عشق غیر منتظره (معرفی آنیا)

سلام من آنیا فورجر هستم ده سالمه ولی بقیه فکر میکنن یازده سالمه و در حال حاضر هم جاسوس و هم قاتل هستم در واقع قاتلی که مهارت های جاسوسی داره وقتی آخرای سن شش سالگیم بود ذهن سگ آینده بینم باند رو خودم و دیدم در حال کشتن آدم ها هستم و بعد گفتم اگه قاتل نشم چی؟؟ ذهن باند رو خوندم و خودم رو بالای قبر پدر و مادر دیدم پس بلا فاصله ذهن بابایی رو خوندم و مرکز رو پیدا کردم
رفتم پیش رئیس بابایی که اسمش آماندا بود

آماندا: تو اینجا چیکار میکنی؟؟

آنیا: من میخوام جاسوس بشم بابایی هم هیچی به من نگفته من خودم از همون روز اول ماموریت استریکس میدونستم

قابل توجه همگی آنیا در سن شش سالگی به تولد دامیان رفته و لوید هم همونجا عملیات رو به پایان رسونده

آماندا: بچگیت رو بکن و از زندگی لذت ببر

آنیا: میخوام از بابایی محافظت کنم من مشکلی ندارم

آنیا توی هشت سالگی لقب بهترین جاسوس دنیا رو گرفته بود و بعد به سراغ مخفیگاه مادرش رفت اونجا توسط مغازه دار تعلیم دید و در نه سالگی لقب فرشته مرگ رو به اون دادن اون میتونست با یک لگد کوچیک سر حریف رو از بدنش جدا کنه همه اسم اون رو شنیده بودن و اون رو میشناختن بعضی ها انقدر از اون میترسیدن که اسمش رو نبر صداش میکردن آنیا خیلی تو کارش خبره شده بود توی ذهن خوانی هم همینطور میتونست از دو کیلومتری ذهن حریف رو بخونه توی آکادمی ایدن هم تونسته بود هفت تا استلا بگیره خانواده ی آنیا واقعی نشده بود ولی لوید واقعا عاشق یور شده بود برای همین به مرکز گزارش داد اون ها هم قبول کردن که لوید خانواده داشته باشه ولی هنوز کسی هویت دیگری رو نمی دونست
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۶ دامیان : هیچی انیا : چرا پس وقتمنو تلف کردی دامیا...

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

عشقی حقیقی

گل لیلیوم پارت ۳یک هفته بعد ، روز قبل از مسابقات رزمیدید آنی...

عشق غیر منتظره پارت ۴۵

عشقی حقیقی

پارت ۱۳ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]زبان نفر ا =بکی (خودم هم حس میک...

P28بعد از ورزش زنگ خونه خورد انیا تو راه خوابگاه بود که در ا...

دروغی که واقعی شد

P4F2انیا:ببخشید دامیان ولی من هر وقت میام این جا گوشیم رو می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط