trust me part. 11
بهم اعتماد کن
پارت یازدهم
(。>‿‿<。 )(。>‿‿<。 )(。>‿‿<。 )
کل صورت پسره خونی شده بود ولی انقدر عصبی بودم که نمی تونستم خودمو کنترل کنم
پسره رو انداختم رو زمین دیدیم ماها نیست درو برمو نگاه کردم دیدیم ته سمت من میاد
- ماها کو؟؟
ته: بردیمش داخل اتاق من این پسره رو بیارم میام
بدون این که ادامه حرفش رو بشنوم سمت اتاق رفت دیدیم کوک روی صندلی نشسته داره از توی جعبه چیزی بر میداره
سمتش رفتم و دیدیم تمام بدنش کبوده و بعضی جاهاش خون مرده شده بود
لباس تنش نبود و پتو روش بود
سمت کمد لباس ته رفتمو یکی رو باز کردمو لباس برداشتم تنش کردم لباس خیلی براش بلند بود برای همین شلوار پاش نکردم
سمت کوک رفتمو از دستش بتادین و کرم زد درد و برداشتم و و کنار تخت نشستم
-برو بیرون پیش ته برو اگه کاری داشتم بهت می گم
کوک: اوکی
کوک رفت بیرون و در و پشت سرش بست
بهش نگاه کردم صورتش کبود بود دلم به حالش میسوخت و ناراحت شدم توی این وضع میبنمش پماد رو برداشتمو به زخماش میزدم که چشماش رو چروک کرد و کم کم چشماشو باز کرد
-ماها میشنوی صدا مو ؟ صدامو خوبی؟؟
دستشو گذاشت روی تخت که بلند بشه که جیغش بلند شد
- ماها؟ چیشده؟ خوبی؟
نزدیکش شدم اشکاش در امد بود دستشو اروم تو دستم گرفتو اروم روی تخت درازش کشوندم و توی همین زمان گریه می کرد
میخواستم پماد دستشو ببینم دستمو کشیدم بیرون که دستشو بگیرم دیدیم با دشت سالشم استین لباسمو محکم گرفت
+ تروخدا هق جایی نرو هق😭
چند بار اینو تکرار می کرد دستشو گرفتم
-جایی نمیرم باشه بهم اعتماد کن جایی نمیرم
دستش که فکر می کنم شکسته بود رو گرفتم ولی وقتی دیدم که باد کرد و چیز دیگه ای نشده خیالم راحت شد ولی خیلی باد کرده بود بالشو گذاشتم زیر دستشو پماد و بتادین رو برداشتم
دستاشو زدناشو تمیز کردم سمت صورتش رفتم
چشماش بسته بود ولی از چشماش اشک میامد
- گریه نکن چیزی نشده نگران نباش
با چشماش اشکیش بهم نگاه کرد
+ چجوری باورکنم 🥺
چند ثانیه به چشماش نگاه کردم
-(با ارومی دستشو فشار داد) بهم اعتماد کن
لبخند ارومی زد و چشماشو بست پماد به دستم زدمو صورتشو جاهایی که بود شده بود رو میزدم یک زخم کنار لبش بود بتادین رو برداشتمو زدم که هیس ارومی کشید
به کارم ادامه دادم که تمام شد
(از دید ماها)
بعد اون همه گریه بلاخره خوابم برد
بعد چند ساعت خوابم برد
«چند ساعت بعد»
چشمامو باز کردمو بدنم کوفته بود و درد داشتم
درو برو نگاه کردم دیدم توی اتاق خودم نیستم کنار خودمو نگاه کردم دیدم مامانم و چی؟؟ ج...... جیمین
این اینجا چی کار می کرد؟؟؟؟
بمانید در خماری 😁
ببخشید بچه ها امشب یکی گذاشتم فردا قول میدم سه تا بزار الان یکم سرما خوردم
دوستون دارم نظر یادتون نره💙
پارت یازدهم
(。>‿‿<。 )(。>‿‿<。 )(。>‿‿<。 )
کل صورت پسره خونی شده بود ولی انقدر عصبی بودم که نمی تونستم خودمو کنترل کنم
پسره رو انداختم رو زمین دیدیم ماها نیست درو برمو نگاه کردم دیدیم ته سمت من میاد
- ماها کو؟؟
ته: بردیمش داخل اتاق من این پسره رو بیارم میام
بدون این که ادامه حرفش رو بشنوم سمت اتاق رفت دیدیم کوک روی صندلی نشسته داره از توی جعبه چیزی بر میداره
سمتش رفتم و دیدیم تمام بدنش کبوده و بعضی جاهاش خون مرده شده بود
لباس تنش نبود و پتو روش بود
سمت کمد لباس ته رفتمو یکی رو باز کردمو لباس برداشتم تنش کردم لباس خیلی براش بلند بود برای همین شلوار پاش نکردم
سمت کوک رفتمو از دستش بتادین و کرم زد درد و برداشتم و و کنار تخت نشستم
-برو بیرون پیش ته برو اگه کاری داشتم بهت می گم
کوک: اوکی
کوک رفت بیرون و در و پشت سرش بست
بهش نگاه کردم صورتش کبود بود دلم به حالش میسوخت و ناراحت شدم توی این وضع میبنمش پماد رو برداشتمو به زخماش میزدم که چشماش رو چروک کرد و کم کم چشماشو باز کرد
-ماها میشنوی صدا مو ؟ صدامو خوبی؟؟
دستشو گذاشت روی تخت که بلند بشه که جیغش بلند شد
- ماها؟ چیشده؟ خوبی؟
نزدیکش شدم اشکاش در امد بود دستشو اروم تو دستم گرفتو اروم روی تخت درازش کشوندم و توی همین زمان گریه می کرد
میخواستم پماد دستشو ببینم دستمو کشیدم بیرون که دستشو بگیرم دیدیم با دشت سالشم استین لباسمو محکم گرفت
+ تروخدا هق جایی نرو هق😭
چند بار اینو تکرار می کرد دستشو گرفتم
-جایی نمیرم باشه بهم اعتماد کن جایی نمیرم
دستش که فکر می کنم شکسته بود رو گرفتم ولی وقتی دیدم که باد کرد و چیز دیگه ای نشده خیالم راحت شد ولی خیلی باد کرده بود بالشو گذاشتم زیر دستشو پماد و بتادین رو برداشتم
دستاشو زدناشو تمیز کردم سمت صورتش رفتم
چشماش بسته بود ولی از چشماش اشک میامد
- گریه نکن چیزی نشده نگران نباش
با چشماش اشکیش بهم نگاه کرد
+ چجوری باورکنم 🥺
چند ثانیه به چشماش نگاه کردم
-(با ارومی دستشو فشار داد) بهم اعتماد کن
لبخند ارومی زد و چشماشو بست پماد به دستم زدمو صورتشو جاهایی که بود شده بود رو میزدم یک زخم کنار لبش بود بتادین رو برداشتمو زدم که هیس ارومی کشید
به کارم ادامه دادم که تمام شد
(از دید ماها)
بعد اون همه گریه بلاخره خوابم برد
بعد چند ساعت خوابم برد
«چند ساعت بعد»
چشمامو باز کردمو بدنم کوفته بود و درد داشتم
درو برو نگاه کردم دیدم توی اتاق خودم نیستم کنار خودمو نگاه کردم دیدم مامانم و چی؟؟ ج...... جیمین
این اینجا چی کار می کرد؟؟؟؟
بمانید در خماری 😁
ببخشید بچه ها امشب یکی گذاشتم فردا قول میدم سه تا بزار الان یکم سرما خوردم
دوستون دارم نظر یادتون نره💙
- ۲۴.۸k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط