چپتر نهم

چپتر نهم: خانه سانو

سه روز از ماجرای جاکلیدی گذشته بود.

سه روزی که هر وقت مایکی را می‌دیدی، یادت می‌افتاد چطور برای چند ثانیه کاملاً جدی شده بود.

و عجیب‌تر اینکه...

از آن روز به بعد، بیشتر از قبل به فکرش می‌افتادی.


---

آن روز بعد از مدرسه در حال برگشتن به خانه بودی.

هوا گرم بود و خیابان‌ها شلوغ.

مشغول گوش دادن به موسیقی بودی که ناگهان صدای آشنایی را شنیدی.

— فرشته!

آه کشیدی.

نیازی به برگشتن نبود.

فقط یک نفر در دنیا بود که وسط خیابان اینقدر بلند صدایت می‌زد.

— چی شده؟

مایکی کنار موتورش ایستاده بود.

دراکن هم کمی دورتر تکیه داده بود به دیوار.

— وقت داری؟

— چرا؟

— بیا یه جا بریم.

— این جمله از تو خیلی خطرناکه.

مایکی اخم ساختگی کرد.

— من آدم قابل اعتمادی‌ام.

از آن طرف، دراکن تقریباً خفه شد.

— حتی خودتم حرفتو باور نکردی.

— ساکت باش کن‌چین.

— گفتم با این اسم صدام نکن.


---

بیست دقیقه بعد...

روی ترک موتور مایکی نشسته بودی.

— هنوز نمی‌فهمم چرا قبول کردم.

— چون آدم عاقلی هستی.

— دلیل بهتری پیدا کن.


---

بعد از مدتی وارد محله‌ای آرام شدید.

جایی که نسبت به بخش‌های شلوغ شهر خیلی ساکت‌تر بود.

مایکی جلوی خانه‌ای توقف کرد.

خانه‌ای قدیمی اما دلنشین.

تو با تعجب پیاده شدی.

— اینجا کجاست؟

— خونه منه.

چند ثانیه سکوت کردی.

— چی؟!

— خونه منه.

— چرا آوردیم اینجا؟!

— چون گرسنه‌ام.

— این اصلاً جواب سوالم نبود!


---

قبل از اینکه اعتراض دیگری بکنی، مایکی وارد حیاط شد.

و ناگهان صدای دختری بلند شد.

— مایکی!

دختری با موهای روشن از داخل خانه بیرون دوید.

و مستقیم خودش را روی مایکی انداخت.

— بالاخره اومدی!

— اوه، اِما.

تو جا خوردی.

پس این...

خواهرش بود.

دختر ناگهان متوجه حضورت شد.

و چشم‌هایش برق زد.

— اووووه!

لبخندی شیطنت‌آمیز روی صورتش نشست.

— این کیه؟

مایکی بدون توجه گفت:

— فرشته.

— اسم واقعیش چیه؟

— فرشته.

— مایکی!

— چی؟


---

اِما با سرعت خودش را کنار تو رساند.

— من اِما هستم.

— خوشبختم.

— پس تو همونی هستی که مایکی همیشه درباره‌ات حرف می‌زنه؟

سکوت.

تو خشکت زد.

مایکی خشکش زد.

حتی دراکن هم خشکش زد.


---

— چی؟!

اِما با بی‌خیالی گفت:

— همونی که از پنجره افتاد.

صورتت فوراً قرمز شد.

— اون اتفاق رو فراموش کن!

— نه، خیلی بامزه بود.

— اِما...

صدای مایکی این بار هشداردهنده بود.

اما خواهرش فقط خندید.


---

چند دقیقه بعد داخل خانه نشسته بودی.

برخلاف چیزی که تصور می‌کردی، فضای خانه خیلی گرم و صمیمی بود.

روی دیوارها عکس‌های قدیمی دیده می‌شد.

و برای اولین بار حس کردی مایکی را خارج از نقش «رهبر تومن» می‌بینی.

اینجا فقط...

یک پسر عادی بود.


---

در حالی که مشغول خوردن میان‌وعده بودید، اِما ناگهان پرسید:

— راستی، شما دوتا دوستین؟

تو فوراً گفتی:

— آره.

مایکی هم همزمان گفت:

— فکر کنم.

— فکر کنم؟!

— خب دوستیم دیگه.

— پس چرا فکر کنم گفتی؟

— چون بعضی وقتا ازم متنفر میشه.

— چون اذیتم می‌کنی!

— می‌بینی؟

اِما خنده‌اش گرفت.


---

اما وسط خنده‌هایشان، نگاهت روی قاب عکسی افتاد که روی قفسه بود.

عکسی از مایکی در کنار چند نفر دیگر.

یکی از آن‌ها را شناختی.

دراکن.

اما چند نفر دیگر را نه.

وقتی خواستی بیشتر نگاه کنی، متوجه شدی لبخند مایکی کم‌رنگ شده.

فقط برای یک لحظه.

خیلی کوتاه.

اما دیدی.

انگار آن عکس یادآور چیزی بود.

یا کسی.


---

قبل از اینکه بتوانی چیزی بپرسی، مایکی ناگهان بلند شد.

— بیا فرشته.

— کجا؟

— بیرون.

— چرا؟

— چون اِما داره زیادی سؤال می‌پرسه.

— هی!

اِما بالش را سمتش پرت کرد.


---

وقتی از خانه بیرون آمدید، آفتاب کم‌کم در حال غروب بود.

تو کنار موتور ایستادی.

— خانواده‌ خوبی داری.

مایکی چند لحظه سکوت کرد.

بعد لبخند کوچکی زد.

— آره.

اما این بار...

لبخندش کمی غمگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

و تو مطمئن نبودی چرا.

فقط حس می‌کردی هنوز چیزهای زیادی درباره مایکی وجود دارد که نمی‌دانی.

چیزهایی که پشت آن لبخند همیشگی پنهان شده‌اند.

✨ پایان چپتر نهم ✨
دیدگاه ها (۲)

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۵

ادامه سناریو

داستان

🖤 پارت ۲: اشتباه بزرگی کردی!ساعت ۱۰ شب ـ مخفیگاه تومانمایکی ...

آن شب، برای اولین بار سوار ماشین مایکی شدم.داخل ماشین سکوت ع...

پارت 2

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

LESSON

سناریو ریندو

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط