سبک سیاه زندگی
پارت ۱۲
(صبح)
آروم آروم بیدار شدم و با دیدن نامجون لبه تخت جا خوردم
-صبح بخیر آشغال کثیف(تمسخر)
+چی…!؟
یهو دستمو کشید و بلندم کرد…خواست ببره بیرون
+یه لحظه صبر کن…
-چه مرگته؟
+جلو بقیه عصبانیتتو نشون نده
-هه…همه از غلط دیشبت با خبرند
+چی؟
دستمو کشید و برد تو اتاق شکنجه…وای نه دوباره؟…منو به صندلی بست اطراف رو نگاه کردم که بقیه رو هم دیدم توی چهرشون غم رو میدیدم
-خب جین…وقتشه شریک جرمتو ادب کنی
به جین نگاه کردم لبش خونی بود و سر تا پاش کبود بود…وقتی دیدم تو چه حالیه به خودم لعنت فرستادم…جین در حالی که تعادل وایسادن رو هم نداشت با شلاق سمتم اومد
+با جین چیکار کردی؟(عصبی و بلند)
-دهنتو ببند آشغال…جین…شروع کن(داد و عصبی)
~منو ببخش…(گریه و زمزمه)
+اشکال نداره…(گریه)
شروع کرد به زدنم هیچ صدایی ازم در نمیومد مثل بار اول با حالت نگاه ترسناک و عصبی به نامجون نگاه میکردم…۵۰ تا ضربه شلاق خوردم که دیدم جین خسته شد و کنار کشید…نامجون سمتم اومد و چونمو گرفت
-یادم رفته بود…انقد سمجی
+مقابله با درد…سماجت نیست
-باشه حالا بهت نشون میدم
نامجون رفت سمت شلاق برش داشت
+قبل از اینکه بزنی…بگو چرا جینو شکنجه دادی؟(گریه و بلند)
-دلم میخواست…به تو چه(تمسخر)
+اگه دل بخواهی منم خیلی چیزا دلم میخواد(داد)
-صداتو ببر…تو کدوم خری هستی که صداتو اینطوری بالا میبری؟(عربده و عصبی)
شلاقو بالا برد تو چشمام نگاه کرد جوری نگاهش کردم که انگار حتی یه کلمه از حرفاش برام مهم نبوده…چشماشو بست و شروع به زدنم کرد…دیگه صبرم تموم شد با جیغ و داد و گریه گفتم
+بسههههه آشغاللللل عوضییییییی
جوری زور زدم که طناب پاره شد و خودمم تعجب کرده بودم
+چههههه مرگتهههه؟اصلاا میفهمی داری چه غلطیییی میکنیییی؟ اگه ازم متنفری بزار برم…برام مهم نیست دوسم داری یا نه…برام مهم نیست به حرفام گوش میکنی یا نه…برام مهم نیست درکم میکنی یا نه…دیگه هیچی برام مهم نیست…بکش راحتم کن…شکنجه کردن من تغییری توی زندگی لامصبیت نداره…منو نمی کشی؟(داد و گریه)
-....(مات زده)
+با توام(داد و گریه)
-....
+باشه…
دیدم بقیه خیلی ترسیده دارن به من نگاه میکنند…رفتم سراغ یه چاقو…همون چاقویی بود که نامجون باهاش زخمیم کرد تو دستم گرفتم و نشونش دادم
+یادته یه بار با این رو بدنم نقاشی کشیدی؟
سرش پائین بود و جوابمو نداد
+باشه بعداً یادت میاد
و چاقو رو رو رگم گذاشتم و بریدم…نامجون در حالی که تازه شرایط و هضم کرده بود با فریاد زدن اسمم سمتم اومد روی زخمم رو گرفت و فشارش داد…زانو هام سست شد و افتادم نامجون با ترس و اضطراب بغلم کرد و با نگرانی بهم نگاه کرد و به ثانیه نکشید که بقیه هم دورم جمع شدند و خیلی نگران بودم
-یونگی اورژانسو بگیر(نگران و گریه)
+ن..نام..(نیمه جون)
-بله(نگران و گریه)
+نام..جون بیا پائین(نیمه جون)
اومد پائین…با آخرین جونی که تو بدنم مونده بود لباشو بوسیدم و دم گوشش گفتم
+بب..بخشید بهت..دروغ گفتم…خ..خیلی دوست دار…چ..چرا آنقدر…ن…ناراحتی؟…ب.. بلاخره…از…د..دستم..راحت… میشی…خ.. خوشحال باش
-چ..چطور انتظار خوشحالی ازم داری؟…دارم نابود میشم لعنتی (داد و گریه)
+چرا…ب..باید نابود…بشی؟…من..م…مطمئنم..یک…یکی… بهتر از من…پیدا…میشه…اما…خیلی…اح..ساس بدی…پیدا.. کردم…وقتی…داد…ز..زدی و گ…گفتی..ت.تو…کدوم… خری هستی…ه..هنوزم…اح..ساس…میکنم…ع.عشقم…نسبت …بهت…یک..طرفست…و.ولی…با…این…حال…دوس..ت..دار.م
-آخه چرا این کارو کردی…چی برات کم گذاشتم؟(داد و گریه)
+تو…خ.خودت طور.ی…رفتار…کردی..ک.که انگار…ازم… متنفری…خ.خواستم…مج..بور…به..ت.حملم…نباشی
دیگه چشمام طاقت نیاورد و خستگی توی چهرم پر میزد…چشمام رو بستم و دیگه چیزی نگفتم
-نه…خواهش میکنم چشماتو نبند…خواهش میکنم…اشتباه کردم منو ببخش
√اورژانس اومد
(ویو نامجون)
از بغلم گرفتنش و زخمشو بخیه زدند…گفتند باید یکی بهش خون بده و فقط من بودم که گروه خونیم باهاش یکی بود پس سریع خون دادم و انتقال خون تموم شد…یهو دیدم دست کشیدند…
°متاسفیم ما تلاش خودمونو کردیم…امیدوارم از این به بعد در آرامش باشند
-چیییی امکان ندارد(تعجب و گریه)
سمت جسم بی جونش دویدم…بغلش کردم و دستمو تو دستش قفل کردم…نه نفس میکشید و نه قلبش می زد
÷نام…جون متاسفم(گریه شدید و نامجونو بغل میکنه)
جین اومد و دستشو گذاشت روی شونه نامجون…نامجون با پشیمونی تو چشمای جین نگاه کرد
~متاسفم(گریه و بی جون)
-بنظرت اون منو میبخشه؟(گریه بسیار شدید)
~با اون قلب کوچیک و مهربونش بعید میدونم نبخشه(لبخند تلخ با گریه)
جین نامجون رو بغل کرد و بقیه هم یکی یکی نامجونو بغل کردند و با هم گریه میکردند
(صبح)
آروم آروم بیدار شدم و با دیدن نامجون لبه تخت جا خوردم
-صبح بخیر آشغال کثیف(تمسخر)
+چی…!؟
یهو دستمو کشید و بلندم کرد…خواست ببره بیرون
+یه لحظه صبر کن…
-چه مرگته؟
+جلو بقیه عصبانیتتو نشون نده
-هه…همه از غلط دیشبت با خبرند
+چی؟
دستمو کشید و برد تو اتاق شکنجه…وای نه دوباره؟…منو به صندلی بست اطراف رو نگاه کردم که بقیه رو هم دیدم توی چهرشون غم رو میدیدم
-خب جین…وقتشه شریک جرمتو ادب کنی
به جین نگاه کردم لبش خونی بود و سر تا پاش کبود بود…وقتی دیدم تو چه حالیه به خودم لعنت فرستادم…جین در حالی که تعادل وایسادن رو هم نداشت با شلاق سمتم اومد
+با جین چیکار کردی؟(عصبی و بلند)
-دهنتو ببند آشغال…جین…شروع کن(داد و عصبی)
~منو ببخش…(گریه و زمزمه)
+اشکال نداره…(گریه)
شروع کرد به زدنم هیچ صدایی ازم در نمیومد مثل بار اول با حالت نگاه ترسناک و عصبی به نامجون نگاه میکردم…۵۰ تا ضربه شلاق خوردم که دیدم جین خسته شد و کنار کشید…نامجون سمتم اومد و چونمو گرفت
-یادم رفته بود…انقد سمجی
+مقابله با درد…سماجت نیست
-باشه حالا بهت نشون میدم
نامجون رفت سمت شلاق برش داشت
+قبل از اینکه بزنی…بگو چرا جینو شکنجه دادی؟(گریه و بلند)
-دلم میخواست…به تو چه(تمسخر)
+اگه دل بخواهی منم خیلی چیزا دلم میخواد(داد)
-صداتو ببر…تو کدوم خری هستی که صداتو اینطوری بالا میبری؟(عربده و عصبی)
شلاقو بالا برد تو چشمام نگاه کرد جوری نگاهش کردم که انگار حتی یه کلمه از حرفاش برام مهم نبوده…چشماشو بست و شروع به زدنم کرد…دیگه صبرم تموم شد با جیغ و داد و گریه گفتم
+بسههههه آشغاللللل عوضییییییی
جوری زور زدم که طناب پاره شد و خودمم تعجب کرده بودم
+چههههه مرگتهههه؟اصلاا میفهمی داری چه غلطیییی میکنیییی؟ اگه ازم متنفری بزار برم…برام مهم نیست دوسم داری یا نه…برام مهم نیست به حرفام گوش میکنی یا نه…برام مهم نیست درکم میکنی یا نه…دیگه هیچی برام مهم نیست…بکش راحتم کن…شکنجه کردن من تغییری توی زندگی لامصبیت نداره…منو نمی کشی؟(داد و گریه)
-....(مات زده)
+با توام(داد و گریه)
-....
+باشه…
دیدم بقیه خیلی ترسیده دارن به من نگاه میکنند…رفتم سراغ یه چاقو…همون چاقویی بود که نامجون باهاش زخمیم کرد تو دستم گرفتم و نشونش دادم
+یادته یه بار با این رو بدنم نقاشی کشیدی؟
سرش پائین بود و جوابمو نداد
+باشه بعداً یادت میاد
و چاقو رو رو رگم گذاشتم و بریدم…نامجون در حالی که تازه شرایط و هضم کرده بود با فریاد زدن اسمم سمتم اومد روی زخمم رو گرفت و فشارش داد…زانو هام سست شد و افتادم نامجون با ترس و اضطراب بغلم کرد و با نگرانی بهم نگاه کرد و به ثانیه نکشید که بقیه هم دورم جمع شدند و خیلی نگران بودم
-یونگی اورژانسو بگیر(نگران و گریه)
+ن..نام..(نیمه جون)
-بله(نگران و گریه)
+نام..جون بیا پائین(نیمه جون)
اومد پائین…با آخرین جونی که تو بدنم مونده بود لباشو بوسیدم و دم گوشش گفتم
+بب..بخشید بهت..دروغ گفتم…خ..خیلی دوست دار…چ..چرا آنقدر…ن…ناراحتی؟…ب.. بلاخره…از…د..دستم..راحت… میشی…خ.. خوشحال باش
-چ..چطور انتظار خوشحالی ازم داری؟…دارم نابود میشم لعنتی (داد و گریه)
+چرا…ب..باید نابود…بشی؟…من..م…مطمئنم..یک…یکی… بهتر از من…پیدا…میشه…اما…خیلی…اح..ساس بدی…پیدا.. کردم…وقتی…داد…ز..زدی و گ…گفتی..ت.تو…کدوم… خری هستی…ه..هنوزم…اح..ساس…میکنم…ع.عشقم…نسبت …بهت…یک..طرفست…و.ولی…با…این…حال…دوس..ت..دار.م
-آخه چرا این کارو کردی…چی برات کم گذاشتم؟(داد و گریه)
+تو…خ.خودت طور.ی…رفتار…کردی..ک.که انگار…ازم… متنفری…خ.خواستم…مج..بور…به..ت.حملم…نباشی
دیگه چشمام طاقت نیاورد و خستگی توی چهرم پر میزد…چشمام رو بستم و دیگه چیزی نگفتم
-نه…خواهش میکنم چشماتو نبند…خواهش میکنم…اشتباه کردم منو ببخش
√اورژانس اومد
(ویو نامجون)
از بغلم گرفتنش و زخمشو بخیه زدند…گفتند باید یکی بهش خون بده و فقط من بودم که گروه خونیم باهاش یکی بود پس سریع خون دادم و انتقال خون تموم شد…یهو دیدم دست کشیدند…
°متاسفیم ما تلاش خودمونو کردیم…امیدوارم از این به بعد در آرامش باشند
-چیییی امکان ندارد(تعجب و گریه)
سمت جسم بی جونش دویدم…بغلش کردم و دستمو تو دستش قفل کردم…نه نفس میکشید و نه قلبش می زد
÷نام…جون متاسفم(گریه شدید و نامجونو بغل میکنه)
جین اومد و دستشو گذاشت روی شونه نامجون…نامجون با پشیمونی تو چشمای جین نگاه کرد
~متاسفم(گریه و بی جون)
-بنظرت اون منو میبخشه؟(گریه بسیار شدید)
~با اون قلب کوچیک و مهربونش بعید میدونم نبخشه(لبخند تلخ با گریه)
جین نامجون رو بغل کرد و بقیه هم یکی یکی نامجونو بغل کردند و با هم گریه میکردند
- ۱۵.۹k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط