ما پیشتیم .(ورژن استریکیدز)
#درخواستی
پارت ۱
ساعت نزدیکای ۲ بعد از ظهر بود با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم به صفحه گوشیم نگاه کردم با اسم ( یونا شی ) مواجه شدم
ات:الو؟چته ؟خوابم میاد زود بگو
یونا:ات میای امشب بریم بار ؟
ات:یونا؟حالت خوبه ؟
یونا:نه ..سونهو ولم کرددد(گریه)
ات:عههه دوباره شروع شد ..یونا جونممم من امروز تعطیلم کلا در سال چندروز مرخصی میدن بهم بزار امروزو بخوابم خواهش میکنممم
یونا:,اتتتت خواهش میکنم حالم خوب نیست(فین فین )
ات:اههه باسه
یونا:ساعت 7 میام دنبالت
ات:باشه .خ
قبل از خداحافظی کردن گوشیو قطع کرد
گوشیو به کنار تخت پرت کردم
از جام بلند شدم
لباس خواب خرسیمو که یه شلوارک کوتاه بود و یه تاپ رو صاف کردم و از اتاق خارج شدم
صدای چانگبین وبنگچان رو از اتاق ورزش میشنیدم ..که داشتن ورزش میکردن
چانگبین:هیی داری اشتباه میزنییی دنبل رو صافبگیررر
بنگچان:عهه غر غر نکن دیگه
ات:سلام اوپا هاای مننن
بنگچان:سلام کوچولو
لبخندی زدم و بع سمت پایین رفت لینو اوپا و سونگمین اوپا روی مبل خواب بودن
فلیکس اوپا و هیونجین اوپا جونگین اوپا داشتن توی حیاط بازی میکردن
دوباره به. طرف اتاقم رفتم ..رفتن حموم و روتین پوستیمو انجام دادم
ات:عههه حالا چی بپوشم؟
در اتاق لباسام رو باز کردم
ات:عررررر (حالت گریه)من لباس ندارمممم
با صدای کسی پشت سرم از جام پریدم
هیونجین:تو لباس نداری؟تو کم مونده بیایی لباسای تن منو بپوشییی
ات:اوههه اوپا ترسیدمممم
هیونجین:نترس عمو جونننن.قابلتو نداره میخوای بکنم لباسامو؟
ات:هی اوپا شوخی ندارم امشب قرار با دوستم برم بار لباس ندارممم
هیونجین با اخمی جدی ابنباتی که توی دهنش بود رو چرخوند و در اورد
هیونجین:ببخشید؟بدون ما تنها ..اتی جونممممم خطرناکههههه
ات:نگران نباش ..من از خودم بلدم مراقبت کنم
هیونجین:اومده بودم بگم ..میخواییم با بچه ها بریم یع دور بزنیم میایی؟
ات:نه باید اماده شم دوستم میاد دنبالم
هیونجین:باشه ..ولی زود برگردیا
چانگبین:اتتت هیونجینننن گمشین بیایین دیر شدددد
هیونجین از اتاق خارج شد
به اوپا نگفتم که قرار ساعت ۷ برم بار میدونم دیر میان پس اشکالی نداره یه شبه دیگه
(پرش به ساعت ۷نیم)
ساعت هفت بود که یونا اومد دنبالم باهم رفتیم یه باری که من تاحالا اونجا نبودم
یونا خیلی زود نوشیدنی خورد و نوشیدنی گرفتش
یونا:میدونی اتی من همه کار براش کردم ولی ...
با سر محکم خورد بع میز و خوابید
نوشیدنی درصدش خیلی بالا بود و منم گرفته بود اروم اروم از جام بلند شدم و بع سمت دستشویی رفتم تا صورتمو اببزنم
ولی یهو خودمو روی هوا دیدم
&:هی تو اون خواننده معروفه نیستی ؟ چه خوشگلییی
ات:هییی بزارم پاییننن
یه پسر قد بلند و چشم ابرو مشکی بود
بدنم زور این که بخوام از زیر دستاش بیان بیرونو نداشت
&:هیی سخت نگیر بیا بریممم
منو بع سمت یکی از اتاقای بار برد
و انداختم داخل
ات:هی هی نزدیک نیااا
&:سخت نگیرر
(اسمات نداریم)
اروم اروم چشمام رو باز کردم ...
هیچکس توی اتاق نبود لباسام رو برداشتم سریع پوشیدم و از بار خارج شدم اصلا سمت میزی که یونا بود نرفتم خودم مهم تر بودم توی این شرایط
به گوشیم نگاه کردم ۲۳۰ تماس بی پاسخخخ..دلم درد میکرد پاهام نای حرکت نداشت به ساعت گوشیم نگاه کردم ۳ صبح رو نشون میداد با تمام توانم شروع کردم دوویدن
بعد از نیم ساعت رسیدم به خونه
کلید رو اروم وارد در کردم چراغ ها خاموش بود
نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم
ولی وقتی درو بستم با صدای اعضا ایستادم
بنگچان:تا الان کجا بودی
فلیکس برق رو روشن کرد
سرم رو پایین انداختم دامنم رو روی زانو هام کشیدم تا کبودی های بدنم مشخص نباشه
سونگمین اومد نزدیک و چونمو گرفت بالا
سونگمین:مگه با تو نیستیم؟..هی هی صورت چی شده
نگاهی از سرتا پام انداخت دستات چرا کبوده
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم خودمو توی بغلش انداختم و شروع به گریه کردم....
تا پارت بعدی خدافظظط❤️😘
پارت ۱
ساعت نزدیکای ۲ بعد از ظهر بود با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم به صفحه گوشیم نگاه کردم با اسم ( یونا شی ) مواجه شدم
ات:الو؟چته ؟خوابم میاد زود بگو
یونا:ات میای امشب بریم بار ؟
ات:یونا؟حالت خوبه ؟
یونا:نه ..سونهو ولم کرددد(گریه)
ات:عههه دوباره شروع شد ..یونا جونممم من امروز تعطیلم کلا در سال چندروز مرخصی میدن بهم بزار امروزو بخوابم خواهش میکنممم
یونا:,اتتتت خواهش میکنم حالم خوب نیست(فین فین )
ات:اههه باسه
یونا:ساعت 7 میام دنبالت
ات:باشه .خ
قبل از خداحافظی کردن گوشیو قطع کرد
گوشیو به کنار تخت پرت کردم
از جام بلند شدم
لباس خواب خرسیمو که یه شلوارک کوتاه بود و یه تاپ رو صاف کردم و از اتاق خارج شدم
صدای چانگبین وبنگچان رو از اتاق ورزش میشنیدم ..که داشتن ورزش میکردن
چانگبین:هیی داری اشتباه میزنییی دنبل رو صافبگیررر
بنگچان:عهه غر غر نکن دیگه
ات:سلام اوپا هاای مننن
بنگچان:سلام کوچولو
لبخندی زدم و بع سمت پایین رفت لینو اوپا و سونگمین اوپا روی مبل خواب بودن
فلیکس اوپا و هیونجین اوپا جونگین اوپا داشتن توی حیاط بازی میکردن
دوباره به. طرف اتاقم رفتم ..رفتن حموم و روتین پوستیمو انجام دادم
ات:عههه حالا چی بپوشم؟
در اتاق لباسام رو باز کردم
ات:عررررر (حالت گریه)من لباس ندارمممم
با صدای کسی پشت سرم از جام پریدم
هیونجین:تو لباس نداری؟تو کم مونده بیایی لباسای تن منو بپوشییی
ات:اوههه اوپا ترسیدمممم
هیونجین:نترس عمو جونننن.قابلتو نداره میخوای بکنم لباسامو؟
ات:هی اوپا شوخی ندارم امشب قرار با دوستم برم بار لباس ندارممم
هیونجین با اخمی جدی ابنباتی که توی دهنش بود رو چرخوند و در اورد
هیونجین:ببخشید؟بدون ما تنها ..اتی جونممممم خطرناکههههه
ات:نگران نباش ..من از خودم بلدم مراقبت کنم
هیونجین:اومده بودم بگم ..میخواییم با بچه ها بریم یع دور بزنیم میایی؟
ات:نه باید اماده شم دوستم میاد دنبالم
هیونجین:باشه ..ولی زود برگردیا
چانگبین:اتتت هیونجینننن گمشین بیایین دیر شدددد
هیونجین از اتاق خارج شد
به اوپا نگفتم که قرار ساعت ۷ برم بار میدونم دیر میان پس اشکالی نداره یه شبه دیگه
(پرش به ساعت ۷نیم)
ساعت هفت بود که یونا اومد دنبالم باهم رفتیم یه باری که من تاحالا اونجا نبودم
یونا خیلی زود نوشیدنی خورد و نوشیدنی گرفتش
یونا:میدونی اتی من همه کار براش کردم ولی ...
با سر محکم خورد بع میز و خوابید
نوشیدنی درصدش خیلی بالا بود و منم گرفته بود اروم اروم از جام بلند شدم و بع سمت دستشویی رفتم تا صورتمو اببزنم
ولی یهو خودمو روی هوا دیدم
&:هی تو اون خواننده معروفه نیستی ؟ چه خوشگلییی
ات:هییی بزارم پاییننن
یه پسر قد بلند و چشم ابرو مشکی بود
بدنم زور این که بخوام از زیر دستاش بیان بیرونو نداشت
&:هیی سخت نگیر بیا بریممم
منو بع سمت یکی از اتاقای بار برد
و انداختم داخل
ات:هی هی نزدیک نیااا
&:سخت نگیرر
(اسمات نداریم)
اروم اروم چشمام رو باز کردم ...
هیچکس توی اتاق نبود لباسام رو برداشتم سریع پوشیدم و از بار خارج شدم اصلا سمت میزی که یونا بود نرفتم خودم مهم تر بودم توی این شرایط
به گوشیم نگاه کردم ۲۳۰ تماس بی پاسخخخ..دلم درد میکرد پاهام نای حرکت نداشت به ساعت گوشیم نگاه کردم ۳ صبح رو نشون میداد با تمام توانم شروع کردم دوویدن
بعد از نیم ساعت رسیدم به خونه
کلید رو اروم وارد در کردم چراغ ها خاموش بود
نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم
ولی وقتی درو بستم با صدای اعضا ایستادم
بنگچان:تا الان کجا بودی
فلیکس برق رو روشن کرد
سرم رو پایین انداختم دامنم رو روی زانو هام کشیدم تا کبودی های بدنم مشخص نباشه
سونگمین اومد نزدیک و چونمو گرفت بالا
سونگمین:مگه با تو نیستیم؟..هی هی صورت چی شده
نگاهی از سرتا پام انداخت دستات چرا کبوده
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم خودمو توی بغلش انداختم و شروع به گریه کردم....
تا پارت بعدی خدافظظط❤️😘
- ۲۴.۸k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط