پارت 14

یونجون از پشت اون فرد رو گرفت و انداخت اون سمت

یونجون:بومگیو؟ خوبی؟ ها؟

بومگیو:پشت سرت

سرباز داشت میومد سمت یونجون... یونجون بومگیو رو کنار برد و سرباز به دیوار خورد

یونجون:بومگیو؟ خوبی؟

بومگیو:ن.. نه.. م.. من میت... میترسم

یونجون:نترس خب؟ من حواسم بهت هست؟ باشه؟ برو گشت سرم

یونجون بومگیو رو پشت سرش قائم کرد

سرباز جلو اومد و می‌خواست شمشیر رو بزاره روی گلوی یونجون که یونجون با دست دو طرف شمشیر رو گرفت و سرباز رو به عقب هل داد

از اون سمت تهیون و سوبین داشتن با دو سرباز دیگه مبارزه میکردند

یونجون به چشم های سرباز خیره شد... اونا سرباز های خون آشام نبودند.... اونا پری های دریایی.. از سرزمین اقیانوسی بودند... اما... چیکار به بومگیو داشتند... چند وقت پیش یونجون از پدرش شنیده بود که رئیس قبیله ی گرگینه ها به سرزمین اقیانوسی حمله کرده... شاید اومد برای انتقام.

بومیگو:یون... یونجون

یونجون:بله؟

بومگیو یونجون رو کنار زد و شمشیری که داشت به سمت یونجون می‌اومد رو گرفت... دستش زخمی شد. یونجون با دیدن بومگیو که ترسیده بود ولی ازش دفاع کرده بود قلبش لرزید.... شمشیرش رو بیرون کشید و سر تمام سرباز رو برید

یونجون:تهیون... اینا سرباز های ما نیستن

تهیون به چشم سرباز نگاه کرد و متوجه شد منظر یونجون چیه... و سر سرباز رو برید... سوبین وقتی دید جفتشون اون به ظاهر سرباز هارو کشتن اون هم سر سرباز سومی رو برید

تهیون با عجله به سمت بومیگو رفت و اون رو توی آغوش گرفت

تهیون:بومگیو... خوبی؟ چیزیت نشد؟ ها؟ زخمی شدی آره؟ خونت رو خورد؟

بومگیو:تهیون.. من خوبم.... برادرت منو نجات داد

تهیون:یونجون؟ تو نجاتش دادی؟

یونجون:آره.. چرا عجیبه برات... اینقدر سنگ دل به نظر میرسم؟

سوبین:حقیقتا... آره.. خیلی خشک و سرد و سنگ دل به نظر میرسی

یونجون:ایش.. واقعا که... دوستت رو نجات دادما

تهیون وقتی فهمید ناجی بومگیو یونجون بوده... به سمت برادرش رفت و اون رو در آغوش گرفت و گفت:ممنونم هیونگ.. تو بهترین داداش دنیایی

یونجون از این حرکت ناگهانی تهیون تعجب کرد... ولی دستش رو دورش انداخت و گفت:قابلی نداشت... یکی طلبت

سوبین:خب دیگه... به سلامتی... داداش ها هم که آشتی کردن.(نگاهی به دست بومگیو انداخت) بومیگو؟ چرا دستت خونیه؟ ها؟

بومگیو به دستش که سوزش وحشتناکی داشت نگاه کرد و اون رو پشت سرش گرفت... یونجون جلو رشت و دست بومگیو رو کشید جلو... با دیدن رد شمشیر یاد زمانی که بومگیو نجاتش داد افتاد.

یونجون:تهیون؟کمک های اولیه داری؟

تهیون:نه.. هیونگ.. تو. نمیتونی به جادوت بهبودش بدی؟

یونجون:بومگیو... ببین.. اینکار که میخوام بکنم،یکم درد داره.. ولی خیلی نیست خب؟ هرکاری گفتم انجام بده باشه؟

بومگیو که از همه جا بی خبر بود سری تکون داد

یونجون:خب.. اول دراز بکش کف زمین... (بومگیو تمام کار هایی که اون میگه رو همزمان انجام میده) دست هاتو بزار دو طرفت... و چشم هاتو ببند و دست زخمی ات رو بزار روی شکمت

یونجون دستش رو روی دست زخمی گذاشت و وردی رو زیر لب خوند.
چشم های بومگیو در هم کشیده شد... و این نشونه ی درد بود... کمی بعد... زخم بومگیو بسته شد... و دیگه ازش خونی نیومد.

یونجون:بومگیو... چشم‌هات رو باز کن

بومیگو چشم هاش باز کرد و اولین چیزی که دید چهره ی نسبتا نگران یونجون بود... بعد سوبین و تهیون اضافه شدند.

سوبین:بومگیو...خوبی؟میتونی بلند بشی؟ هوا داره تاریک میشه.. باید بریم

یونجون:کجا؟

سوبین:برگردیم به سرزمینمون... اگر زیاد اینجا بمونی گرگینه ها بهمون شک میکنن

بومگیو از روی زمین بلند شد و کنار سوبین ایستاد... از یونجون تشکر کرد و با سوبین از اونجا خارج شدند





هیی هیی هیی
خب
این پارت رو هول هولکی نوشتم
فکر نمیکردم شرط ها کامل بشه
مرسییییییییییییی بوس به تک تکتون
خب
شرایط این دفعه
16 تا لایک
11 تا کامنت
ببینم چه میکنید
دیدگاه ها (۲۶)

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

پارت ۴۳

part56. . وقتی از خواب نسبتا آرومش بلند شد تنها بود، بلند شد...

تک پارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده تهیونگ بزرگ ترین رئس...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p84چند لحظه بعد، صدای برخورد دو شمشیر تو...

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۶تالار بزرگ، غرق در نور شمع بود. اشراف، در لباس‌های ابر...

P1:پسری که ازم متنفر بود. راوی ویو : دست هاش رو تا مچ توی جی...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

اسم : عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۸ (از زبان راوی)(هشدار...

پارت ۱۹۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط