پروژه شکست خورده پارت 43 : حقایق

پروژه شکست خورده پارت 43 : حقایق

النا 🤍🌼 :

با نور آفتاب و گرم شدن چشمام بیدار شدم .
خورشید تازه داشت از بین درختای جنگل بیرون میومد و اون حس خطر و ترس جنگل رو از بین می‌برد .
اولش که بیدار شدم همه چیز یکم تار بود ولی بعدا درست شد .
یه نفر روم پتو انداخته بود و پنجره رو بسته بود .
ولی کی ؟
رفتم پایین .
مثل اینکه از بقیه خیلی زودتر بیدار شده بودم .
همه خواب بودن .
همه .... به جز یه نفر .
شدو ـ اوه بیدار شدی ؟ صبح بخیر .
هنوز خوابالو بودم و تلو تلو می‌خوردم .
ـ از کی بیداری ؟
شدو ـ خیلی وقته .
رو مبل کنارش نشستم .
شروع کردم به مالیدن چشمام .
واقعا هنوز تو عالم خواب بودم .
شدو ـ میخوام یه چیزی رو بهت بگم ....
ـ در مورد چی ؟
شدو ـ خب ......
ـ شدو ، اتفاقی افتاده ؟
شدو ـ اوه ، نه . خب راستش ... باید یه حقیقتی در مورد اون آهنگی که با خودت زمزمه می‌کنی بدونی .
ـ گوش می‌کنم .
شدو یه آه طولانی کشید .
شدو ـ ببین .... ممکنه یکوچولو ناراحت بشی .
چشمامو ریز کردم و با یه حالت سوالی نگاهش کردم .
شدو ـ اون آهنگ .... یجورایی از گذشته تو میاد .
ـ منظورت چیه ؟
شدو ـ وقتی تو آرک بودیم ..... ماریا اون آهنگو ، برای تو خوند . اون ... اون فکر نمی‌کرد که همچین اتفاقایی بیوفته .
هیچوقت قرار نبود ... ما تنهایی به زمین برگردیم .
متوجه لرزش توی صداش شدم .
دستمو گذاشتم روی شونش .
ـ خیل خب باشه آروم باش . نفس بکش .
کم کم آروم شد .
ـ چرا زودتر بهم نگفتی ؟
شدو ـ خب ..‌‌... فکر کردم اگه بهت بگم ، دیگه اونو با خودت زمزمه نمی‌کنی . یجورایی اون آهنگ ... تنها یادگاری ما از ماریاست .
ـ نه ، من ... خیلی وقت پیش فهمیدم که زندگی ممکنه اونجوری که واقعا می‌خوام پیش نره . الان که بهم گفتی .... این آهنگ حتی از قبلم با ارزش تر به نظر میرسه .
شدو رو محکم بغل کردم و دیگه تنها چیزی که می‌شنیدم...
صدای ضربان قلب شدو و اکوی اون آهنگ توی ذهنم بود .
دیدگاه ها (۱۱)

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

چندپارتی جونگ کوک

پارت پنجــــم -- نکنه با اون دوست دخترش 😭ــ خب رسیدیم ــ رس...

رومان عشق پنهانی (پارت1)

(خب ادامه داستان کثشعره ما)بعد از سال ها تو سال ۱۹۸۷ دوباره ...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت سومویو تهیونگ:جشن تموم شده بود، ام...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وپنجم 𓆪 🖤🥀اسما به یون خیره شد.ـ «یعنی چی؟...

پارت ۶: فاجعه‌ی بالاتنه لخت!آروم دسته‌ی چمدونم رو کشیدم و یو...

ببخشید دیر شد قول میدم فعلا فقط پارت بدم💗دردسر های سه روزه (...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط