جنگل نفرین شده پارت ۷
بازار هنوز شلوغ بود.
صدای آدمها
از هر طرف میآمد.
شارلوت نزدیک تهیونگ راه میرفت.
خیلی نزدیک.
تقریباً شانهبهشانه.
تهیونگ نگاهی به دستش انداخت.
شارلوت هنوز دستش را گرفته بود.
گفت:
«هنوز میترسی؟»
شارلوت آرام سر تکان داد.
«یکم.»
«از چی؟»
«همهچی.»
تهیونگ خندید.
«همهچی؟»
شارلوت به اطراف نگاه کرد.
«اینجا خیلی آدم هست.»
«بازاره دیگه.»
«جنگله اینطوری نیست.»
«جنگلت هم پر از موجوداته.»
شارلوت مکث کرد.
«ولی اونا رو میشناسم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
بعد نگاهش افتاد
به دکهای که غذا میفروخت.
بوی نان تازه
در هوا پیچیده بود.
شارلوت بینیاش را کمی بالا کشید.
«این چیه؟»
تهیونگ نگاه کرد.
«غذا.»
«میدونم غذاست.»
مکث کرد.
«ولی چه غذایی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«نان.»
شارلوت با تعجب نگاه کرد.
«نان این شکلیه؟»
«تا حالا نان ندیدی؟»
«نه.»
تهیونگ یکی خرید.
بعد تکهای کوچک
به طرفش گرفت.
شارلوت چند ثانیه
فقط نگاهش کرد.
«باید چی کار کنم؟»
«بخوریش.»
«همین؟»
«همین.»
شارلوت با احتیاط
یک گاز کوچک زد.
چشمهایش گرد شد.
تهیونگ پرسید:
«خب؟»
شارلوت آرام گفت:
«خوبه.»
«فقط خوبه؟»
دوباره گاز زد.
«خیلی خوبه.»
تهیونگ خندید.
«پس اینم از اولین غذای بیرونت.»
شارلوت تکهی نان را
با دو دست گرفت.
«میتونم یکی دیگه بخورم؟»
«مگه قرار بود نذارم؟»
لبخند کوچکی زد.
برای اولین بار
ترس بازار کمی کمتر شد.
چند دقیقه بعد،
شارلوت یک شیرینی کوچک
در دست داشت.
با دقت نگاهش میکرد.
«این چرا اینقدر شیرینه؟»
«چون شیرینیه.»
«همهچیز اینجا
اسمش توی خودش هست؟»
تهیونگ خندید.
«تقریباً.»
شارلوت هم خندید.
اما ناگهان ایستاد.
لبخندش محو شد.
تهیونگ برگشت.
«چی شد؟»
شارلوت به انتهای بازار نگاه کرد.
چشمهایش ثابت ماند.
«اونجا...»
«چی؟»
شارلوت آهسته گفت:
«یکی هست.»
تهیونگ دستش را محکمتر گرفت.
«کجاست؟»
شارلوت به مردی اشاره کرد.
مردی با لباس ساده.
موهای تیره.
چهرهای آرام.
بین مردم ایستاده بود.
هیچ چیز عجیبی
در ظاهرش نبود.
تهیونگ گفت:
«اون؟»
شارلوت سر تکان داد.
«آره.»
«میشناسیش؟»
«نه.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«ولی ازش میترسم.»
تهیونگ اخم کرد.
«چرا؟»
شارلوت نگاهش را پایین انداخت.
«نمیدونم.»
بعد دوباره نگاه کرد.
مرد هنوز آنجا بود.
اما این بار...
داشت به شارلوت نگاه میکرد.
نه به تهیونگ.
فقط به او.
شارلوت ناخودآگاه
یک قدم پشت تهیونگ رفت.
دستش را گرفت.
«تهیونگ...»
«هوم؟»
«بریم.»
تهیونگ متوجه ترسش شد.
«باشه.»
دست شارلوت را گرفت.
«از اینجا میریم.»
آنها راه افتادند.
چند قدم جلو رفتند.
تهیونگ برگشت.
مرد هنوز ایستاده بود.
اما...
این بار لبخند میزد.
شارلوت آرام گفت:
«اون انسان نیست.»
تهیونگ مکث کرد.
«مطمئنی؟»
«آره.»
«از کجا؟»
شارلوت شانه بالا انداخت.
«حسش میکنم.»
«چه حسی؟»
شارلوت کمی فکر کرد.
«مثل وقتی جنگل ساکت میشه.»
تهیونگ جدی شد.
«یعنی چی؟»
«یعنی یه چیزی درست نیست.»
تهیونگ دستش را روی قبضهی شمشیرش گذاشت.
اما هنوز بیرونش نکشید.
نگاهش را به اطراف چرخاند.
«تو فقط به من نزدیک بمون.»
شارلوت سر تکان داد.
«باشه.»
چند قدم دیگر رفتند.
ناگهان شارلوت ایستاد.
«تهیونگ.»
«چی؟»
«اون دیگه اونجا نیست.»
تهیونگ برگشت.
مرد ناپدید شده بود.
بازار همچنان شلوغ بود.
اما هیچ اثری از او نبود.
تهیونگ زیر لب گفت:
«عجیب شد...»
شارلوت دستش را محکمتر گرفت.
«اون دنبال ماست.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«از کجا میدونی؟»
شارلوت خیلی آرام گفت:
«چون صدای قدمهاشو میشنوم.»
تهیونگ گوش داد.
هیچ صدایی نبود.
بعد...
یک صدای آرام
از پشت سرشان آمد.
قدم.
قدم.
قدم.
تهیونگ برگشت.
بین جمعیت...
همان مرد ایستاده بود.
این بار نزدیکتر.
و لبخندش دیگر
مثل لبخند یک انسان نبود.
شارلوت خودش را
پشت تهیونگ پنهان کرد.
تهیونگ آرام گفت:
«شارلوت.»
«هوم؟»
«چشماتو نبند.»
«چرا؟»
«چون باید بدونم
اون چی میخواد.»
شارلوت از پشت بازویش
به مرد نگاه کرد.
مرد سرش را کمی کج کرد.
و با صدایی آرام گفت:
«بالاخره پیدات کردم...»
شارلوت رنگش پرید.
چون آن صدا را میشناخت.
صدایی از جنگل.
و برای اولین بار،
تهیونگ فهمید...
آن موجود
فقط شارلوت را دنبال نکرده بود.
او از جنگل
تا دنیای انسانها آمده بود.
عزیزان😐شارلوت تو جنگل غذا های دیگه ای میخورده . یعنی چون تا حالا نون ندیده به این معنی نیست تاحالا غذا نخورده. آها یادم رفت بگم . لایک و کامنت یادت نره😐👍🏻🍓
صدای آدمها
از هر طرف میآمد.
شارلوت نزدیک تهیونگ راه میرفت.
خیلی نزدیک.
تقریباً شانهبهشانه.
تهیونگ نگاهی به دستش انداخت.
شارلوت هنوز دستش را گرفته بود.
گفت:
«هنوز میترسی؟»
شارلوت آرام سر تکان داد.
«یکم.»
«از چی؟»
«همهچی.»
تهیونگ خندید.
«همهچی؟»
شارلوت به اطراف نگاه کرد.
«اینجا خیلی آدم هست.»
«بازاره دیگه.»
«جنگله اینطوری نیست.»
«جنگلت هم پر از موجوداته.»
شارلوت مکث کرد.
«ولی اونا رو میشناسم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
بعد نگاهش افتاد
به دکهای که غذا میفروخت.
بوی نان تازه
در هوا پیچیده بود.
شارلوت بینیاش را کمی بالا کشید.
«این چیه؟»
تهیونگ نگاه کرد.
«غذا.»
«میدونم غذاست.»
مکث کرد.
«ولی چه غذایی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«نان.»
شارلوت با تعجب نگاه کرد.
«نان این شکلیه؟»
«تا حالا نان ندیدی؟»
«نه.»
تهیونگ یکی خرید.
بعد تکهای کوچک
به طرفش گرفت.
شارلوت چند ثانیه
فقط نگاهش کرد.
«باید چی کار کنم؟»
«بخوریش.»
«همین؟»
«همین.»
شارلوت با احتیاط
یک گاز کوچک زد.
چشمهایش گرد شد.
تهیونگ پرسید:
«خب؟»
شارلوت آرام گفت:
«خوبه.»
«فقط خوبه؟»
دوباره گاز زد.
«خیلی خوبه.»
تهیونگ خندید.
«پس اینم از اولین غذای بیرونت.»
شارلوت تکهی نان را
با دو دست گرفت.
«میتونم یکی دیگه بخورم؟»
«مگه قرار بود نذارم؟»
لبخند کوچکی زد.
برای اولین بار
ترس بازار کمی کمتر شد.
چند دقیقه بعد،
شارلوت یک شیرینی کوچک
در دست داشت.
با دقت نگاهش میکرد.
«این چرا اینقدر شیرینه؟»
«چون شیرینیه.»
«همهچیز اینجا
اسمش توی خودش هست؟»
تهیونگ خندید.
«تقریباً.»
شارلوت هم خندید.
اما ناگهان ایستاد.
لبخندش محو شد.
تهیونگ برگشت.
«چی شد؟»
شارلوت به انتهای بازار نگاه کرد.
چشمهایش ثابت ماند.
«اونجا...»
«چی؟»
شارلوت آهسته گفت:
«یکی هست.»
تهیونگ دستش را محکمتر گرفت.
«کجاست؟»
شارلوت به مردی اشاره کرد.
مردی با لباس ساده.
موهای تیره.
چهرهای آرام.
بین مردم ایستاده بود.
هیچ چیز عجیبی
در ظاهرش نبود.
تهیونگ گفت:
«اون؟»
شارلوت سر تکان داد.
«آره.»
«میشناسیش؟»
«نه.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«ولی ازش میترسم.»
تهیونگ اخم کرد.
«چرا؟»
شارلوت نگاهش را پایین انداخت.
«نمیدونم.»
بعد دوباره نگاه کرد.
مرد هنوز آنجا بود.
اما این بار...
داشت به شارلوت نگاه میکرد.
نه به تهیونگ.
فقط به او.
شارلوت ناخودآگاه
یک قدم پشت تهیونگ رفت.
دستش را گرفت.
«تهیونگ...»
«هوم؟»
«بریم.»
تهیونگ متوجه ترسش شد.
«باشه.»
دست شارلوت را گرفت.
«از اینجا میریم.»
آنها راه افتادند.
چند قدم جلو رفتند.
تهیونگ برگشت.
مرد هنوز ایستاده بود.
اما...
این بار لبخند میزد.
شارلوت آرام گفت:
«اون انسان نیست.»
تهیونگ مکث کرد.
«مطمئنی؟»
«آره.»
«از کجا؟»
شارلوت شانه بالا انداخت.
«حسش میکنم.»
«چه حسی؟»
شارلوت کمی فکر کرد.
«مثل وقتی جنگل ساکت میشه.»
تهیونگ جدی شد.
«یعنی چی؟»
«یعنی یه چیزی درست نیست.»
تهیونگ دستش را روی قبضهی شمشیرش گذاشت.
اما هنوز بیرونش نکشید.
نگاهش را به اطراف چرخاند.
«تو فقط به من نزدیک بمون.»
شارلوت سر تکان داد.
«باشه.»
چند قدم دیگر رفتند.
ناگهان شارلوت ایستاد.
«تهیونگ.»
«چی؟»
«اون دیگه اونجا نیست.»
تهیونگ برگشت.
مرد ناپدید شده بود.
بازار همچنان شلوغ بود.
اما هیچ اثری از او نبود.
تهیونگ زیر لب گفت:
«عجیب شد...»
شارلوت دستش را محکمتر گرفت.
«اون دنبال ماست.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«از کجا میدونی؟»
شارلوت خیلی آرام گفت:
«چون صدای قدمهاشو میشنوم.»
تهیونگ گوش داد.
هیچ صدایی نبود.
بعد...
یک صدای آرام
از پشت سرشان آمد.
قدم.
قدم.
قدم.
تهیونگ برگشت.
بین جمعیت...
همان مرد ایستاده بود.
این بار نزدیکتر.
و لبخندش دیگر
مثل لبخند یک انسان نبود.
شارلوت خودش را
پشت تهیونگ پنهان کرد.
تهیونگ آرام گفت:
«شارلوت.»
«هوم؟»
«چشماتو نبند.»
«چرا؟»
«چون باید بدونم
اون چی میخواد.»
شارلوت از پشت بازویش
به مرد نگاه کرد.
مرد سرش را کمی کج کرد.
و با صدایی آرام گفت:
«بالاخره پیدات کردم...»
شارلوت رنگش پرید.
چون آن صدا را میشناخت.
صدایی از جنگل.
و برای اولین بار،
تهیونگ فهمید...
آن موجود
فقط شارلوت را دنبال نکرده بود.
او از جنگل
تا دنیای انسانها آمده بود.
عزیزان😐شارلوت تو جنگل غذا های دیگه ای میخورده . یعنی چون تا حالا نون ندیده به این معنی نیست تاحالا غذا نخورده. آها یادم رفت بگم . لایک و کامنت یادت نره😐👍🏻🍓
- ۷.۲k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط