سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۵۸
هنوز حرفم تمام نشده بود که یک شومینه همانند آنچه که در تصوراتم داشتم در گوشه ای از اتاق ظاهر شد
پدربزرگ نگاهی به شومینه انداخت و گفت :
- اونجا جاش خوب نیست ، بهتر نیست بیاد اینجا
به حرکت دست پدربزرگ شومینه هم به حرکت افتاد زمانی که با شگفتی به این صحنه نگاه می کردم به فکر چند مبل راحتی افتادم حدود نیم ساعت ما درمورد وسایلی که باید در این اتاق باشد بحث می کردیم حتی ابعاد اتاق را تغییر دادیم و کمی آن را کوچکتر کردیم از اینکه کنار پدربزرگم بودم خوشحال بودم و اصلا برایم فرقی نمی کرد که پدربزرگم خیلی وقته مرده است
صدای زنگ آمد ! پدربزرگ با شنیدن صدای زنگ از روی مبل راحتی که برای خودش درست کرده بود بلند شد
- فکر کنم وقتشه
من از روی مبل راحتی بلند شدم و به دنبال پدربزرگ بیرون رفتم وقتی از کلبه خارج شدیم دهانم از تعجب باز شد صدها نفر در مقابل کلبه قرار داشتند آنها با دیدن من شروع به دست زدن کرده بودند در میان آنها موجوداتی قرار داشتند که شبیه انسان ها نبودند حتی تعدادی کوتوله هم که قدشان از من کوچک تر بود به چشم می آمد
هر کسی که به من می رسید با من دست میداد حتی با چند تا از اون موجودات عجیب دست دادم در لحظه ای که با آنها دست میدادم از این کار چندشم شده بود اما به خاطر پدربزرگم به روی خودم نیاوردم درحالیکه به چند کوتوله دست میدادم ، مردی به سمت ما آمد که لباسی کاملا قهوه‌ای پوشیده بود که نقشی عجیب بر روی سینه اش به چشم میخورد به نظر سی الا چهل ساله می آمد نمی دانم چرا به نسبت بقیه به او توجه بیشتری کرده بودم موهای لخت و سیاهش که رگه هایی از خاکستری در آنها دیده می شد به چهره خشک و جدی او ابهتی خاص بخشیده بود به یاد موهای سفید خودم افتادم که چگونه سبب عذاب من شده بود با خودم عهد بستم که اولین جادویی که درمورد تغییر رنگ یاد گرفتم بر روی موهای خودم اجرا کنم او بی توجه به من به سمت پدربزرگم رفت در میان همهمه جمعیت به سختی می‌توانستم سخنانش را بشنوم
- کاهن ، کیا قراره برن
صدای پدربزرگم را شنیدم که با ناراحتی گفت:
- تو که حتما باید بیای میترسم ملکه ها بلایی سرت بیارن
صدای خنده بلندی را شنیدم و متعاقب صدای آن مرد را که گفت :
- تازه قراره یه آرزوی جالب هم بکنم ، فکر کنم غافلگیرشون کنه
به سختی از میان جمعیت خودم را بیرون کشیدم و به سمتی که پدربزرگم قرار داشت رفتم او با چهره‌ای درهم به غریبه نگاه میکرد پدربزرگم با لحنی عصبانی گفت:
- گودریک ، دیگه داری زیاده روی می کنی اصلا دوست ندارم به دنیای تاریکی بفرستنت
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۰

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_47فصل بیستم | ک...

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

⚜️حکایت ⚜️امروز چهلمِ مادربزرگم بود؛از بهشت‌زهرا که برگشتیم ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁸عصر..خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کر...

چند پارتی

چند پارتی بازی ممنوع

چند پارتی

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 24نگهان..... چراغ‌ های مدرسه یکی...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط