★وقتی‌روت‌دست‌بلند‌کرد‌اما...Pt2

(2 سال بعد)
روی تراس چوبی حیاط نشسته، پاهایش رو در شکمش جمع کرده و به آسمان ابری خیره شده بود. بارون می‌بارید. مثل همیشه، این بارون ها اون رو یاد گذشته اش می انداخت.
(۳ سال قبل)
دست در دست..... زیر بارون..... بدون چتر.... با یکدیگر قدم میزدند. چه روز شیرینی، زوجی که به هم قول میدادند هیچوقت همدیگر را ترک نکنند...یا....؟
_چان
_جانم
_قول میدی... هیچوقت رهام نکنی؟
_چرا باید اینکارو بکنم قشنگم؟
_بهم قول بده، یک جا خوندم اگر زوج ها توی بارون به هم قول بدن هیچوقت از هم جدا نشن تا ابد باهم میمونن
لبخند ملیحی زد و ایستاد. به صورت دختر روبه رویش خیره شد زمزمه وار لب زد:
_قول میدم.... هیچوقت دختر کوچولوم رو تنها نذارم
دختر را به آغوش کشید و ادامه داد:
_قول میدم، همیشه... کنارت بمونم، به این بارون قسم میخورم..... منو تو.... برای هم ساخته شدیم....و.... تا ابد..... تا روزی که بمیریم، باهم باشیم، حتی اون دنیا.... تو تنها کسی خواهی بود که بهش نگاه خواهم کرد... قول میدم....
فریاد زد:
_تا ابد عاشق دخترکم بمونم
نگاهی به دختر انداخت، لبخندی زد و به آرومی لب هایش رو روی لب های دخترکش گذاشت....
این عشق..... وصـــف نـــاپذیــــر بود!
.
.
.
(زمان حال)
این عشق فوق‌العاده..... با یک دعوای بیهوده سر چند تا ویدیو فیک از هم پاشید. توی این دو سال، هیچ خبری ازش نداشت. سیم کارتش رو دور انداخته بود و حالا جایی زندگی می‌کرد که حتی بنگ چان هم نمیدونست همچین جایی وجود داره. با صدای مادربزرگش به خودش اومد و..
_هه ری!
_بله مادربزرگ! الان میام
از روی زمین بلند شد و به آشپزخانه رفت.
_جانم کاری داشتین؟
_دخترم میتونی بری یکم سیب زمینی بخری؟ سیب زمینی هامون تموم شده
_حتما چرا که نه
.
.
.
تلفن همراه، مقداری پول نقد و کیفش رو برداشت تا از خونه بیرون بره.
همینطور که به آرومی توی حیاط قدم بر می‌داشت تلفن همراه و پول هارو هم داخل کیف می‌گذاشت که به برخورد سرش به شخصی چند قدم عقب رفت.
حواسش رو جمع کرد و به فرد روبه رو اش داد.
_خیلی وقته ندیدمت، حدودا.... ۲ سالی میشه....
با دیدن اون چهره آشنا.... شنیدن اون صدا.... و یادآوری دوباره خاطراتش.... به اشک هایش اجازه ریختن داد. اون چهره و صدایی که دیگه درش عصبانیتی نبود. روی صورتش لبخندی ملیح داشت...، حرف هایش دلنشین و آرام بود...
به سرعت خواست به داخل خونه برگرده که دستش از طرف بنگ چان کشیده شد.
آغوشی گرم..... چیزی که کل این ۲ سال بهش نیاز داشت.....
ولی نه! اون نمیتونست دوباره خودش رو به همچین کسی ببازه! کسی که اون شب.... کل آینده و زندگی دختر رو با خاک یکسان کرد.... و حالا....
با چه رویی دوباره به دیدار دختر آمده بود؟
در بین هق هق زدن هایش گفت:
_و...ولم...ک..ک....کن...
گریه اش شدید تر شد. فریاد زد:
_ولـــــم کــــن! گفتم ولـــــم کــــن...
به زمین افتاد، اما پسر اون رو از آغوشش جدا نکرد....
هردو روی زمین نشستند....
_لطفا، آروم باش.... من.... توضیح میدم....
_چی رو میخوای توضیح بدی، هــــا؟ بعد از دو سال اومدی که چی رو توضیح بدی؟ هــــا؟ نمیخوام ببینمت.... نمیخوام.... از اینجا برو....
_هه ری... لطفا.... من.... پشیمونم! از همه کاری که کردم پشیمونم! متاسفم که سرت داد زدم متاسفم که روت دست بلند کردم متاسفم که ولت کردم متاسفم که گذاشتم بری متاسفم که جلوی در و همسایه و خواهرم خردت کردم متاسفم! برای همه چیز متاسفم! لطفا..... فقط لطفا... منو ببخش.... من...
_تو چیییی؟ هــــا؟ تو که هنوزم فکر میکنی من یه هر.زه ام! پس برو پیش همونی که این لقبو بهم داد! همونی که حرفش رو باور کردی و من رو دور انداختی! من......

ازت متنفرم!


[ادامه دارد....]
دیدگاه ها (۰)

دختر و پارتی

dark life = 39

تیزر داستان جدید در واتپد ....تو اون آدمی که می‌شناختم نیست...

( Blue Side )

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and SnowPART:2ـــــــــــــ...

{محکوم به لمس } part ۲۶ 杂交种آرو وقتی سکوتش را دید لجباز و یه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط