در جست و جوی حقیقت (پارت 19)

آنچه گذشت: شدو در جواب از روی صندلی رنگ و رو رفته بلند شد و کت بلندش همچو شنلی به رنگ پر های کلاغ در باد پنکه رقصید ، و سرش را به نشانه تایید تکان داد

ادامه داستان:زمان حال:
پرستار قبل از آنکه کلید را در دستش بچرخاند و صدای جیرینگ طوری بدهد،خطاب به شد. با صدای آرامی گفت:«لطفا دنبال من بیاید.»
اکنون پرستار با حالتی معذب با کلید وَر می رفت تا در سفید هم رنگ برف های زمستان را باز کند. چند ثانیه هم طول نکشید که صدای قیژ در که آرام باز شد ، در گوش ها طنین انداخت .
سالن بسیار بزرگی در دید راس قرار گرفت. تمام سالن با میز های سفید هم رنگ دیوار ها تزئین شده بودند . دور هر میز حدود شش الی هفت صندلی با رنگ های مختلف و روشن چیده شده بود و همه ی آنها پر بود از پرستار ها با روپوش سفید ، و دختران و پسرانی با سنسن دو الی شانزده سال که هر کدام پشت میز و مشغول کاری بودند . صدای هم همه و خنده و گریه همه در هم آمیخته شده بود و قابل تشخیص نبود . روی میز های دایره ای شکل نسبتا بزرگ پر بود از نقاشی ها، مداد ها که بعضی از آنها به زمین پناه برده بودند و همچنین انواع بازی های فکری ، بود . به گونه ای که جای سوزن انداختن نبود .
پرستار بدون هیچ حرفی راه خود را از سر گرفت . شدو هم چند قدم عقب تر ولی کنار او دنبالش راه افتاد. چشمان شدو با هر گام هریک از چهره هارا از نظر می گذراند تا اینکه تصمیم گرفت نگاهی به مسیر رو در رویش بیندازد.
پرستار بدون هیچ حرفی و نگرانی و لبخند کم رنگی روی صورتش به میزی در انتهای سالن نزدیک و نزدیکتر شد . دور میز مد نظر به جای پنج صندلی ، ده تا صندلی چیده شده بود ، ولی فقط یک پرستار کنار این همه کودک خندان کوچک نشسته بود .
پرستارِ کنار بچه ها که روپوش بلند سفیدی مانند دیگران بر تن داشت ، پشت به آن دو نفر نشسته بود . شدو با چشمان کنجوکاوش بین کودکان که مشغول نقاشی و بازی بودند ، گشت . خبری از ماریای کوچکش که موهای طلایی اش مانند رنگ گل های آفتاب گردان خودنمایی میکرد ، نبود .
اکنون که نزدیکتر شدند ، معلوم شد ماریا ی مظلوم کنار پرستار نشسته است . مشغول رنگ کردن آسمان آبی ی نقاشی اش بود .
شدو از شدت شکی که نتوانست تحمل کند برای لحظه ای ایستاد . پرستار که چهره اش مشخص نبود و پشت به او بود ريال آستین لباس فیروزه ای ماریا را تا شانه اش بالا زده بود و ... مشغول تزریق آمپولی سبز رنگ به بازوی رنگ پریده و ماریا بود .
خشمِ وجود شدو مانند آتش فشانی فوران کرد . شدو بدون اینکه بداند کِی و چطور ، پشت پرستار ظاهر شد و دقیقا زمانی که پرستار به آرامی آمپول را از بازوی ماریا بیرون کشید ، مشتش که پشت دستکشِ سیاهش مخفی شده بود را روی میز فرو آورد . ابتدا صدای مشت که همچو صدای طبل موعود همه را ساکت کرد به گوش رسید ، و پرستار بلافاصله بعد از صدای بلند و ناگهانی و سایه شدو که بالای سرش ایستاده بود، ناخوداگاه از شدت شک آمپول از دستش روی میز چوبی افتاد و قل خورد .ـــــاین داستان ادامه داردــــــــــ
نویسنده: نظتون انرژی میده :) نقدی چیزی؟
دیدگاه ها (۲۴)

خط‌های خاکستری روی نیمکتشخصیت‌ها:جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p89وقتی از باغ برگشتن، هوای قلعه بوی نون...

قسمت یک

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۶ویو راوی نورا ب...

اسم فیک: زندگی رنگی ما رنگ‌هایِ بی‌صدا (Silent Colors) (۵ پا...

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیستم 𓆪جیمین هنوز به عکس روی میز خیره ...

P2 پسری که ازم متنفر بود ویو راوی : روی میز نشسته بود و پاها...

ادامه پارت ۲ صدای خش‌خش از داخل اتاق شنید. مانیا عقب رفت. «...

پارت پنجم (آخر): فردا، روی صفحه سفیدابردهای خاکستری بالاخره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط