سوکوکو P17

___________سوکوکوp17 ________

ویو نویسنده

و بعد از مدت کوتاهی یک ماشین به سمت اون ها اومد و راننده گفت
راننده: 836590_s؟(اسم ماموریتشون بود)
دازای: بله شما راننده ای هستید که از طرف کویو سان فرستاده شده؟
راننده: بله سوار شید به دستور کویو سان به مافیا بر می گردیم
و بعد دازای در ماشین و باز کرد و روبه چویا گفت
دازای: کوچیکتر ها مقدماً
چویا با چشم غره ای که حتی شیر و هم می ترسوند به دازاای نگاه کرد و رفت توی ماشین نشست و بعد پشت سرش دازای داخل ماشین شد و راننده به سمت برج مافیا به راه افتاد چند دقیقه ای فقط سکوت بود و بعد دازای این سکوت طاقت فرسا را شکست
دازای: حیف اگر اون راننده جاسوس نبود الان توی رستوران بودیم
چویا: واقعا چرا زود تر متوجه نشدیم که جاسوسه
دازای: بزار ببینم این راننده یک جا وامیستم پیاده شیم یک بخوریم
دازای: می تونیم وقتی رسیدیم توی شهر نزدیک یک رستوران پیاده بشیم؟
راننده: آقای اوسامو متاسفم ولی کویو ساما دستور دادن شما را به مافیا ببریم
دازای هوفی کشید و گفت
دازای: متوجه ام
و بعد دوباره سکوت تا وقتی که به برج مافیا رسیدن و راننده بهشون گفت که کویو سان بهشون گفته بعد ماموریت به دفترش بیان و اون ها داشتند به سمت دفتر کویو سان می رفتند
چویا: فکر کنم کویو سان از اینکه همون اول نفهمیدیم اون راننده جاسوسه عصبانی باشه
دازای: ....فکر کنم
نفس عمیقی کشیدند و بهم نگاه کردند و در دفتر کویو سان و به صدا در اوردند و منتظر موندن تا وقتی که کویو سان بهشون گفت
کویو سان: می تونید بیایید داخل
و بعد چویا دستگیره در و چرخوند و با دازای وارد دفتر شد که در یک لحظه متوجه یک جعبه شیرینی روی میز کویو سان شد
کویو سان: بهتون اولین ماموریتتون و تبریک می گم😁 من این شیرینی ها را برای شما خریدم
چویا: ولی مگه ما ماموریت و خراب نکردیم؟؟!
دازای یک دونه زد پس کله ی چویا و گفت
دازای: ساکت شو هویج شیرینی نمی خوای؟
و چویا بهش چشم غره رفت
کویو سان: راستش این بهترین اولین مامورتی بود که دیدم بقیه مامور ها همون اول کمک می خواهن یا اینکه التماس می کنند که برگردند به خونه هاشون یا اینکه نمی خوان که کسی را بکشن ولی شما ماموریت و درست انجام دادید و مافیا باید بیشتر حواسش به جاسوس ها باشه پس این شیرینی ها را برای اولین ماموریتتون ببرید
دازای: با کمال میل کویو سان😁🤤
و بعد دازای سریع شیرینی و برداشت و دست چویا را کشید و برد بیرون و زود جعبه شیرینی و نگاه کرد یک شیرینی و چپوند توی دهنش و روبه چویا گفت
دازای: پیا اس ای سیرینی ها بحور( بیا از این شیرینی ها بخور)
چویا: هان؟
دازای شیرینی و قورت داد و گفت : میگم بیا از این شیرین ها بخور
چویا: اوسکول
و بعد چویا یک شیرینی برداشت و یکمش و گاز زد دازای یک لحظه که نگاش کرد سرخ شد و سرش و پایین انداخت چویا اومد یک شیرینی دیگه برداره
چویا: دیگه نمی خوری؟
دازای با سرخی گفت: نه نه خودت بخور
چویا: نکنه تب کردی آخه لپات عین توت فرنگی های روی شیرینی شده
دازای که هر لحظه سرخ تر از پیش می شد روبه چویا گفت
دازای: نه خیر .... فقط اینجا... اینجا یکم گرمه
و بعد ادامه داد
دازای: من زود میرم اتاق چون......چون خیلی خسته ام
و بعد جعبه شیرینی و داد دست چویا دوید سمت اتاق شماره 13 (شماره اتاقشون 13 بود)
__________اتمام پارت 17_______________
امیدوارم خوشتون اومده باشه اگر خوشت اومده لایک کن❤
دیدگاه ها (۲۸)

بهار بدون تو

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

ابلیس

رمان سومپارت دهم 😳بسی هنتای 😈࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> د...

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

پارت بیست و یکم

این قسمت گاو یوکوهاما (سناریو طنز دازای و چویا)

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط