برده عمارت جئون
پارت ²⁴
من و یونا یه روح بودیم توی ۲ تا بدن.
خیلی از شبا حتی کنار همدیگه میخوابیدیم.
مدرسه و دبیرستان هم با هم رفتیم.
من عاشق پزشکی بودم،برای یونا فرقی نداشت چه رشته ای قبول بشه.
هدف خاصی از درس خوندن نداشت.
اما به خاطر من همون رشته ای اومد که عاشقش بودم.
با هم پزشکی خوندیم و چند تا از درساش رو که افتاده بود رو به لطف پول و اعتبار باباش قبول شد.
با هم پزشکی قبول شدیم.
همیشه شاگرد اول بودم.
دانشگاه که رفتیم با لنا آشنا شدیم و به واسطه لنا هم با برادرش.
بعضی وقتا که جونگکوک اون اطراف کار داشت به جای راننده میاومد دنبال لنا،همون موقع ها بود که جلوی در دانشگاه همدیگه رو دیدیم.
درسته که ما مال یه شهر دیگه بودیم اما جونگکوک رو دورادور میشناختم.
خیریه بزرگی با پول خودش تاسیس کرده بود.
توی کارای خیر همیشه پیش قدم میشد و دستش به خیر میرفت.
لنا از همون اول پاچه ی همه پسرا رو میگرفت و روی خوش نشون نمیداد.
یونا هم باهاش دست به یکی میشد و حال پسرا رو میگرفتن.
اما من همیشه آروم و مظلوم بودم.
یکی از همون روزا بود که بعد از دانشگاه لنا ما رو دعوت کرد کافه.
یه وقتایی که کلاس مون زود تموم میشد یا دیگه توی اون روز کلاس نداشتیم با هم کافه گردی میکردیم،البته که من با پول تو جیبی ناچیزم بیشتر اوقات بهونه میاوردم و نمیرفتم.
نمیتونستم پول زحمت کشیده ی بابام رو الکی هدر بدم.
اما لنا و یونا دغدغه پول نداشتن.
اون روز ولی لنا پاپیچم شد و به اجبار رفتم.
تازه نشسته بودیم که یه لحظه تمام نگاه ها به طرف در کشیده شد،با تعجب رد نگاهشون رو دنبال کردم و به مردی رسیدم که از اون چشمای سیاهش ترس داشتم.
داداش لنا بود،جونگکوک.
من و یونا یه روح بودیم توی ۲ تا بدن.
خیلی از شبا حتی کنار همدیگه میخوابیدیم.
مدرسه و دبیرستان هم با هم رفتیم.
من عاشق پزشکی بودم،برای یونا فرقی نداشت چه رشته ای قبول بشه.
هدف خاصی از درس خوندن نداشت.
اما به خاطر من همون رشته ای اومد که عاشقش بودم.
با هم پزشکی خوندیم و چند تا از درساش رو که افتاده بود رو به لطف پول و اعتبار باباش قبول شد.
با هم پزشکی قبول شدیم.
همیشه شاگرد اول بودم.
دانشگاه که رفتیم با لنا آشنا شدیم و به واسطه لنا هم با برادرش.
بعضی وقتا که جونگکوک اون اطراف کار داشت به جای راننده میاومد دنبال لنا،همون موقع ها بود که جلوی در دانشگاه همدیگه رو دیدیم.
درسته که ما مال یه شهر دیگه بودیم اما جونگکوک رو دورادور میشناختم.
خیریه بزرگی با پول خودش تاسیس کرده بود.
توی کارای خیر همیشه پیش قدم میشد و دستش به خیر میرفت.
لنا از همون اول پاچه ی همه پسرا رو میگرفت و روی خوش نشون نمیداد.
یونا هم باهاش دست به یکی میشد و حال پسرا رو میگرفتن.
اما من همیشه آروم و مظلوم بودم.
یکی از همون روزا بود که بعد از دانشگاه لنا ما رو دعوت کرد کافه.
یه وقتایی که کلاس مون زود تموم میشد یا دیگه توی اون روز کلاس نداشتیم با هم کافه گردی میکردیم،البته که من با پول تو جیبی ناچیزم بیشتر اوقات بهونه میاوردم و نمیرفتم.
نمیتونستم پول زحمت کشیده ی بابام رو الکی هدر بدم.
اما لنا و یونا دغدغه پول نداشتن.
اون روز ولی لنا پاپیچم شد و به اجبار رفتم.
تازه نشسته بودیم که یه لحظه تمام نگاه ها به طرف در کشیده شد،با تعجب رد نگاهشون رو دنبال کردم و به مردی رسیدم که از اون چشمای سیاهش ترس داشتم.
داداش لنا بود،جونگکوک.
- ۸.۲k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط