جراح قلب (پارت 24)
ساعت یک شب بود و هنوزم تهیونگ خونه نیومده بود. داشتم سریال میدیدم. یه سریال رمانتیک. سر هر صحنه داشتم حرص میخوردم چرا زندگی من اینجوری نبود؟ تهیونگ ادم عصبی بود رمانتیک سرش نمیشد که. برعکس کوک. یه آدم ملایم، با اینکه الان مافیاست و ظاهرش تغییر کرده اما رفتاراش و قلبش همون قبلیه.
×هنوز بیداری چرا؟ منتظر من بودی؟
+خوابم نمیومد
×میا خوابه؟
+نظرت چیه یکم با دخترت وقت بگذرونی ته
×وقت ندارم نمیفهمی؟
+خستم کردی
×چطوره یکم شوهرتو درک کنی و کمتر نق بزنی
+تو که نمیتونستی پدری کنی بهتر بود اون کاندوم کوفتیو میذاشتی
تهیونگ یقه لباس سوفیا رو کشید سمت خودش، صورت هاشون به هم نزدیک شد.
+فقط دهنتو ببند و برو بخواب
×احیانا ماموریت هات توی کاباره و کلابه؟ اخه لباسات بوی گند الکل میده
تهیونگ یقه لباس سوفیا رو ول کرد و رفت اتاق کارش و در رو محکم بست
+ای کاش تو همون اتاق کوفتی بخوابه نمیتونم با بوی مزخرف الکل بخوابم
فردا صبح»
☆کارم داشتید قربان؟
_نامی... میخوام ینفر رو اجیر کنی که تهیونگ رو تعقیب کنه
☆بازم تهیونگ؟
_هرجا میره، با هرکی حرف میزنه، دونه دونه عکس و ویدیو میخام فهمیدی؟
☆بله قربان
_شب عکسا رو میزم باشه
☆چشم
کوک یه استایل اولد مانی شیک با ترکیب رنگ سرمه ای و کرمی زده بود و داشت صبحونه میخورد که بعدش بره دنبال میا و سوفیا
☆ببخشید قربان... هیچوقت لباس رنگ روشن نمی پوشیدین ولی خیلی بهتون میاد
_ واقعا؟ بنظرت کفشام خوبه؟
☆عالیه
_من دیگه میرم... سویچ رولز رویس رو بده
☆بفرمایید
چند مین بعد»
کوک توی همون پارک دیروز وایستا تا میا و سوفیا رو پیدا کنه. چشمش خورد به میا که با یه هودی خرگوشی که روی کلاهش گوشای خرگوش آویزون بود خورد
_میا
~عمو سلام
_مامانت کو؟
~رفته از اون کیوسک برام بستنی بخره
_ای شکمو هر روز بستنی میخوری؟
کوک شروع کرد به قلقلک دادن میا تا اینکه سوفیا اومد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆
×هنوز بیداری چرا؟ منتظر من بودی؟
+خوابم نمیومد
×میا خوابه؟
+نظرت چیه یکم با دخترت وقت بگذرونی ته
×وقت ندارم نمیفهمی؟
+خستم کردی
×چطوره یکم شوهرتو درک کنی و کمتر نق بزنی
+تو که نمیتونستی پدری کنی بهتر بود اون کاندوم کوفتیو میذاشتی
تهیونگ یقه لباس سوفیا رو کشید سمت خودش، صورت هاشون به هم نزدیک شد.
+فقط دهنتو ببند و برو بخواب
×احیانا ماموریت هات توی کاباره و کلابه؟ اخه لباسات بوی گند الکل میده
تهیونگ یقه لباس سوفیا رو ول کرد و رفت اتاق کارش و در رو محکم بست
+ای کاش تو همون اتاق کوفتی بخوابه نمیتونم با بوی مزخرف الکل بخوابم
فردا صبح»
☆کارم داشتید قربان؟
_نامی... میخوام ینفر رو اجیر کنی که تهیونگ رو تعقیب کنه
☆بازم تهیونگ؟
_هرجا میره، با هرکی حرف میزنه، دونه دونه عکس و ویدیو میخام فهمیدی؟
☆بله قربان
_شب عکسا رو میزم باشه
☆چشم
کوک یه استایل اولد مانی شیک با ترکیب رنگ سرمه ای و کرمی زده بود و داشت صبحونه میخورد که بعدش بره دنبال میا و سوفیا
☆ببخشید قربان... هیچوقت لباس رنگ روشن نمی پوشیدین ولی خیلی بهتون میاد
_ واقعا؟ بنظرت کفشام خوبه؟
☆عالیه
_من دیگه میرم... سویچ رولز رویس رو بده
☆بفرمایید
چند مین بعد»
کوک توی همون پارک دیروز وایستا تا میا و سوفیا رو پیدا کنه. چشمش خورد به میا که با یه هودی خرگوشی که روی کلاهش گوشای خرگوش آویزون بود خورد
_میا
~عمو سلام
_مامانت کو؟
~رفته از اون کیوسک برام بستنی بخره
_ای شکمو هر روز بستنی میخوری؟
کوک شروع کرد به قلقلک دادن میا تا اینکه سوفیا اومد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ☆
- ۱۲.۰k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط