رمان=عشق و نفرت
رمان=عشق و نفرت
پارت53
نظر منو جلب کرده بود طبقه هم کف بود رفتم اونجا وات ۳تا در اینجا بود میخاستم یکیشونو باز کنم که دیدم دونفر دارن میان در وسطی رو باز کردم و در رو بستم با خودم بلند گفتم=هوف خداراشکر نجات یافتم ،اصن حواسم ب دور ور نبود نشستم همونجا رو زمین شروع کردم به گریه هی با گریه میگفتم =سپنتا کجایی عشقم دلم برات لک زده ،همینجور زار میزدم یه صدایی گفت=من قربون دلت بشم ،با چشمای اشکی و تبدیل به چشمای پر تعجب شده بود نگاه کردم سپنتا بود ولی ولی چرا اینجا چرا دستاش بسته بود چرا لبش زخمی بود با گریه رفتم دستاشو باز کردم که دستاشو سمتم گرفتو پریدم بغلش آخ که چقدر دلم میخاست حسش کنم ،موهامو از زیر روسری درآورد و ناز کرد گفت=آخ دختر کوچولوم دلش برام تنگ شده ،سرمو تکون دادم یه بوس از لپم کرد و دم گوشم گفت=آخ که نمیدونی چقدر دوست دارم حست کنم ،منم مثل خودش گفتم=منم همینطور ،بهم نگاهی کرد و منم به لباش نگاهی کردم ک بی مقدمه لباش رو لبام بود و داشت مک میزد منم ماشالا دیگه از بس کرده بود بی کار وایساده بودم یاد گرفتم و مثل خودش میکردم که این وسطا خندید گفت=یاد گرفتیا کوچولو ،منم گفتم=دیگه کار خودته دیگه ،سرمو کردم تو گودی گردنش آروم با چشمای پر و صدای بغضی گفتم=چرا تنهام گذاشتی ،ارومو ملایم گوشم رو بوس کرد گفت=خانوم کوچولوم بعدا برات توضییح میدم باشه؟ ،گفتم=باشه که یهو در باز شد وسیاوش آوند تو چی این چه غلطی میکرد یعنی زیر سر اینه پاشدم گفتم=کارتوعه حیوون برای چی شوهر منو اینجا زندونی کردی ،با چشمای قرمز و لحن حرصیش گفت=شوهرت منم نه اون ،گفتم=چه غلطا ،ندونستم چیشد که سپنتا افتاد روش تا میتونستم زد خواهش کردم دیگه ادامه نده اونم قبول کرد بغلش کردم خندید گفت=بیا اینجا ببینمت ،یه دستشو زیر کمرم و ی دستم زیر پاهام بلندم کرد جیغی زدم بعد دستمو جلو دهنم گرفتم گفتم=چیکار میکنی الان میبینن بالا ها ،گفت=ببینن زنمی دیگه ،رفتیم طبقه دوم و با اون همه نگاه تعجبی و سر من از خجالت تو گردن سپنتا بود رد شدیم و بلخره تصمیم گرفت با ماشین پورشه شرکت بریم منم مخالفت نکردم رفتیم رسیدیم خونه شوکت خانوم هزار تا قربون صدقش رفت که کجا بوده و اینا منم گفتم=شوکت خانوم منم که بوق ،شوکت خانوم خندید اومد یدونه بوسم کرد به سپنتا گفت=ماشالا خانومت کم مونده بود سوء هاضمه بگیره ها (یعنی ضعف کنه)بخاطر نبود شما ،گفتم=عععع شوکت خانوم ،سپنتا با شوکت خندیدن من حرصم در اومد بدو بدو میخاسم برم اتاق خودم اومد گرفت بغلش گفت=کجا امشب در....
پارت53
نظر منو جلب کرده بود طبقه هم کف بود رفتم اونجا وات ۳تا در اینجا بود میخاستم یکیشونو باز کنم که دیدم دونفر دارن میان در وسطی رو باز کردم و در رو بستم با خودم بلند گفتم=هوف خداراشکر نجات یافتم ،اصن حواسم ب دور ور نبود نشستم همونجا رو زمین شروع کردم به گریه هی با گریه میگفتم =سپنتا کجایی عشقم دلم برات لک زده ،همینجور زار میزدم یه صدایی گفت=من قربون دلت بشم ،با چشمای اشکی و تبدیل به چشمای پر تعجب شده بود نگاه کردم سپنتا بود ولی ولی چرا اینجا چرا دستاش بسته بود چرا لبش زخمی بود با گریه رفتم دستاشو باز کردم که دستاشو سمتم گرفتو پریدم بغلش آخ که چقدر دلم میخاست حسش کنم ،موهامو از زیر روسری درآورد و ناز کرد گفت=آخ دختر کوچولوم دلش برام تنگ شده ،سرمو تکون دادم یه بوس از لپم کرد و دم گوشم گفت=آخ که نمیدونی چقدر دوست دارم حست کنم ،منم مثل خودش گفتم=منم همینطور ،بهم نگاهی کرد و منم به لباش نگاهی کردم ک بی مقدمه لباش رو لبام بود و داشت مک میزد منم ماشالا دیگه از بس کرده بود بی کار وایساده بودم یاد گرفتم و مثل خودش میکردم که این وسطا خندید گفت=یاد گرفتیا کوچولو ،منم گفتم=دیگه کار خودته دیگه ،سرمو کردم تو گودی گردنش آروم با چشمای پر و صدای بغضی گفتم=چرا تنهام گذاشتی ،ارومو ملایم گوشم رو بوس کرد گفت=خانوم کوچولوم بعدا برات توضییح میدم باشه؟ ،گفتم=باشه که یهو در باز شد وسیاوش آوند تو چی این چه غلطی میکرد یعنی زیر سر اینه پاشدم گفتم=کارتوعه حیوون برای چی شوهر منو اینجا زندونی کردی ،با چشمای قرمز و لحن حرصیش گفت=شوهرت منم نه اون ،گفتم=چه غلطا ،ندونستم چیشد که سپنتا افتاد روش تا میتونستم زد خواهش کردم دیگه ادامه نده اونم قبول کرد بغلش کردم خندید گفت=بیا اینجا ببینمت ،یه دستشو زیر کمرم و ی دستم زیر پاهام بلندم کرد جیغی زدم بعد دستمو جلو دهنم گرفتم گفتم=چیکار میکنی الان میبینن بالا ها ،گفت=ببینن زنمی دیگه ،رفتیم طبقه دوم و با اون همه نگاه تعجبی و سر من از خجالت تو گردن سپنتا بود رد شدیم و بلخره تصمیم گرفت با ماشین پورشه شرکت بریم منم مخالفت نکردم رفتیم رسیدیم خونه شوکت خانوم هزار تا قربون صدقش رفت که کجا بوده و اینا منم گفتم=شوکت خانوم منم که بوق ،شوکت خانوم خندید اومد یدونه بوسم کرد به سپنتا گفت=ماشالا خانومت کم مونده بود سوء هاضمه بگیره ها (یعنی ضعف کنه)بخاطر نبود شما ،گفتم=عععع شوکت خانوم ،سپنتا با شوکت خندیدن من حرصم در اومد بدو بدو میخاسم برم اتاق خودم اومد گرفت بغلش گفت=کجا امشب در....
- ۶.۰k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط