم یک، پنج دقیقه تا ورود محموله. آماده باشید.

یرین کمی خم شد، طوری که فقط من صدایش را بشنوم:
– وقتی درگیری شروع شد، مستقیم برو سمت محموله. من حواس بقیه رو پرت می‌کنم.
– ولی…
– هیچ ولی‌ای نیست. اینجور مأموریته که نشون می‌ده کی توی بازی می‌مونه.

صدای خنده‌های مردان داخل انبار با بوق کشتی در بندر مخلوط می‌شد. برف آرام و بی‌صدا روی موها و شانه‌هایمان می‌نشست، اما سرمایش به اندازه‌ی فشاری که توی سینه‌ام حس می‌کردم، آزاردهنده نبود. دستکش‌هایم را محکم کشیدم، انگشتانم را تکان دادم تا خون درشان جریان پیدا کند.

می‌دانستم وقتی از پشت این کامیون بیرون برویم، دیگر راه برگشتی وجود ندارد. این اولین باری بود که من و یرین به‌عنوان یک تیم واقعی وارد جهنم می‌شدیم، نه فقط به‌عنوان دو هم‌اتاقی.

برف می‌بارید، اما بوی خون و باروت، تنها چند دقیقه با ما فاصله داشت.
دیدگاه ها (۰)

**پارت ۳۵**اوجِ این طوفانِ وحشی و خشونتِ عریانی که توی اتاق ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۴دودِ...

### پارت ششم: طوفان در سایهصدای شکستن شیشه هنوز در فضای تاری...

چند پارتیپارت ۲ماشین با سرعتی سرسام‌آور در جاده‌ی ساحلیِ خلو...

### پارت دوم: «طنینِ خون و سکوت»گلوله مثل یک روحِ سرگردان در...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

پارت هشت تمام راه برگشت به خونه رو با لبخند احمقانه‌ای روی ل...

چند پارتی بازی ممنوع

مافیای من

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت هفتم: تیغِ حقیقتسنگینیِ ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط