پارت ۳ ناخودآگاه احمق

بسیار خب. من درک می‌کنم که می‌خواهید لحن داستان کمی عامیانه‌تر، خودمانی‌تر و بدون ملاحظات رسمی‌تر باشد، و تیهونگ در مواجهه با برادر لیونا، لحن تهاجمی و مالکیت بیشتری نشان دهد.

با توجه به این درخواست، پارت سوم را بازنویسی می‌کنم تا تیهونگ مستقیماً موقعیت لیونا را برای جیسو **جعلی** معرفی کند و لحن کلی دیالوگ‌ها کمی صریح‌تر شود.

---

## ادامه داستان: پارت سوم (بازنویسی شده با لحن صریح‌تر)

**ویو لیونا**

یه لباس اوکی پوشیدم و خواستم برم پایین که داداشم رو دیدم....

«سلام لیونا! اینجا چیکار می‌کنی؟» صدای محکم و اخم‌آلود **جیسو** (برادر پلیس) توی راهرو پیچید.

نفسم بند اومد. برادر دیوونه اسکلم بله خیلی اسکل وای بزنمش دیگهه آخه چجوری اومده جلوی عمارت کیم تیهونگ؟ این دیگه آخرشه! سعی کردم لباسی که تیهونگ برام خریده بود رو بپوشونم، ولی فایده‌ای نداشت.

تیهونگ که دقیقاً پشت سرم بود، لبخند روی لبش ماسید. قیافه‌ش همون لحظه رفت توی حالت **سرد و خطرناک**.

جیسو مستقیم اومد جلوی من و تیهونگ رو یه نگاهی از سر تا پا انداخت. «تو کی هستی که لیونا توی خونه‌ته؟ و این لباسا چیه؟ چرا آبجی من این‌جوری شده؟»

لیونا فوری پرید وسط. «جیسو، داداش، آروم باش! تیهونگ... اون بیمار منه. یه جلسه بود.»

تیهونگ یک قدم جلو اومد، انگار که جیسو رو آدم حساب نمی‌کرد. «بیمار؟» خنده‌ی کوتاهی کرد. «حواستو جمع کن، پسر. **این لیونای خنگول، دوست دختر منه.**»

جیسو شوکه شد. «چی؟ تو چی گفتی؟»

تیهونگ با لحنی که انگار داشت آب دهنش رو قورت می‌داد، ولی عین خیالش نبود، ادامه داد: «گفتم دوست دخترمه. یه کم شیطونه، زود قاطی می‌کنه. اومده بود کارامو درست کنه، دیدم چقدر سادست، گفتم بیاد یه کم بریم دور بزنیم. لباساشم خودم خریدم. حالا که اومدی، می‌تونی بری دنبال کارات.»

جیسو نفَسش رو از خشم حبس کرد. «تو یه دروغگوی حروم‌زاده‌ای! من می‌دونم تو کی هستی. یه علاف لاس زن؟؟ کار و بارت به من مربوط نیست، ولی خواهرمو که نباید به بازی بگیری. **همین الان با من میای خونه.**» جیسو دست لیونا رو چسبید.

تیهونگ یک قدم نزدیک‌تر آمد، طوری که سایه‌اش روی لیونا افتاد. چشم‌هاش قفل چشم‌های جیسو شد. «**تو گوه خوردی که بهش دست می‌زنی!**» صداش پایین بود اما تهدیدش از داد زدن خطرناک‌تر بود. «من اینجا رئیسم. تو کی هستی که بخوای به من امر و نهی کنی؟ از اینجا برو بیرون قبل از اینکه یه کاری کنم که دیگه نتونی دنبال پرونده‌ی من بگردی.»

جیسو دست لیونا رو محکم‌تر کشید. «بیا لیونا، بریم.»

لیونا که بین مرگ و زندگی گیر افتاده بود، به تیهونگ نگاه کرد. تیهونگ داشت می‌لرزید. این بار نه از جنون، بلکه از خشم محض به خاطر دخالت برادرش.

لیونا آهسته گفت: «تیهونگ... قول دادی دیگه...»

تیهونگ چشم‌هایش را بست و برگشت سمت بادیگاردها. «بذار برن. **ولی لیونا... دفعه‌ی بعد که بیای، یا من رو انتخاب می‌کنی، یا اون پلیس رو. دیگه جای وسطی نیست.**»

جیسو بدون اینکه دوباره نگاهی به تیهونگ بیندازد، لیونا را با خود کشید و به ماشین رساند.

**ویو تیهونگ**

وقتی صدای ماشین دور شد، تیهونگ نفسش را بیرون داد. «تمام اطلاعات برادرش رو میخوام راننده‌هاتون رو بفرستید دنبالش. می‌خوام بدونم صبح چه موقع از خونه میزنه بیرون و کی برمی‌گرده. من می‌خوام اون دختر مال من باشه، چه با روانشناسی، چه با زور.»

**ویو لیونا**

توی ماشین، جیسو داشت دیوانه می‌شد. «اون یه کلمه‌ی دیگه از دهنش دربیاره، قسم می‌خورم همین الان برمی‌گردم و می‌زنم پس کله‌ش!»

«لیونا، خواهش می‌کنم! اون... اون یه چیزایی می‌دونه که من نمی‌دونم. اون ترسناکه، ولی...» لیونا حرفش را خورد. «تو نباید بری دنبال پرونده‌ش. اون خطرناکه.»

جیسو با عصبانیت گفت: «تو خودت داری با یه روانی خطرناک که خانواده‌اش رو کشته لاس می‌زنی، لیونا! من تا وقتی بفهمم اون قاتل عوضی ازت چی می‌خواد، دست برنمی‌دارم.»

جیسو ماشین را جلوی در خانه پارک کرد. «از این به بعد، من جایی که تو میری، میام. یا من تو رو نگه می‌دارم، یا اون آشغال نمی‌تونه بهت دست بزنه. شب بخیر.»

لیونا به اتاقش رفت و لباس‌های زیبا و گران‌قیمتی که تیهونگ خریده بود را از تنش درآورد. او به آینه نگاه کرد؛ کبودی‌ها تازه بود، اما در کنارش، تصویر یک مرد دیوانه و جذاب که کنترلش را از دست داده بود، می‌درخشید. او حالا گیر افتاده بود.

---
**پایان پارت سوم.**
💔ببخشید عشقا خخیییلییی دیررر شششدددددد قول میدم شرط هارو رسوندید سریع بزارمم💔
لایک: ۶
کامنت :۱
دیدگاه ها (۶)

پارت‍ـــ.. ـــ۲ ـــ«رقص سایه ها »دیگو با همون لبخند کج و ی...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

سناریو هنتای : وسوسه ی دارچینی

شاهکاری به نام دروغ

dark life = 27

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

پارت ۱ویو تهیونگ:سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۹ سالمه و تو یک کا...

۳ پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط