فیک:ساسنگ فن من پارت۹۲
-تخت تو؟ اینجا خونه ی منه. . . هرجا بخوام میخوابم
کنارم دراز کشید و لب زد:
-بخاطر فیلمه میترسی؟
نفس هام رو کنترل کردم و جواب دادم:
-نه. . . فقط داشتم جلوی دوربین فیلم بازی میکردم. . . توکه هیچ کاری
نمیکردی. . . ایجاد تمام صحنه های رمنس مدنظر کارگردان, روی دوش
من بود
دستش رو به دستم رسوند و لب زد:
-باشه اما میتونی امشب دستمو قرض بگیری. . .
خندیدم و زمزمه کردم:
_ وظیفمه که ازت نگه داری کنم . . فقط گفتم شاید بترسی. . . اومدم کنارت. . . بهرحال چندسالی ازت بزرگترم
دستم رو کمی به دستش نزدیک کردم و به آرومی انگشت هاش رو بین
دستم گرفتم و لب زدم
_باشه دستاتو میگیرم تا نترسی. . . حاال بخواب انقدر میترسی الزم نیست اینطور مغرورانه درخواستتو مطرح کنی. . .
تو تاریکی نمیدونستم که چه عکس العملی نشون داده.
-شب بخیر. . .
لبخندی زدم و زمزمه کردم:
-شب بخیر. . . کوکی
نمیدونستم بخاطر کدوم دلیل جهنمی نمیتونستم لبخندم رو جمع کنم و مثل
احمق های لبهام کش اومده بودن.
با منظم شدن صدای نفس هاش, پلک هام رو بستم و سعی کردم طبق یک
بازی کودکانه دم و بازدمم رو با دم و بازدم جونگ کوک یکی بکنم.
انگشت هاش رو به نرمی لمس کردم و دوباره پلک هام رو از هم باز کردم.
من چه مرگم شده بود؟
داشتم چه بالیی سر خودم میاوردم؟
کسی داخل ذهنم فریاد میزد
به خودت بیا کیم تهیونگ. . . اون ساسنگ فن توئه. . . همون کسی که
باعث شد تا به این وضع بیافتی. . . چرا قلبت داره اینجوری بخاطرش
میکوبه؟ چه بالیی به سرت اومده؟
تنها جوابی که میتونستم به اون صدای گوش خراش بدم, این بود.
"خفه شو"
من خودمم نمیدونستم که چه بالیی داره به سرم میاد اما بدم هم نمی اومد.
از همون شبی که پای جونگ کوک به خونه ام باز شد, تا وقتیکه که آقای
جئون با کمربند من رو زده بود, همه چیز عجیب و محو بنظر میرسید.
زمان درست مثل یک توهم بنظر میرسید؛ انگار تمام سالهای زندگیم به این
امیدگذشته بودن تا به این نقطه برسم. . . تا به لمس دست های جونگ
کوک برسم.
من همیشه داخل یک چهارچوب از پیش تعیین شده زندگی کرده بودم
کودکیم بین قوانین سخت گیرانه ی پدر و مادرم تلف شده بود و جوونیم
داخل کمپانی و صنعت سرگرمی ای که همه میخواستن با پایین کشیدنت,
خودشون رو باال ببرن.
اما حاال و با وجود جونگ کوک, هر روزم متفاوت تر از روز گذشته بود.
اون پسر مجبورم نمیکرد که مدام بخندم یا یک تصویر خوب از خودم بهش
نشون بدم.
اون من رو همونطور که بودم قبول میکرد. . . کاری که هیچ کس نکرده بود.
با اومدن تصویر جین جلوی چشم هام, لبخندی زدم.
البته جین هم جزو همین دسته بود. . . تنها دوستی که تو زندگیم داشتم و
من رو با تمام دردسرهام قبول کرده بود.
اما حتی خودم هم نمیدونستم کجای داستان ایستادم.
جونگ کوک یک روز ساسنگ من بود و این یعنی من رو به این خاطر
دوست داشت که یک آیدل تمام عیار بودم.
جذاب و دوست داشتنی و بااستعداد.
گر یک روز کسی بهتر از من وارد این صنعت میشد, بازهم میتونست من
رو دوست داشته باشه؟
با این فکر دستش رو به آرومی رها کردم و به پهلو چرخیدم.
صدای نفس های منظمش مثل یک آهنگ, داخل گوش هام می پیچید.
اما مهم نبود. . . من کیم تهیونگ بودم؛ کسی که میتونه قلب این پسربچه رو
مال خودش بکنه و میکنه.
هیچ کس نمیتونست با من رقابت کنه.
چون من یک خدا بودم!
_____________________________
کنارم دراز کشید و لب زد:
-بخاطر فیلمه میترسی؟
نفس هام رو کنترل کردم و جواب دادم:
-نه. . . فقط داشتم جلوی دوربین فیلم بازی میکردم. . . توکه هیچ کاری
نمیکردی. . . ایجاد تمام صحنه های رمنس مدنظر کارگردان, روی دوش
من بود
دستش رو به دستم رسوند و لب زد:
-باشه اما میتونی امشب دستمو قرض بگیری. . .
خندیدم و زمزمه کردم:
_ وظیفمه که ازت نگه داری کنم . . فقط گفتم شاید بترسی. . . اومدم کنارت. . . بهرحال چندسالی ازت بزرگترم
دستم رو کمی به دستش نزدیک کردم و به آرومی انگشت هاش رو بین
دستم گرفتم و لب زدم
_باشه دستاتو میگیرم تا نترسی. . . حاال بخواب انقدر میترسی الزم نیست اینطور مغرورانه درخواستتو مطرح کنی. . .
تو تاریکی نمیدونستم که چه عکس العملی نشون داده.
-شب بخیر. . .
لبخندی زدم و زمزمه کردم:
-شب بخیر. . . کوکی
نمیدونستم بخاطر کدوم دلیل جهنمی نمیتونستم لبخندم رو جمع کنم و مثل
احمق های لبهام کش اومده بودن.
با منظم شدن صدای نفس هاش, پلک هام رو بستم و سعی کردم طبق یک
بازی کودکانه دم و بازدمم رو با دم و بازدم جونگ کوک یکی بکنم.
انگشت هاش رو به نرمی لمس کردم و دوباره پلک هام رو از هم باز کردم.
من چه مرگم شده بود؟
داشتم چه بالیی سر خودم میاوردم؟
کسی داخل ذهنم فریاد میزد
به خودت بیا کیم تهیونگ. . . اون ساسنگ فن توئه. . . همون کسی که
باعث شد تا به این وضع بیافتی. . . چرا قلبت داره اینجوری بخاطرش
میکوبه؟ چه بالیی به سرت اومده؟
تنها جوابی که میتونستم به اون صدای گوش خراش بدم, این بود.
"خفه شو"
من خودمم نمیدونستم که چه بالیی داره به سرم میاد اما بدم هم نمی اومد.
از همون شبی که پای جونگ کوک به خونه ام باز شد, تا وقتیکه که آقای
جئون با کمربند من رو زده بود, همه چیز عجیب و محو بنظر میرسید.
زمان درست مثل یک توهم بنظر میرسید؛ انگار تمام سالهای زندگیم به این
امیدگذشته بودن تا به این نقطه برسم. . . تا به لمس دست های جونگ
کوک برسم.
من همیشه داخل یک چهارچوب از پیش تعیین شده زندگی کرده بودم
کودکیم بین قوانین سخت گیرانه ی پدر و مادرم تلف شده بود و جوونیم
داخل کمپانی و صنعت سرگرمی ای که همه میخواستن با پایین کشیدنت,
خودشون رو باال ببرن.
اما حاال و با وجود جونگ کوک, هر روزم متفاوت تر از روز گذشته بود.
اون پسر مجبورم نمیکرد که مدام بخندم یا یک تصویر خوب از خودم بهش
نشون بدم.
اون من رو همونطور که بودم قبول میکرد. . . کاری که هیچ کس نکرده بود.
با اومدن تصویر جین جلوی چشم هام, لبخندی زدم.
البته جین هم جزو همین دسته بود. . . تنها دوستی که تو زندگیم داشتم و
من رو با تمام دردسرهام قبول کرده بود.
اما حتی خودم هم نمیدونستم کجای داستان ایستادم.
جونگ کوک یک روز ساسنگ من بود و این یعنی من رو به این خاطر
دوست داشت که یک آیدل تمام عیار بودم.
جذاب و دوست داشتنی و بااستعداد.
گر یک روز کسی بهتر از من وارد این صنعت میشد, بازهم میتونست من
رو دوست داشته باشه؟
با این فکر دستش رو به آرومی رها کردم و به پهلو چرخیدم.
صدای نفس های منظمش مثل یک آهنگ, داخل گوش هام می پیچید.
اما مهم نبود. . . من کیم تهیونگ بودم؛ کسی که میتونه قلب این پسربچه رو
مال خودش بکنه و میکنه.
هیچ کس نمیتونست با من رقابت کنه.
چون من یک خدا بودم!
_____________________________
- ۹.۳k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط