در مرهم سایه
p8
هوایِ باغِ پر از عطرِ رزهایِ سیاه و سفید شده بود، اما ا.ت فقط میتوانست تپشِ قلبِ خودش را بشنود. کلماتِ یونگی، مثلِ نسیمِ خنکی که ناگهان وزیدن گرفته بود، تمامِ وجودش را فرا گرفته بود. “یه نورِ کوچیک…” چقدر این توصیف، دلنشین و در عینِ حال، شکننده بود.
یونگی داشت به او نگاه میکرد، منتظر. منتظرِ پاسخی که ا.ت سالها بود در دلش پنهان کرده بود، اما حالا جرأتِ ابرازش را نداشت. او هم همان کششِ اولیهیِ عجیب را حس کرده بود، همان آرامشی که در حضورِ یونگی، حتی با وجودِ تمامِ خطرات، حس میکرد. اما تصویرِ نابی، خواهرِ کوچک و بیدفاعش، همیشه مثلِ سدی جلویِ احساساتش را میگرفت.
ا.ت لبخندی لرزان زد. “یونگی…” صدایش آرام و کمی گرفته بود. “من… من هم… اون روز حس کردم یه چیزی فرق داره. یه حسِ غریبی…” او نگاهش را به سمتِ گلهایِ رزِ سیاه چرخاند، انگار که دنبالِ کلماتِ مناسب میگشت. “ولی… من نمیتونم…”
یونگی ابروهایش را بالا انداخت. “نمیتونی چی ا.ت؟”
“نمیتونم بهش فکر کنم.” ا.ت با صدایی که سعی میکرد محکم باشد، گفت. “تو… تو دنیایِ خودت رو داری. دنیایِ خطرناک. من… من فقط نابی رو دارم. اون هنوز خیلی بچهست. نمیتونم با احساساتِ خودم، اون رو تویِ خطر بندازم.” او دوباره به یونگی نگاه کرد، چشمهایش پر از نگرانی بود. “وای اگر اتفاقی برایِ نابی بیفته؟ یا اگر… اگر به خاطرِ من… تو دوباره واردِ دردسر بشی؟”
یونگی به او نزدیکتر شد، اما هنوز فاصلهیِ محترمانهای را حفظ کرد. “من گفتم که ازت محافظت میکنم. گفتم که اینجا امنه.”
“امن؟” ا.ت با ناباوری خندید. “یونگی، تو خودت گفتی که هیچ جا برایِ من امن نیست. چطور میتونی این رو بگی؟” او به جلو خم شد، انگار که میخواست حرفش را با تمامِ وجودش منتقل کند. “من نمیتونم اونو دوباره از دست بدم، یونگی. اون تنها چیزیه که از خانوادم برام مونده. نمیتونم ریسک کنم. حتی اگر… حتی اگر حسِ خوبی نسبت بهت داشته باشم.”
آخرین جمله را به سختی به زبان آورد، انگار که اعتراف به آن، خودش یک ریسکِ بزرگ بود.
یونگی ساکت شد. نگاهش را به چشمانِ ا.ت دوخت، انگار که سعی داشت عمقِ ترس و نگرانیاش را درک کند. او دید که چطور تمامِ وجودِ ا.ت درگیرِ محافظت از خواهرش است. این عشقِ خواهرانه، آنقدر خالص و قوی بود که حتی حسِ اولیهیِ یونگی را هم تحتِ تأثیر قرار میداد.
“من… نمیخوام تو رو تویِ دردسر بندازم.” یونگی با صدایی که حالا پر از اندوه بود، گفت. “و نمیخوام نابی هم اذیت بشه. ولی…” او مکث کرد. “من هم نمیتونم این حس رو نادیده بگیرم. این… این آرامشی که تو بهم میدی. این نوری که تویِ تاریکیِ من پیدا کردم.
او قدمی دیگر به ا.ت نزدیک شد، آنقدر نزدیک که ا.ت میتوانست گرمایِ نفسهایش را حس کند. “من… نمیتونم ازت دور بمونم ا.ت. حتی اگه بخوام.”وای که چه لحظهای شد اون تو باغ! هوا که داشت حسابی سنگین میشد، دلِ ا.ت هم همینطور! هی اون حرفایِ یونگی که “نمیتونم ازت دور بمونم…” تو سرش میپیچید. انگار یهو تمامِ اون ترسها و نگرانیها برایِ نابی و دنیایِ خطرناکِ یونگی، یه گوشه نشستن و جایِ خودشون رو دادن به یه حسِ جدید، یه حسِ آشنا که خیلی وقت بود تو دلش قایم کرده بود.
خلاصه، دیگه نتونست جلویِ خودشو بگیره. یونگی همونطور که داشت با نگاهش باهاش حرف میزد، ا.ت یهو دل به دریا زد. پاشد رفت جلو، اونقدر سریع که یونگی هم باورش نمیشد چی داره میشه! و بعد… بله! لباشونو گذاشتن رو هم! یه بوسهیِ کوتاه، ولی انقدر پر از حرف، انقدر پر از دلتنگی و حسایِ قایم شده که انگار کلِ دنیا رو تو همون چند ثانیه چرخوندن.
وقتی جدا شدن، ا.ت دیگه رسماً تو پوستِ خودش نبود! صورتش مثلِ لبو قرمز شده بود و دلش میخواست یه چاه پیدا کنه و بره توش قایم شه. “وای خدا…” زیرِ لب گفت و سریع روشو اونور کرد. “من… من ببخشید… اصلاً نمیدونم چی شد…” صداش انقدر لرزون بود که معلوم بود از خجالت داره آتیش میگیره.
یونگی که اولش حسابی شوکه شده بود، با دیدنِ قیافهیِ قرمز و لرزونِ ا.ت، یه لبخندِ شیطنتآمیز و خیلی مهربون رو لباش نشست. انگار که تمامِ اون اخمها و جدیتهاشو ریخته بود دور. آروم دستشو برد بالا و چونهیِ ا.ت رو گرفت و صورتشو کشید سمتِ خودش.
“هی هی…” با یه لحنِ خیلی نرم و دلنشین گفت. “چیه قشنگم؟ چرا خجالت میکشی؟” یه چشمکِ ریز زد. “این بهترین اتفاقِ امروز بود، قبول داری؟” بعد خیلی آروم موهایِ ا.ت رو از رو صورتش کنار زد. “عیب نداره که. اصلاً هم اشکالی نداره.” و دوباره بوسه ی محکمی به لبای ا.ت زد
یه نفسِ عمیق کشید و با همون لبخندِ قشنگش گفت: “خب حالا که اینجوری شد، نظرت چیه یه قهوهیِ داغ مهمونِ من باشی؟ یا شاید… یه شامِ دو نفره؟ که این گناه رو با هم بخوریم؟”
هوایِ باغِ پر از عطرِ رزهایِ سیاه و سفید شده بود، اما ا.ت فقط میتوانست تپشِ قلبِ خودش را بشنود. کلماتِ یونگی، مثلِ نسیمِ خنکی که ناگهان وزیدن گرفته بود، تمامِ وجودش را فرا گرفته بود. “یه نورِ کوچیک…” چقدر این توصیف، دلنشین و در عینِ حال، شکننده بود.
یونگی داشت به او نگاه میکرد، منتظر. منتظرِ پاسخی که ا.ت سالها بود در دلش پنهان کرده بود، اما حالا جرأتِ ابرازش را نداشت. او هم همان کششِ اولیهیِ عجیب را حس کرده بود، همان آرامشی که در حضورِ یونگی، حتی با وجودِ تمامِ خطرات، حس میکرد. اما تصویرِ نابی، خواهرِ کوچک و بیدفاعش، همیشه مثلِ سدی جلویِ احساساتش را میگرفت.
ا.ت لبخندی لرزان زد. “یونگی…” صدایش آرام و کمی گرفته بود. “من… من هم… اون روز حس کردم یه چیزی فرق داره. یه حسِ غریبی…” او نگاهش را به سمتِ گلهایِ رزِ سیاه چرخاند، انگار که دنبالِ کلماتِ مناسب میگشت. “ولی… من نمیتونم…”
یونگی ابروهایش را بالا انداخت. “نمیتونی چی ا.ت؟”
“نمیتونم بهش فکر کنم.” ا.ت با صدایی که سعی میکرد محکم باشد، گفت. “تو… تو دنیایِ خودت رو داری. دنیایِ خطرناک. من… من فقط نابی رو دارم. اون هنوز خیلی بچهست. نمیتونم با احساساتِ خودم، اون رو تویِ خطر بندازم.” او دوباره به یونگی نگاه کرد، چشمهایش پر از نگرانی بود. “وای اگر اتفاقی برایِ نابی بیفته؟ یا اگر… اگر به خاطرِ من… تو دوباره واردِ دردسر بشی؟”
یونگی به او نزدیکتر شد، اما هنوز فاصلهیِ محترمانهای را حفظ کرد. “من گفتم که ازت محافظت میکنم. گفتم که اینجا امنه.”
“امن؟” ا.ت با ناباوری خندید. “یونگی، تو خودت گفتی که هیچ جا برایِ من امن نیست. چطور میتونی این رو بگی؟” او به جلو خم شد، انگار که میخواست حرفش را با تمامِ وجودش منتقل کند. “من نمیتونم اونو دوباره از دست بدم، یونگی. اون تنها چیزیه که از خانوادم برام مونده. نمیتونم ریسک کنم. حتی اگر… حتی اگر حسِ خوبی نسبت بهت داشته باشم.”
آخرین جمله را به سختی به زبان آورد، انگار که اعتراف به آن، خودش یک ریسکِ بزرگ بود.
یونگی ساکت شد. نگاهش را به چشمانِ ا.ت دوخت، انگار که سعی داشت عمقِ ترس و نگرانیاش را درک کند. او دید که چطور تمامِ وجودِ ا.ت درگیرِ محافظت از خواهرش است. این عشقِ خواهرانه، آنقدر خالص و قوی بود که حتی حسِ اولیهیِ یونگی را هم تحتِ تأثیر قرار میداد.
“من… نمیخوام تو رو تویِ دردسر بندازم.” یونگی با صدایی که حالا پر از اندوه بود، گفت. “و نمیخوام نابی هم اذیت بشه. ولی…” او مکث کرد. “من هم نمیتونم این حس رو نادیده بگیرم. این… این آرامشی که تو بهم میدی. این نوری که تویِ تاریکیِ من پیدا کردم.
او قدمی دیگر به ا.ت نزدیک شد، آنقدر نزدیک که ا.ت میتوانست گرمایِ نفسهایش را حس کند. “من… نمیتونم ازت دور بمونم ا.ت. حتی اگه بخوام.”وای که چه لحظهای شد اون تو باغ! هوا که داشت حسابی سنگین میشد، دلِ ا.ت هم همینطور! هی اون حرفایِ یونگی که “نمیتونم ازت دور بمونم…” تو سرش میپیچید. انگار یهو تمامِ اون ترسها و نگرانیها برایِ نابی و دنیایِ خطرناکِ یونگی، یه گوشه نشستن و جایِ خودشون رو دادن به یه حسِ جدید، یه حسِ آشنا که خیلی وقت بود تو دلش قایم کرده بود.
خلاصه، دیگه نتونست جلویِ خودشو بگیره. یونگی همونطور که داشت با نگاهش باهاش حرف میزد، ا.ت یهو دل به دریا زد. پاشد رفت جلو، اونقدر سریع که یونگی هم باورش نمیشد چی داره میشه! و بعد… بله! لباشونو گذاشتن رو هم! یه بوسهیِ کوتاه، ولی انقدر پر از حرف، انقدر پر از دلتنگی و حسایِ قایم شده که انگار کلِ دنیا رو تو همون چند ثانیه چرخوندن.
وقتی جدا شدن، ا.ت دیگه رسماً تو پوستِ خودش نبود! صورتش مثلِ لبو قرمز شده بود و دلش میخواست یه چاه پیدا کنه و بره توش قایم شه. “وای خدا…” زیرِ لب گفت و سریع روشو اونور کرد. “من… من ببخشید… اصلاً نمیدونم چی شد…” صداش انقدر لرزون بود که معلوم بود از خجالت داره آتیش میگیره.
یونگی که اولش حسابی شوکه شده بود، با دیدنِ قیافهیِ قرمز و لرزونِ ا.ت، یه لبخندِ شیطنتآمیز و خیلی مهربون رو لباش نشست. انگار که تمامِ اون اخمها و جدیتهاشو ریخته بود دور. آروم دستشو برد بالا و چونهیِ ا.ت رو گرفت و صورتشو کشید سمتِ خودش.
“هی هی…” با یه لحنِ خیلی نرم و دلنشین گفت. “چیه قشنگم؟ چرا خجالت میکشی؟” یه چشمکِ ریز زد. “این بهترین اتفاقِ امروز بود، قبول داری؟” بعد خیلی آروم موهایِ ا.ت رو از رو صورتش کنار زد. “عیب نداره که. اصلاً هم اشکالی نداره.” و دوباره بوسه ی محکمی به لبای ا.ت زد
یه نفسِ عمیق کشید و با همون لبخندِ قشنگش گفت: “خب حالا که اینجوری شد، نظرت چیه یه قهوهیِ داغ مهمونِ من باشی؟ یا شاید… یه شامِ دو نفره؟ که این گناه رو با هم بخوریم؟”
- ۲.۵k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط